🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت پنجم | لبخندی که هیچ‌کس ندیده بود

ات هنوز به مردی که گفته بود «یکی از کارکنان شرکت» خیره شده بود.

بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.

— کیه؟

جونگکوک پوشه را بست.

— هنوز مطمئن نیستیم.

ات فوری گفت:

— پس چرا گفتی اطلاعات رو می‌فروشه؟

یکی از مردها با تعجب به ات نگاه کرد.

هیچ‌کس معمولاً این‌طور مستقیم با جونگکوک حرف نمی‌زد.

جونگکوک اما فقط به ات نگاه کرد.

— تو همیشه این‌قدر سؤال می‌پرسی؟

ات دست به سینه شد.

— وقتی جواب درست نمی‌گیرم، آره.

یکی از مردها سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.

جونگکوک متوجه شد.

— مشکلیه؟

مرد فوراً جدی شد.

— نه، رئیس.

ات زیر لب گفت:

— همه ازتون می‌ترسن.

جونگکوک آرام پرسید:

— تو نمی‌ترسی؟

ات بدون مکث جواب داد:

— نه.

چند ثانیه سکوت.

جونگکوک به او خیره شد.

ات هم خیره ماند.

بالاخره یکی از افراد داخل اتاق نتوانست جلوی خودش را بگیرد و لبخند زد.

جونگکوک برگشت سمتش.

لبخند همان لحظه ناپدید شد.

— بیرون.

مرد فوراً از اتاق خارج شد.

ات با تعجب گفت:

— فقط به خاطر اینکه خندید؟

جونگکوک نشست.

— حواسش پرت بود.

ات روی صندلی روبه‌رو نشست.

— شما اصلاً بلد نیستید شوخی کنید؟

جونگکوک جواب نداد.

ات ادامه داد:

— یا لبخند بزنید؟

یکی از مردها که هنوز داخل اتاق بود، آرام گفت:

— رئیس تقریباً هیچ‌وقت لبخند نمی‌زنن.

ات برگشت.

— یعنی چی؟

— تا حالا ندیدیم.

ات به جونگکوک نگاه کرد.

— واقعاً؟

جونگکوک بی‌تفاوت گفت:

— موضوع مهم‌تری داریم.

ات لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— یعنی واقعاً نمی‌خندید؟

جونگکوک اخم کرد.

— ات.

— بله؟

— بس کن.

— چرا؟

— چون حوصله ندارم.

ات شانه بالا انداخت.

— باشه.

دو ثانیه سکوت.

— ولی خیلی عجیبه.

جونگکوک نگاهش کرد.

— چی؟

— اینکه یه آدم بلد نباشه بخنده.

چند نفر سرشان را پایین انداختند.

جونگکوک چند لحظه کاملاً بی‌حرکت ماند.

بعد...

خیلی آرام گوشه‌ی لبش بالا رفت.

فقط برای یک لحظه.

آن‌قدر کوتاه که ات شک کرد واقعاً دیده یا نه.

یکی از مردها با چشم‌های گرد شده به جونگکوک نگاه کرد.

دیگری زیر لب گفت:

— رئیس... لبخند زد؟

جونگکوک بلافاصله حالت صورتش را به همان حالت سرد همیشگی برگرداند.

— همه بیرون.

هیچ‌کس جرئت نکرد سؤال دیگری بپرسد.

ات اما همچنان نگاهش می‌کرد.

— دیدم.

جونگکوک: «چی؟»

— لبخند زدی.

— نزدم.

ات خندید.

— زدی!

جونگکوک اخم کرد.

— ات.

— باشه، باشه.

ات دست‌هایش را بالا برد.

— ولی من دیدم.

جونگکوک چیزی نگفت.

اما وقتی ات برگشت تا از اتاق خارج شود، دوباره همان لبخند بسیار کوتاه روی صورتش نشست.

این بار هیچ‌کس ندید.

جز خودش.

و شاید...

ات.

اما آن شب، یک چیز دیگر هم مشخص شد.

در همان لحظه، تلفن یکی از افراد جونگکوک زنگ خورد.

— رئیس، خبر جدید داریم.

جونگکوک نگاهش کرد.

— بگو.

— کسی که اطلاعات رو منتقل می‌کنه... به پرونده‌های بخش مالی دسترسی مستقیم داره.

نگاه جونگکوک آرام به سمت ات رفت.

ات که هنوز لجبازانه کنار در ایستاده بود، متوجه نگاهش شد.

— چرا این‌طوری نگام می‌کنید؟

جونگکوک چیزی نگفت.

ات ابرو بالا انداخت.

— نکنه به من شک کردید؟

سکوت.

ات لبخند زد.

— چون اگه شک کردید، بهتره بدونید...

یک قدم جلو آمد.

— منم به شما شک دارم.


تروخدا حمایتتتتت کنیننننن
دیدگاه ها (۲)

🖤 مافیای منقسمت ششم | شکات با همان حالت لجبازانه جلوی در ایس...

🖤 مافیای منقسمت هفتم | یک دستور عجیبات با پرونده وارد دفتر ج...

🖤 مافیای منقسمت چهارم | ماشین مشکیات روی صندلی نشست و کمربند...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

پرسه در جنگل...ده دقیقه بعد...عمارت دوباره در سکوت فرو رفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط