«blood shadows»

«blood shadows»
(سایه های خونی)
part ۲۳/
___
صدای باز شدن در، سکوت اتاق را شکست.
میرا با حالتی که سعی می‌کرد نگران و مهربان به نظر برسد، وارد شد و در را آرام پشت سرش بست.
«الیویا... چیزی شده؟»

با لحنی که انگار واقعاً نگران بود، گفت و قدمی به سمت تخت برداشت.
«دیمین بخاطر تو از یه کشور دیگه اومده... و تو اینطوری سریع اومدی تو اتاق، مامی رو هم نگران کردی.»

الیویا روی تخت نشست و اشک‌هایش را پاک کرد و پاهایش را در شکم جمع کرد. با صدایی که هنوز گرفته بود، پرسید:
«رفت؟»

میرا از نگرانی دستی به شانه‌ی الیویا زد و نوازش کرد و گفت:
«نه، مامی دعوتش کرد که بمونه... چیزی شده؟ اتفاقی افتاده که ازش خبر ندارم؟»

الیویا با ناراحتی گفت:
«چی... الان اون قراره اینجا بمونه؟ یه غریبه رو توی خونه راه میده؟»

میرا تک‌خنده‌ای زد و گفت:
«غریبه؟ از نظر مامی که همش ازش تعریف می‌کردی، غریبه نیست. بهتره بیای پایین سر میز شام.»

«میل ندارم... می‌خوام استراحت کنم.»

میرا به سمت در رفت و اون حالت نگرانیش به چهره‌ای که دلش زجر خواهرش را می‌خواست، تبدیل شد.
___

نور ملایم صبح از لای پرده‌ها به اتاق الیویا می‌تابید.
او شب را با بی‌خوابی گذرانده بود، و حالا با چشمانی که سنگینی کم‌خوابی را نشان می‌داد، به سقف خیره شده بود.

صدای خنده های مادرتسو و دیمین در گوشش می پیچید.
با صدای پیامک گوشی را گرفت.
جکسون:شرمنده دیروز،ملاقات نداشتیم امروز شرکت می بینمت.
سین زد و بدون جواب دادن لباسش را عوض کرد و از پله ها پایین رفت.
صدای خنده ها بیشتر می شد. و سه تای سر میزصبحانه بودند.

مادرتسو:عزیزم،قبل رفتن ی چیزی بخور.
نگاه دیمین رو الیویا بود با یک چشم غره،به عنوان نادیده گرفتن گفت:دیرم شده،میرم شرکت ی چیزی می خورم.
(وارد شرکت شد)
ماشین را پارکینگ پارک کرد و پیاده شد،روبه رویش ایستاده بود و باز هم مثل دیشب همانند چوب خشکش زده بود.
زمزمه کرد:الیویا.آرام قدم های سمتش برداشت،اما الیویا از کنارش رد.
: صبر کن.
جلوش ایستاد:ببین،به جای فرار کردن ازم بیا حرف بزنیم.
حتی تو چشماش هم نگاه نکرد و گفت: وقت ندارم،دیرم شده. و ازکنارش رد شد و اما باز هم دیمین دنبالش آمد.
:لطفاً،ی بار به حرفام گوش کن.

جلوش جکسون را دید که داره وارد ورودی شرکت میشود.
سرعتش را زیاد کرد و سریع دستاشو دور گردن جکسون حلقه کرد و ل*ب هایش را روی ل*ب هاش گذاشت.
دیمین با دیدن صحنه،دیگر پاهایش هم از تعجب توقف کردن و ایستادن.

جکسون که از این حرکت غافلگیر شده بود، لحظه‌ای مکث کرد، اما دست‌هایش را روی کمر الیویا گذاشت و همراهی کرد.
الیویا به خودش آمد و در حس مضطربی، سرش را روی ترقوه‌ی جکسون گذاشت و گفت:
«رفت.»

جکسون نگاهی به دور و برش انداخت و حالا که متوجه بو*سه‌ی غیرمنتظره شد، گفت:
«آره، داره میره.»

الیویا هیچ نگاهی به پشتش نکرد و کمی دور شد.
جکسون با نگاهی که هم کنجکاو بود و هم نگران، پرسید:
«قضیه چیه؟ اون مرد کیه؟»

«بهتره بریم تو شرکت، بهت می‌گم.»

جکسون لبخندی زد و با لحنی که موقعیتی برای شوخی پیدا کرده بود، گفت:
«زیاد یهویی بود، نتونستم خوب مزش رو بچشم... یه بو*س بهم بدهکاری.»

الیویا شانه‌ی جکسون را فشار داد و با لبخندی که زیرش خجالت بود، گفت:
«حرف نزن، بیا بریم تو.»
دیدگاه ها (۰)

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۲۵/___نیمه‌شب بود.الیویا...

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۲۲/____الیویا هنوز در هم...

«blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۱/____صبح روز بعد، الی...

(سایه های خونی) part ۱۵/دانای کل___در میان رقص،جکسون و مکس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط