مثلث عشقی
مثلث عشقی♡∆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
کاکوچو: منو ببخش عزیزترینم
*یهو یه کله صورتی سمتش دوید و بعله سنجو بود*
سنجو: خبببب!! چیکار کردیییی؟!!؟؟
کاکوچو: از خودم ناامیدش کردم
سنجو: چه گوهییی خوردییی؟!!!؟؟
کاکوچو: درست صحبت کن... و اره، درست شنیدی... باهم حرف زدیم و حدسم درست بود، اون برای هیولایی مثل من زیادی پاکه
*و از کنار سنجو رد شد و رفت*
سنجو: اَه بابا بیخیاللل!!! لعنتییی!
*و بعله سه تا کوالا بالاخره از خواب زمستونی بیدار میشن و سوزو به محض باز شدن چشماش با دیدن دوتا کله یکی سفید یکی مشکی و بله... تازه فهمید اون دوتا گوله پشمی گربه نبودن و این دوتا الدنگ بودن، دروغ میگم اگه بگم ترسید به خودش و اون دوتا رو پرت کرد پایین و جای گلوله تیر کشید*
سوزو: آی، آی، آی، آی، آی!!!
مایکی: خوبی؟!
ایزانا: بهوش اومدی؟
سوزو: اره... اره خوبم...*تازه یادش اومد باهاشون قهره چون به خانوادش آسیب زدن و دوباره روی تخت دراز میکشه و پتو رو تا سرش میکشه بالا*
سوزو: برید بیرون
مایکی: هی
ایزانا: هنوز ناراحتی
سوزو: پرستاررر!!!!!!!! این دوتا رو از اتاقم ببر بیرونن!!!*عربده و صداش تو کل راهرو ها پیچید*
هینا: یا ابوالفضل
یوزوها: بیدار شد
اما: فک کنم داداشم باید عشقو از یاد ببرن
کاکوچو: سوزومه...
ایشل: سوزومه!
*و بعله ایشل خواست بدوعه به سمت اتاق درمانی که سوزو توش بود که تق... پاشنه ی کفش پاشنه دارش شکست و پاش پس شکست یه صدای مزخرف پیچید... فکر کنم بدونید چی میگم که یهو کاکوچو دوید که یهو دید ایشل رو زمین ول شده و محکم پاشو گرفته... و یه دلش پی مسئولیتش بود یه دلش پیش عشقش... و سریع به سمت ایشل راه رفت و کنارش زانو زد*
کاکوچو: چیشده؟؟
ایشل: چیزی نیست... فقط پام پیچ خورده... من خوبم
*کاکوچو آروم به مچ پاش دست زد و اخ ایشل در اومد*
کاکوچو: که خوبی، اره؟؟
*و سر ایشل رو به سینش تکیه داد و پیشونی ایشل رو بوسید و براید استایل بلندش کرد و ما اینجا یه استاکر که میخواد این دوتا رو به هم برسونه داریم... سنجو!
و ازشون عکس گرفت و رفت*
کاکوچو: بریم پیش سوزو یا بریم پیش دکتر تا پات رو خوب کنه؟
ایشل: سوزومه، بریم پیش سوزومه
کاکوچو: باشه، باشه، هرچی تو بگی *و به سمت اتاق سوزومه رفت و پرستار ها و دکتر ها دم در بودن و مایکی و ایزانا رو مثل موش بیرون انداخته بودن*
مایکی: حقیر!!! چطور جرات میکنی منو از عشقم جدا کنی؟!؟!؟؟!
ایزانا: انگار نمیدونی من پادشاه بزرگترین باند..*که شینچیرو در دهنش رو گرفت*
شینچیرو: معذرت میخوام دکتر، داداشای من یکم زیادی بی تربیتن، بجنبین پسرا، بیاین بریم *و دوتاشون رو کشید و با خودش برد تا ببرتشون صبحونه بهشون بده*
دکتر: مریض به آرامش نیاز داره!!! یکی که عربده نمیکشه و جزو فامیل های درجه یک هست بره توی اتاق!
*و ناگهان به به همه ایشل رو توی بغل کاکوچو دیدن و بعدم سنجو اومد و بعدشم والریو و ماهورا*
بونتن: کاکوچو؟!؟؟؟!!؟؟!؟
ماهورا/والریو: ایشل!!!؟؟؟
*دکتر که از اینهمه داد روانی شده نفسی عصبی میده بیرون*
دکتر: اینا همه بالا خونه رو دادن اجاره!
*و میره*
والریو: بیاین دونه به دونه بریم داخل، اول از همه هم منو و عشقم میریم
ران: عاشق اینم که گفتی تک به تک بریم
والریو: نکنه توقع داری بدون عشقم برم؟!*از اینجا به بعد زمزمه* ساکت شو تازه بخشیده منو سه ساعت ناز کشیدم!
ماهورا: شنیدم چی گفتی!
والریو: تسلیمم!*و دستاشو برد بالا و ماهورا خندید و به سمتش رفت و دستش رو گرفت و رفتن داخل*
سوزو: گفتم گمشید بیروننن!*فکر کرد اون دوتان*
والریو: چه بی ادب
*سوزو سرش رو از زیر پتو اورد بیرون*
سوزو: بابا بزرگ!!! مامان بزرگ!!
☆پایان این پارت☆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
لیلی: سلیوممم! بچه ها میدونم، گشادم، و پارت ندادم!!! شالالالالا، اما من نهمم🖤🫠 و پاره شدممم، و این چندوقتم خیلی مشکلات بود و مدرسه ی دولتی مزخرف منم بود و الانم که تعطیل شد تازه پارت دادم، حمایت یادتون نره، و لطفا تعداد کامنت ها و لایک هارو یه یکم چه بالا ببریننن، گشادم خودتونید، ماچچچچ🥺💝🐣
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
کاکوچو: منو ببخش عزیزترینم
*یهو یه کله صورتی سمتش دوید و بعله سنجو بود*
سنجو: خبببب!! چیکار کردیییی؟!!؟؟
کاکوچو: از خودم ناامیدش کردم
سنجو: چه گوهییی خوردییی؟!!!؟؟
کاکوچو: درست صحبت کن... و اره، درست شنیدی... باهم حرف زدیم و حدسم درست بود، اون برای هیولایی مثل من زیادی پاکه
*و از کنار سنجو رد شد و رفت*
سنجو: اَه بابا بیخیاللل!!! لعنتییی!
*و بعله سه تا کوالا بالاخره از خواب زمستونی بیدار میشن و سوزو به محض باز شدن چشماش با دیدن دوتا کله یکی سفید یکی مشکی و بله... تازه فهمید اون دوتا گوله پشمی گربه نبودن و این دوتا الدنگ بودن، دروغ میگم اگه بگم ترسید به خودش و اون دوتا رو پرت کرد پایین و جای گلوله تیر کشید*
سوزو: آی، آی، آی، آی، آی!!!
مایکی: خوبی؟!
ایزانا: بهوش اومدی؟
سوزو: اره... اره خوبم...*تازه یادش اومد باهاشون قهره چون به خانوادش آسیب زدن و دوباره روی تخت دراز میکشه و پتو رو تا سرش میکشه بالا*
سوزو: برید بیرون
مایکی: هی
ایزانا: هنوز ناراحتی
سوزو: پرستاررر!!!!!!!! این دوتا رو از اتاقم ببر بیرونن!!!*عربده و صداش تو کل راهرو ها پیچید*
هینا: یا ابوالفضل
یوزوها: بیدار شد
اما: فک کنم داداشم باید عشقو از یاد ببرن
کاکوچو: سوزومه...
ایشل: سوزومه!
*و بعله ایشل خواست بدوعه به سمت اتاق درمانی که سوزو توش بود که تق... پاشنه ی کفش پاشنه دارش شکست و پاش پس شکست یه صدای مزخرف پیچید... فکر کنم بدونید چی میگم که یهو کاکوچو دوید که یهو دید ایشل رو زمین ول شده و محکم پاشو گرفته... و یه دلش پی مسئولیتش بود یه دلش پیش عشقش... و سریع به سمت ایشل راه رفت و کنارش زانو زد*
کاکوچو: چیشده؟؟
ایشل: چیزی نیست... فقط پام پیچ خورده... من خوبم
*کاکوچو آروم به مچ پاش دست زد و اخ ایشل در اومد*
کاکوچو: که خوبی، اره؟؟
*و سر ایشل رو به سینش تکیه داد و پیشونی ایشل رو بوسید و براید استایل بلندش کرد و ما اینجا یه استاکر که میخواد این دوتا رو به هم برسونه داریم... سنجو!
و ازشون عکس گرفت و رفت*
کاکوچو: بریم پیش سوزو یا بریم پیش دکتر تا پات رو خوب کنه؟
ایشل: سوزومه، بریم پیش سوزومه
کاکوچو: باشه، باشه، هرچی تو بگی *و به سمت اتاق سوزومه رفت و پرستار ها و دکتر ها دم در بودن و مایکی و ایزانا رو مثل موش بیرون انداخته بودن*
مایکی: حقیر!!! چطور جرات میکنی منو از عشقم جدا کنی؟!؟!؟؟!
ایزانا: انگار نمیدونی من پادشاه بزرگترین باند..*که شینچیرو در دهنش رو گرفت*
شینچیرو: معذرت میخوام دکتر، داداشای من یکم زیادی بی تربیتن، بجنبین پسرا، بیاین بریم *و دوتاشون رو کشید و با خودش برد تا ببرتشون صبحونه بهشون بده*
دکتر: مریض به آرامش نیاز داره!!! یکی که عربده نمیکشه و جزو فامیل های درجه یک هست بره توی اتاق!
*و ناگهان به به همه ایشل رو توی بغل کاکوچو دیدن و بعدم سنجو اومد و بعدشم والریو و ماهورا*
بونتن: کاکوچو؟!؟؟؟!!؟؟!؟
ماهورا/والریو: ایشل!!!؟؟؟
*دکتر که از اینهمه داد روانی شده نفسی عصبی میده بیرون*
دکتر: اینا همه بالا خونه رو دادن اجاره!
*و میره*
والریو: بیاین دونه به دونه بریم داخل، اول از همه هم منو و عشقم میریم
ران: عاشق اینم که گفتی تک به تک بریم
والریو: نکنه توقع داری بدون عشقم برم؟!*از اینجا به بعد زمزمه* ساکت شو تازه بخشیده منو سه ساعت ناز کشیدم!
ماهورا: شنیدم چی گفتی!
والریو: تسلیمم!*و دستاشو برد بالا و ماهورا خندید و به سمتش رفت و دستش رو گرفت و رفتن داخل*
سوزو: گفتم گمشید بیروننن!*فکر کرد اون دوتان*
والریو: چه بی ادب
*سوزو سرش رو از زیر پتو اورد بیرون*
سوزو: بابا بزرگ!!! مامان بزرگ!!
☆پایان این پارت☆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
لیلی: سلیوممم! بچه ها میدونم، گشادم، و پارت ندادم!!! شالالالالا، اما من نهمم🖤🫠 و پاره شدممم، و این چندوقتم خیلی مشکلات بود و مدرسه ی دولتی مزخرف منم بود و الانم که تعطیل شد تازه پارت دادم، حمایت یادتون نره، و لطفا تعداد کامنت ها و لایک هارو یه یکم چه بالا ببریننن، گشادم خودتونید، ماچچچچ🥺💝🐣
- ۱۵.۸k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط