my ex
my ex
p.55
روزهای بعد، مثل یه خواب شیرین گذشت. انگار همهی اون اتفاقهای تلخ و ترسناک، دیگه فقط یه خاطرهی دور بودن. ا.ت و جونگکوک تصمیم گرفته بودن که بدون عجله، ولی با تمام وجود، رابطهشون رو از نو بسازن. هر قدمی که برمیداشتن، پر از احتیاط بود، ولی همونقدر هم پر از عشق و تفاهم.
یه روز عصر، وقتی کنار هم نشسته بودن و فقط از سکوت لذت میبردند، جونگکوک آروم صداش رو بلند کرد:
- ا.ت، میدونی... اون روز که همه چی تموم شد، خیلی چیزا بهم ثابت شد.
ا.ت با کنجکاوی نگاهش کرد:
+ چی مثلاً؟
- اینکه گذشته، هرچقدر هم که تلخ باشه، نباید تعیینکننده آینده باشه. اینکه ما چقدر میتونیم قوی باشیم وقتی کنار هم هستیم. مخصوصاً بعد از اون ماجرای تهمین... اون روز فهمیدم که چقدر برای محافظت ازت انگیزه دارم.
ا.ت لبخند زد. همیشه جونگکوک همینطور بود؛ وقتی حرف از احساساتش میشد، یه جور خاصی مردونه و در عین حال لطیف میشد.
+ منم اون روز فهمیدم که چقدر بهت اعتماد دارم. حتی وقتی خودم ترسیده بودم، میدونستم که تو مراقبمی.
- و این همون چیزیه که من میخوام. این اعتماد، این حس اطمینان که میتونیم روی هم حساب کنیم. میخوام اینو همیشه بینمون حفظ کنیم.
+ منم همین رو میخوام. میدونم که راه سختی رو اومدیم، ولی الان که اینجاییم... حس میکنم دیگه ترسی ندارم.
- چون دیگه تنها نیستی. ما با هم هستیم. و این یعنی هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و با اطمینان گفت:
- این فصل جدید، فصل ماست. فصلی که قراره پر از آرامش، عشق و تفاهم باشه.
ا.ت سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت و گفت:
+ آره... فصل ما.
و توی اون لحظه، زیر نور کمرنگ غروب، فهمیدن که بالاخره به جایی رسیدن که همیشه دنبالش بودن. یه شروع واقعی، یه عشق واقعی، و یه آیندهی مشترک که فقط مال خودشون بود...........
ادامه دارد...........
p.55
روزهای بعد، مثل یه خواب شیرین گذشت. انگار همهی اون اتفاقهای تلخ و ترسناک، دیگه فقط یه خاطرهی دور بودن. ا.ت و جونگکوک تصمیم گرفته بودن که بدون عجله، ولی با تمام وجود، رابطهشون رو از نو بسازن. هر قدمی که برمیداشتن، پر از احتیاط بود، ولی همونقدر هم پر از عشق و تفاهم.
یه روز عصر، وقتی کنار هم نشسته بودن و فقط از سکوت لذت میبردند، جونگکوک آروم صداش رو بلند کرد:
- ا.ت، میدونی... اون روز که همه چی تموم شد، خیلی چیزا بهم ثابت شد.
ا.ت با کنجکاوی نگاهش کرد:
+ چی مثلاً؟
- اینکه گذشته، هرچقدر هم که تلخ باشه، نباید تعیینکننده آینده باشه. اینکه ما چقدر میتونیم قوی باشیم وقتی کنار هم هستیم. مخصوصاً بعد از اون ماجرای تهمین... اون روز فهمیدم که چقدر برای محافظت ازت انگیزه دارم.
ا.ت لبخند زد. همیشه جونگکوک همینطور بود؛ وقتی حرف از احساساتش میشد، یه جور خاصی مردونه و در عین حال لطیف میشد.
+ منم اون روز فهمیدم که چقدر بهت اعتماد دارم. حتی وقتی خودم ترسیده بودم، میدونستم که تو مراقبمی.
- و این همون چیزیه که من میخوام. این اعتماد، این حس اطمینان که میتونیم روی هم حساب کنیم. میخوام اینو همیشه بینمون حفظ کنیم.
+ منم همین رو میخوام. میدونم که راه سختی رو اومدیم، ولی الان که اینجاییم... حس میکنم دیگه ترسی ندارم.
- چون دیگه تنها نیستی. ما با هم هستیم. و این یعنی هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و با اطمینان گفت:
- این فصل جدید، فصل ماست. فصلی که قراره پر از آرامش، عشق و تفاهم باشه.
ا.ت سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت و گفت:
+ آره... فصل ما.
و توی اون لحظه، زیر نور کمرنگ غروب، فهمیدن که بالاخره به جایی رسیدن که همیشه دنبالش بودن. یه شروع واقعی، یه عشق واقعی، و یه آیندهی مشترک که فقط مال خودشون بود...........
ادامه دارد...........
- ۷۸۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط