پیشانی‌ام را می‌بوسی

پیشانی‌ام را می‌بوسی
و قسم می‌خوری
آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت
می‌گویی این‌بار که برگشتم
برایت کلبه‌ای می‌سازم
بر لب رودخانه‌ای دور
روزها به شکار آهوان کوهی می‌روم
و از درز سنگ‌های سخت
گل‌های نایابی را می‌چینم
که تو دوست داری به موهایت بیاویزی
می‌گویی بخند
تمام می‌شود این جنگ!
باور می‌کنم حرف‌هایت را
همان‌طور که هزار بار دیگر باور کرده بودم
دریغ اما
آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است
که آخرین گلوله ............
دیدگاه ها (۶)

بغـض اگــر خـواســـت کســی . . .هســت‌‌ بــه انــدازه ی کـــ...

مـــن بمیـــرم هـــم نمیگـویـم بمـــان . . .امـــا بمـــان ....

رفتنـــت . . .سـلاحِ ســـردی بــــود . . . کــه قلــب و احسـ...

رفـــت . . .عیـــن رفتـــن جـان از بـــدن . . .دیــدم کـــه ...

باورمان نمی‌شود که خورشیدِ نگاهت، این‌گونه در پسِ پرده‌ی غبا...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 132✦....

نمیبخشمت p.14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط