مخملی

مخملی

part 5

با‌حس کشیده شدن زبونی رو سرش چشاشو باز میکنه سریع و گارد میگیره ولی با دیدن یه گربه نر مشکی گاردش می‌خوابه..یونگی بود. دوباره دراز میکشه.
یونگی دوباره لیسی میزنه. کنارش دراز میکشه و دستشو میندازه رو بدن گربه کنارش و شروع میکنه به خر خر کردن.
گربه حس خوبی از گربه نر کنارش میگرفت ولی چون مغرور بود و ناز داشت بلند میشه میره اونور کاناپه دراز میکشه و یکم خودشو قل میده.
یونگی با دیدن رفتار گربه ماده کناریش که ناز داشت دوباره می‌ره سمتش و کنارش دراز می‌کشه و اروم کنار گوش گربه رو لیس میزنه.
گربه ماده چشاشو میبنده اروم و خر خر میکنه از حس لیس زده شدن از سمت گربه‌ی نر.
یونگی بعد از اینکه لیس زدنش تموم شد همونجا چشاشو می‌بنده و می‌خوابه.

*فردا صبح ساعت 6*

گربه از رو کاناپه و بغل یونگی میاد بیرون میره سمت اتاق جونگکوک.
درش یکم باز بود. رد میشه و میپره داخل
بالای تخت میپره و میره رو سینه جونگکوک میشینه و بهش خیره میشه.
جونگکوک تو خواب ناز سر میبرد که با حس چیزی رو سینش چشای خوابالودش رو باز می‌کنه. نگاهش ره نگاه گربه قفل میشه. لبخندی و لباش میاد

جونگکوک- صبح بخیر لوسی کوچولوم

گربه خم میشه رو جونگکوک و گونه و نوک بینی و لباشو لیس میزنه تند تند.
جونگکوک خنده اش گرفته بود می‌خنده.
گربه سیاه از خواب بیدار میشه. از رو کاناپه میاد پایین اونم میاد تو اتاق جونگکوک.
جونگکوک با دیدن یونگیی گربشو محکتر بغل می‌کنه

جونگکوک- نپری روشا باهاش پنچ متر باید فاصله داشته باشی!

بی خبر از اون دوتا گربه که شب رو تو بغل هم گذروندن رو به یونگی میگه.
گربه یونگی میوای میکنه و میپره رو تخت و به گربه تو بغل جونگکوک نگاه میکنه.
گربه که تو بغل تنگ جونگکوک احساس خفگی میکرد با اون صدای نازش میو میکنه.
جونگکوک قربون صدقه گربه تو بغلش میره و یکم دستشو شل تر می‌کنه.
گربه سیاه میره سمت گربه سفید. در کنار هم تضاد قشنگی درست میکردن. سر گربه سفید رو لیس میزنه.

جونگکوک- گربه سیاه من خوشت اومده ازش اره؟

گربه سیاه میو ای می‌کنه در جواب.
جونگکوک لبخندی میزنه و گربه رو رو تخت میزاره و بلند میشه می‌ره سمت دستشویی کارای مربوطه رو می‌کنه. می‌ره پایین برای گربه ها غذا می‌ریزه برای خودش هم یچیز درست می‌کنه میخوره.
گربه ها هم از رو تخت میان پایین میرن دنبال جونگکوک تو آشپزخونه.
گربه میره غذاشو میخوره.
حوصلش سر رفته بود و دوست داشت بره تو فضای ازاد ولی نمیدونست چجوری برای همین اینور اونور میرفت و همش میو میو میکرد.
یونگی هم بعد از خوردن صبحانه اش میره تو اتاق به حالت انسانیش برمیگرده و لباساشو میپوشه و میاد پایین.
به گربه که همش اینور اونور می‌رفت میو میو میکرد نگاه می‌کنه.
جونگگوک بعد از شستن ظرف صبحونش میاد تو حال به گربه نگاه می‌کنه.

جونگکوک- چش شده ؟

یونگی به سمت گربه میره و بغلش میکنه.

یونگی- هیچی فقط دلش میخواد بره بیرون

جونگکوک قلاده ای که خریده بود رو‌برمیداره به سمت یونگی می‌گیره.

جونگکوک- یکم ببر بیرون مراقبش باش. من کلاس دارم با بچه ها بدنسازی

یونگی درحالی که شکم گربه رو نوازش میکرد سرشو به تایید تکون میده.
جونگکوک بعد از آماده شدن سوار ماشین میشه و می‌ره باشگاهش.
جونگکوک چون استاد معروفی تو رشته های بدنسازی و بوکس بود، شاگرد های زیادی هم اومده بودن پیشش به این دلیل بیشتر اوقاتش تو باشگاه می‌گذشت.
دیدگاه ها (۱۰)

مخملی part 6یونگی قلاده صورتی رنگی رو به گردنش میبنده و بعد ...

عکس تهیونگ و همینطور قالب گربه ایش تو داستان مخملی🤍🐈

مخملیpart 4گربه درحالی که دور لباشو لیس میزد به دورو برش نگا...

مخملیpart 3گربه به یونگی نگاهی میندازه و بعد نگاهشو مغرورانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط