RESPECT OR DIE : پارت پنجم
RESPECT OR DIE : پارت پنجم
آرام آن را برداشت...
— شما دربارهی خانوادهی من تحقیق کردین
+ دربارهی هر کسی که وارد قلمرو من بشه تحقیق میکنم
نیلا پرونده را باز کرد...
صفحهی اول پر از اطلاعات بود...
عکس
آدرس
شماره تلفن
و چندین اسم
چهرهی نیلا درهم رفت...
— این کارتون خیلی عجیبه
+ عجیب نیست ، لازمه
— برای شما شاید
+ اینجا قانون رو من تعیین میکنم
نیلا پرونده را بست...
— من قانونهای شما رو قبول ندارم
چند ثانیه سکوت شد...
بعد صدای جونگکوک آرامتر اما سردتر از قبل شنیده شد...
+ لازم نیست قبولشون داشته باشی
مکث...
+ فقط باید ازشون پیروی کنی
در همان لحظه قفل در باز شد...
نیلا سریع برگشت...
در باز شد و یکی از افراد جونگکوک وارد شد....
مرد یک پاکت روی میز گذاشت...
((اینو بگیر))
نیلا پاکت را برداشت...
— این چیه؟
(( آدرس))
— آدرس برادرم؟
مرد جواب نداد...
فقط از اتاق خارج شد...
نیلا پاکت را باز کرد...
داخلش یک کاغذ بود...
روی آن نوشته شده بود:
Warehouse 17
پایین کاغذ یک جملهی دیگر وجود داشت:
«تنها برو»
نیلا کاغذ را مچاله کرد...
— فکر کردی با این کار میترسم؟
صدای جونگکوک دوباره از بلندگو آمد...
+ نه
نیلا سرش را بالا گرفت...
+ فکر کردم بالاخره میفهمی اینجا جای بازی کردن نیست
نیلا لبخند کوتاهی زد...
— و من فکر میکنم هنوز نمیدونی با چه کسی طرفی
آرام آن را برداشت...
— شما دربارهی خانوادهی من تحقیق کردین
+ دربارهی هر کسی که وارد قلمرو من بشه تحقیق میکنم
نیلا پرونده را باز کرد...
صفحهی اول پر از اطلاعات بود...
عکس
آدرس
شماره تلفن
و چندین اسم
چهرهی نیلا درهم رفت...
— این کارتون خیلی عجیبه
+ عجیب نیست ، لازمه
— برای شما شاید
+ اینجا قانون رو من تعیین میکنم
نیلا پرونده را بست...
— من قانونهای شما رو قبول ندارم
چند ثانیه سکوت شد...
بعد صدای جونگکوک آرامتر اما سردتر از قبل شنیده شد...
+ لازم نیست قبولشون داشته باشی
مکث...
+ فقط باید ازشون پیروی کنی
در همان لحظه قفل در باز شد...
نیلا سریع برگشت...
در باز شد و یکی از افراد جونگکوک وارد شد....
مرد یک پاکت روی میز گذاشت...
((اینو بگیر))
نیلا پاکت را برداشت...
— این چیه؟
(( آدرس))
— آدرس برادرم؟
مرد جواب نداد...
فقط از اتاق خارج شد...
نیلا پاکت را باز کرد...
داخلش یک کاغذ بود...
روی آن نوشته شده بود:
Warehouse 17
پایین کاغذ یک جملهی دیگر وجود داشت:
«تنها برو»
نیلا کاغذ را مچاله کرد...
— فکر کردی با این کار میترسم؟
صدای جونگکوک دوباره از بلندگو آمد...
+ نه
نیلا سرش را بالا گرفت...
+ فکر کردم بالاخره میفهمی اینجا جای بازی کردن نیست
نیلا لبخند کوتاهی زد...
— و من فکر میکنم هنوز نمیدونی با چه کسی طرفی
- ۱۹۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط