#شکوفه_ی_گیلاس

#شکوفه_ی_گیلاس
#پارت_۳

( * روز بعد * )

جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود . به این فکر میکرد که چقدر دیگه وقت داره ... شاید همین فردا میمرد ...

وارد مدرسه شد . یهو یکی دستشو گرفت و کشوندش به انباری مدرسه . همون پسر قلدره بود که اون روز به جونگکوک ضربه زد و رفت پیش تهیونگ .

_ هی بدردنخور . دلم بدجوری میخوام بزنمت ...

و هی با پا به شکم جونگکوک ضربه های محکمی میزد که باعث میشد جونگکوک از شدت درد تو خودش جمع بشه

+ داری چه غلطی میکنی ؟؟؟ ( داد )

جونگکوک به اون فرد نگاه کرد . تهیونگ بود . جونگکوک ناخودآگاه بغضش گرفت .

تهیونگ به اون نگاه کرد و متوجه حال بدش شد ‌.

( تهیونگ ) : چرا اینکارو میکنی ها ؟؟؟

_ بیخیال رفیق . چرا برای این بدردنخور عصبانی میشی ؟؟؟

( تهیونگ ) : به تو ربطی نداره .

و پسر رو انداخت بیرون . جونگکوک میخواست بدند شه ولی دلش درد میکرد . تهیونگ به سمت کوک اومد و سمتش زانو زد .

( تهیونگ )‌ : حالت خوبه ؟؟

جونگکوک سرشو پایین گرفت . کاش میتونست حرف بزنه و ازش تشکر کنه .

( تهیونگ ) : چرا بهم نگفتی که بیماری داری ‌؟

( جونگکوک ) : ....

( تهیونگ ) : عیب نداره بزار کمکت کنم ...

و خواست به جونگکوک کمک کنه تا بلند شه که اون دستشو کشید .

( تهیونگ ) : چه مرگته ها ؟ این که یه دوست بهتر از اون دو تا آشغال پیدا کردی بده ؟ اصن لیاقتت همونان ... باید میزاشتم انقدر بزننت تا بمیری .

و رفت از انباری بیرون و در رو بست .

جونگکوک شروع به گریه کرد . یهو جین از راه رسید .

( جین ) : کوک ... کوک چیشده ؟؟؟

جونگکوک تمام اتفاقات رو برای جین تعریف کرد ‌.

( جین ) : عیب نداره پسر . اون ... یروز پشیمون میشه ...

( * روز بعد * )

جونگکوک وارد مدرسه شد . همه ی نگاه ها روی اون بود چون تغییر کرده بود .

( * یک ساعت بعد * )

( یونگی ) : هه اوسکلا رو نگاه . دیگه کامل نابودت میکنم پارک . ( نیشخند )

( جیمین ) : خفه شو ... ( گریه )

یونگی نیشخند زد .

( یونگی ) : بعدشم میریم سراغ دوست بی عرضتون ، جونگکوک ‌.

( جین ) : اونو فلج کردین براتون بس نبود ...

( جیمین ) : جین !!!

( تهیونگ ) : چی ؟ فلج ؟ بخاطر بیماریشه ؟

( جیمین ) : اون دیروز دوباره رفت دکتر . چون بعد مدرسه یهو دو تا پاهاش بی حس شدن . رفتن دکتر و دکتر گفت بخاطر بیماریش .. فلج شده پاهاش .. ( بغض )

تهیونگ باورش نمیشد . سریع رفت بیرون تا جونگکوک رو پیدا کنه .

( تهیونگ ) : هی بچه ...

جونگکوک داشت با ویلچرش توی حیاط میرفت . برگشت و تهیونگ رو دید .

تهیونگ احساس شرم و ناامیدی گرفت . عذاب وجدان داشت . کاش با اون مهربون تر بود ...

End part ☆
ببخشید هی رو به جلو میرم و اینکه یکی دو پارت دیگه این رمان تمومه و اگر رمان درخواستی داشتین بگین ...
دیدگاه ها (۴)

مخاطب :https://wisgoon.com/minji_7744https://wisgoon.com/prn...

#قاتل_افسانه_ای#پارت_۶( * روز بعد * ) اعدام یونگی به تعویق ا...

#قاتل_افسانه_ای#پارت_۳( * پیش نامجین * )نامجون داشت توی حیاط...

#دوستی_اجباری#فصل_۲#پارت_۶تهیونگ و جونگکوک هوسوک رو تو راه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط