فراموش شده
فراموش شده
ادامه ی قسمت اول
به اوگفتم«نمایش استعدادکه قرار است در مدرسه برگزار شود چه کار میتونیم بکنیم؟. یه نمایش شعبده بازی. میتونیم پیتر رو غیب کنیم.»
پیتر زبانش را بیرون آوردو شکلکی درآورد. زبانش از شربت توت فرنگی که داشت مینوشید قرمزبود.
مامان درحالی که ستون بلندی از بشقاب را با خود حمل می کرد، وارد آشپزخانه شد. روی پیشخوان و درکنار توده های کاسه و بشقاب و ظروف و فنجان هایی که قبلا از بسته بندی خارج کرده بود گذاشت. با فوت یک تار مو راکه روی صورتش افتاده بود دور کرد و با اخم روبه من کرد و گفت:«آناری این حرفا چیه که درباره ی برادر کوچیکت میزنی؟ می دونی اگه اتفاقی برای پیتر بیوفته چه احساس بدی خواهی داشت؟»
من درحالی که چشمانم را در حدقه می چرخاندم گفتم:«آره، خیلی بد! ولی یکی دو دقیقه بیشتر طول نمی کشه تا احساسم و فراموش کنم.»
مامان با لحنی اعتراض آمیز روبه من کرد و گفت:«واقعا تو یه همچین حرفی رو به پیتر زدی؟»
من جواب دادم:«البته که نه!» و درحالی که به پیتر خیره شده بودم، که همچنان وانمود می کرد که رنجیده است، ادامه دادم:« یعنی اینکه شاید، گفته باشم ولی این فقط یه مسخره بازی بود.»
پیتر گفت:«قایفه خودت مسخرس!»
آدی دوباره خندید، چرا او فکر میکند پیتر آنقدر بانمک است؟ چرا تمام دوستانم فکر میکنن او پسری دوست داشتنی و شوخ است؟
مامان چشمانش را برای من تنگ کرد و گفت:« آناری تو پانزده و پیتر نه سالش است، از تو انتظار میره مثله ی آدم بزرگ رفتار کنی، تو باید از اون مراقبت کنی.»
من گفتم:«مسئله ای نیست» سپس هردو دستم را بالا آوردم تا دوباره گلویش را بگیرم و درحالی که به طرف او میرفتم گفتم:«خوشحال خواهم بود که از او مراقبت کنم!»
پیتر خندید و به گوشه ای دیگر فرار کرد.
این هم یکی از همان برخورد ها و شوخی هایی بودکه برادران و خواهران همیشه در خانه انجام می دهند. درواقع مطلب خاصی در آن نهفته نیست و زیانی هم به بار نمی آورد. همه ی گفته ها از روی شوخی بود.
ولی هیچ نمی دانستم درچند روز آینده قرار است چه وقایعی رخ دهد.
اصلا نمیدانستم که واقعا داشتم برادرم را از دست میدادم.
ادامه ی قسمت اول
به اوگفتم«نمایش استعدادکه قرار است در مدرسه برگزار شود چه کار میتونیم بکنیم؟. یه نمایش شعبده بازی. میتونیم پیتر رو غیب کنیم.»
پیتر زبانش را بیرون آوردو شکلکی درآورد. زبانش از شربت توت فرنگی که داشت مینوشید قرمزبود.
مامان درحالی که ستون بلندی از بشقاب را با خود حمل می کرد، وارد آشپزخانه شد. روی پیشخوان و درکنار توده های کاسه و بشقاب و ظروف و فنجان هایی که قبلا از بسته بندی خارج کرده بود گذاشت. با فوت یک تار مو راکه روی صورتش افتاده بود دور کرد و با اخم روبه من کرد و گفت:«آناری این حرفا چیه که درباره ی برادر کوچیکت میزنی؟ می دونی اگه اتفاقی برای پیتر بیوفته چه احساس بدی خواهی داشت؟»
من درحالی که چشمانم را در حدقه می چرخاندم گفتم:«آره، خیلی بد! ولی یکی دو دقیقه بیشتر طول نمی کشه تا احساسم و فراموش کنم.»
مامان با لحنی اعتراض آمیز روبه من کرد و گفت:«واقعا تو یه همچین حرفی رو به پیتر زدی؟»
من جواب دادم:«البته که نه!» و درحالی که به پیتر خیره شده بودم، که همچنان وانمود می کرد که رنجیده است، ادامه دادم:« یعنی اینکه شاید، گفته باشم ولی این فقط یه مسخره بازی بود.»
پیتر گفت:«قایفه خودت مسخرس!»
آدی دوباره خندید، چرا او فکر میکند پیتر آنقدر بانمک است؟ چرا تمام دوستانم فکر میکنن او پسری دوست داشتنی و شوخ است؟
مامان چشمانش را برای من تنگ کرد و گفت:« آناری تو پانزده و پیتر نه سالش است، از تو انتظار میره مثله ی آدم بزرگ رفتار کنی، تو باید از اون مراقبت کنی.»
من گفتم:«مسئله ای نیست» سپس هردو دستم را بالا آوردم تا دوباره گلویش را بگیرم و درحالی که به طرف او میرفتم گفتم:«خوشحال خواهم بود که از او مراقبت کنم!»
پیتر خندید و به گوشه ای دیگر فرار کرد.
این هم یکی از همان برخورد ها و شوخی هایی بودکه برادران و خواهران همیشه در خانه انجام می دهند. درواقع مطلب خاصی در آن نهفته نیست و زیانی هم به بار نمی آورد. همه ی گفته ها از روی شوخی بود.
ولی هیچ نمی دانستم درچند روز آینده قرار است چه وقایعی رخ دهد.
اصلا نمیدانستم که واقعا داشتم برادرم را از دست میدادم.
- ۶۶
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط