part

[☆part²²☆]
صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم،بلا هنوز تو بغلم خواب بود،لبخندی روی لبام نشست و موهاش رو نوازش کردم،بعد چند دقیقه اروم چشماش رو باز کرد.
+صبح بخیر،گربه کوچولو.
-صبح بخیر،اقای بداخلاق.
+دستت بهتره؟
-اره.
+خوبه.بیا بریم صبحونه درست کنیم.اون دوتا کله پوک حتما الان بیدار میشن
بلا رفت دوش بگیره منم یه تیشرت پوشیدم و شلوار راحتی،رفتم پایین که صبحونه درست کنم.بعد چند دقیقه بلا هم اومد پایین،یه پیراهن کوتاه ابی روشن پوشیده بود و پا برهنه بود،موهاش هنوز یکمی خیس بودن.اومد از پشت بغلم کرد
-هم،بوی خوبی میاد.
+برو کفش یا دمپایی بپوش،پاهات سرد میشن.
-اینطوری راحت تره.
بلا رو بغل کردم و گذاشتمش روی پیشخوان.
+پس از اینجا تکون نخور.
سر تکون داد.همونجا‌ نشست و منو تماشا میکرد.وقتی صبحونه حاضر شد اون دوتا کله پوک هم بیدار شده بودن و اومدن پایین.
×♡صبح بخیر.
-دیشب ارواح دوباره اذیتتون نکردن؟
+فک کنم.معلومه هنوز غرق خوابن.
هردو خندیدیم و نشستیم سر میز،بعد صبحونه داشتیم اماده میشدیم بریم که..
دیدگاه ها (۱)

[♡part³♡]بعد از ساعت ها رانندگی بلاخره رفتم‌ خونه،ساعت نزدیک...

[☆part²³☆]ویوی ایزابلا:منو لیلی رفتیم تا پسرا جمع و جور میکر...

[☆part²¹☆]ویوی الکساندر:همینطور که زخم بلا رو باندپیچی میکرد...

[♡part²♡]ویوی‌ الینا:چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای ...

زندگی پردردسر پارت نهمصبح ساعت ۵ویو یائوروزوبیدار شدم دیدم ر...

Porsche

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط