چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی

ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


دیدگاه ها (۱)

لیلی شعرم ... بیا اینجا هوا دم کرده استهجر چشمانت مرا لبریز ...

دلم " میشکنــہ " بعضے اوقات از این دنیا ، نمیدونم " دلــــ...

.

بـی منطق تـرین عضـو بـدنـم چشمهایـم انـد ...می بیننـد ڪه دیگ...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

کنار تو فهمیدم عشق فقط یک حس نیست یک آرامش عمیقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط