بچه که بودم

بچه که بودم
پاییز
با روپوشِ سرمه‌ ای از راه می‌رسید.
بزرگ‌تر که شدم، پسر همسایه بود...
سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود
مادرش می‌گفت:
گروهبان جریمه‌ اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.
.
آن وقت‌ ها دوستت دارم را نمی‌ گفتند،
کشیک می‌ دادند...!
دیدگاه ها (۱۶)

بی تو در کلبه گدایی خویشرنج هایی کشیدم که مپرس

بعضی وقتها آدمها زیبا هستندنه بخاطر ظاهرشاننه بخاطر چیزی که ...

روزی که این عَکس را گرفتیم؛نِمی‌دانستیمکدام یک از ماآن رابا ...

بچه که بودم آنقدر از خدا می ترسیدم ،که بعد از هربار شیطنت ، ...

عاشق شدن در دنیای وارونه p5داشتم یه چیزایی می‌دیدم که محو تم...

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط