رمان جاذبه ی چشمات 😍 پارت ۲۹

رمان جاذبه ی چشمات 😍 پارت ۲۹
عین این کارتنا چراغ بالا کله ام روشن شد
و یه فکری به ذهنم رسید ........دوییدم سمت پرهام
-هی پرهام وایسا
پرهام عصبانی قدم هاشو به زمین کوبید و گفت :چی میگی ؟
-پرهام یلحظه نگام کن آروم باش من یه فکری دارم
برگشت سمتم و زل زد بهم :چیه بگو
سرمو انداختم پایین تا دوباره محو جاذبه ی مشکی چشماش نشم
-اممم میتونی .............
پارت ۳۰ تو کامنت
برگرفته از رمان گره رمان ماکانی
دیدگاه ها (۱۵)

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۳۰ :-)پرهام داد زد :خب بگو -میتو...

پارت ۳۰ پرهام داد زد :خب بگو -میتونی امشب بیای خونه ی من بخو...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۸ پرهام :پیام معلوم هس کجایین...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۷ پرهام :عه تو نرفتی ؟-میرم ح...

My professor Part:40داشتم به زنگ زدن به اورژانس فکر میکردم ک...

یک سگ زیادی ولگرد

راز الف زمرودی. پارت ۱(بالاخره تابستون)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط