دلباخته
دلباخته...
پارت 4
ویو ات
که یهو دیدم یونا داره میاد و اون آقایی که با ات بود( جیمین) رفت تو عمارت
ات: سلاممممم یونااااا چطوری؟؟
یونا: سلاممممم قشنگم تو چطوری؟
ات: مرسی من خوبم
ویو ات
داشتم هم با یونا حرف میزدم هم حیاط رو تمیز میکردم که یه دختری امد میکاپ خیلی غلیظی کرده بود
دختره: هی..بی ریخت ( با اته) چرا جلویه راهمو گرفتی؟( تمسخر)
ات: اولن درست حرف بزن و دومن و جایه دیگه برو
دختره:( یه سیلی به ات زد)
دختره: هوی اینجوری باهام حرف نزن تا نکشتمت ( داد)
ویو جونگکوک و جیمین
جونگکوک: یه صدایی نمیاد؟
جیمین: آره
( جیمین و جونگکوک رفتن پیشه پنجره و دیدن که اون دختره به ات سیلی زد)
جونگکوک:( خواست بره که جیمین جلوشو گرفت)
جیمین: وایسا..ببینم چیکار میکنن
جونگکوک: هوففف باشه
ویو ات و یونا
یونا:( رفت یقه دختره رو گرفت)
یونا: ت..تووو به ات سیلی زدیییی هااااا؟؟( عصبی و عربده)
ات: یونا عزیزم برو کنار
( یونا که حاله اتو دید رفت کنار و ات رفت سمته دختره)
ات: من بی رختم آره؟؟...اووو عزیزممم یه کاری میکنم از ریخت و قیافه بیوفتی
( شبیه روانیا خندیدن)
( شروع کرد به کتک زدش و کل استخوناشو شکوند و کل این مدت داشتن نگاهش میکردن)
ات: تو منو نشناختی( عربده)
( ات یه چاقو اورد و زد تو سر دختره و در حالی که خون تمامه صورتشو گرفته بود میخندیدن)
یونا: ا..ات حالت خوبه؟؟
ات: آره.. اتفاقا عالیممممم ( خندیدن روانی)
ویو جونگکوک و جیمین
جونگکوک: واو تاحالا یه همچین دختری ندیده بودم...حالا فهمیدم موقعی که داشتم شکنجش میکردم چرا میخندید
جیمین: اوم خیلی عجیبه.... جونگکوک
جونگکوک: هوممم؟؟
جیمین: راستش من... یونا رو دوس دارم
جونگکوک: جدییی؟؟ یونا کیه؟؟؟
جیمین: اون دختره که کناره اته و گروگانه منه
جونگکوک: امیدوارم بهم برسین
ویو ات و یونا
( ات داشت با بدن خونی به سمته یونا میرفت که یهو.....
ادامه دارد.....
پارت 4
ویو ات
که یهو دیدم یونا داره میاد و اون آقایی که با ات بود( جیمین) رفت تو عمارت
ات: سلاممممم یونااااا چطوری؟؟
یونا: سلاممممم قشنگم تو چطوری؟
ات: مرسی من خوبم
ویو ات
داشتم هم با یونا حرف میزدم هم حیاط رو تمیز میکردم که یه دختری امد میکاپ خیلی غلیظی کرده بود
دختره: هی..بی ریخت ( با اته) چرا جلویه راهمو گرفتی؟( تمسخر)
ات: اولن درست حرف بزن و دومن و جایه دیگه برو
دختره:( یه سیلی به ات زد)
دختره: هوی اینجوری باهام حرف نزن تا نکشتمت ( داد)
ویو جونگکوک و جیمین
جونگکوک: یه صدایی نمیاد؟
جیمین: آره
( جیمین و جونگکوک رفتن پیشه پنجره و دیدن که اون دختره به ات سیلی زد)
جونگکوک:( خواست بره که جیمین جلوشو گرفت)
جیمین: وایسا..ببینم چیکار میکنن
جونگکوک: هوففف باشه
ویو ات و یونا
یونا:( رفت یقه دختره رو گرفت)
یونا: ت..تووو به ات سیلی زدیییی هااااا؟؟( عصبی و عربده)
ات: یونا عزیزم برو کنار
( یونا که حاله اتو دید رفت کنار و ات رفت سمته دختره)
ات: من بی رختم آره؟؟...اووو عزیزممم یه کاری میکنم از ریخت و قیافه بیوفتی
( شبیه روانیا خندیدن)
( شروع کرد به کتک زدش و کل استخوناشو شکوند و کل این مدت داشتن نگاهش میکردن)
ات: تو منو نشناختی( عربده)
( ات یه چاقو اورد و زد تو سر دختره و در حالی که خون تمامه صورتشو گرفته بود میخندیدن)
یونا: ا..ات حالت خوبه؟؟
ات: آره.. اتفاقا عالیممممم ( خندیدن روانی)
ویو جونگکوک و جیمین
جونگکوک: واو تاحالا یه همچین دختری ندیده بودم...حالا فهمیدم موقعی که داشتم شکنجش میکردم چرا میخندید
جیمین: اوم خیلی عجیبه.... جونگکوک
جونگکوک: هوممم؟؟
جیمین: راستش من... یونا رو دوس دارم
جونگکوک: جدییی؟؟ یونا کیه؟؟؟
جیمین: اون دختره که کناره اته و گروگانه منه
جونگکوک: امیدوارم بهم برسین
ویو ات و یونا
( ات داشت با بدن خونی به سمته یونا میرفت که یهو.....
ادامه دارد.....
- ۱۷.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط