🦢 پارت بیست‌وچهارم | هدف

🦢 پارت بیست‌وچهارم | هدف

جنگکوک گوشی را محکم در دستش فشرد.

— مطمئنی؟

— بله، رئیس. چند روزه افراد سونگ‌هو اطراف مهدکودک رفت‌وآمد دارن.

جنگکوک از جا بلند شد.

— همه‌ی مسیرهای رفت‌وآمد لیانا رو بررسی کنید.

— چشم.

تماس قطع شد.

جنگکوک بدون معطلی از اتاق بیرون رفت.

---

لیانا همان شب در اتاقش نشسته بود و به حرف‌های سونگ‌هو فکر می‌کرد.

هنوز نمی‌فهمید چرا باید هدف یک دشمن مافیایی باشد.

صدای در آمد.

— لیانا؟

جنگکوک بود.

— بیا.

در باز شد.

جنگکوک وارد شد، اما این بار چهره‌اش کاملاً جدی بود.

— فردا سر کار نمی‌ری.

لیانا اخم کرد.

— چرا؟

— چون خطرناکه.

— دوباره شروع شد؟

— این بار فرق داره.

لیانا از جا بلند شد.

— دقیقاً چی شده؟

جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— سونگ‌هو تو رو هدف گرفته.

لیانا خشکش زد.

— چرا من؟

— چون می‌دونه تو برای من مهمی.

— ولی من هیچ کاری با اون نکردم!

— می‌دونم.

— پس چرا باید تاوان دشمنی شما رو بدم؟

جنگکوک نزدیک‌تر آمد.

— قرار نیست تاوان بدی.

— پس چی؟

— من ازت محافظت می‌کنم.

لیانا عصبی گفت:

— تو نمی‌تونی همه‌چیز رو کنترل کنی!

جنگکوک آرام جواب داد:

— شاید نه.

مکث کرد.

— ولی برای تو تلاش می‌کنم.

لیانا به چشمانش نگاه کرد.

— چرا؟

جنگکوک چیزی نگفت.

لیانا دوباره پرسید:

— چرا من این‌قدر برات مهم شدم؟

جنگکوک برای چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

— خودمم نمی‌دونم.

---

صبح روز بعد، لیانا برخلاف دستور جنگکوک برای چند ساعت به مهدکودک رفت تا وسایل شخصی‌اش را بردارد.

وقتی وارد کلاس شد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

اما روی میز کوچکش یک گل سفید گذاشته شده بود.

لیانا گل را برداشت.

یک کاغذ کوچک زیر آن بود.

«اگه می‌خوای جنگکوک زنده بمونه، امشب ساعت ده به آدرس زیر بیا.»

لیانا رنگش پرید.

پایین کاغذ یک آدرس نوشته شده بود.

او سریع گوشی‌اش را برداشت تا به جنگکوک زنگ بزند.

اما قبل از اینکه تماس بگیرد، پیامی برایش آمد.

«تنها بیا.»

لیانا به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

و برای اولین بار، تصمیمی گرفت که می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.


پآیآن پآرت بیست و چهارم...📝⃢💍
او تصمیم گرفت خودش به آنجا برود. 🦢
دیدگاه ها (۵)

🦢 پارت بیست‌وپنجم | تلهساعت نزدیک ده شب بود.لیانا جلوی آینه ...

فرشته هااااااایشونن رو فالوووو کنینننن . بخدااا قسممم پشیمون...

🦢 پارت بیست‌وسوم | چیزی که پنهان مانده بودسه روز از تصمیم جن...

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط