درجمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

درجمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمیکردم به آسانی دلم رفت
از هم سراغش را رفیقان می‌گرفتند
در واشد و آمد به مهمانی دلم رفت
رفتم کنارش صحبتم یادم نیامد!
پرسید: شعرت را نمیخوانی؟دلم رفت
من از دیار منزوی او اهل فردوس
یک سیب ویک چاقوی زنجانی دلم رفت
ایکاش آنشب دست درمویش نمیبرد
زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت
ای کاش من اصلا نمیرفتم کنارش
اما چه سود ازاین پشیمانی, دلم رفت
دیگر دلم رخت سفیدم نیست دربند
دیروز طوفان شد, چه طوفانی دلم رفت
دیدگاه ها (۲۳)

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیربه رنج دل سزاوارم، مر...

از من رمیده‌ای و من ساده دل هنوزبی مهری و جفای تو باور نمی‌ک...

این دلِ دیوانه ام را باد با خود میبردحسرتِ کاشانه ام را باد ...

شاعرم کردی... بیابان دیدم و دریا نوشتمتلخ را شیرین سرودم، زش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط