مافیایه عشقP
مافیایه عشقP:36
با بو های خوشمزه از خواب بیدار شدم به اطراف نگاه کردم هیون نبود چانگبین گفته بود ساعت ۷نیم جلسه داره حتما رفته اونجا هوا تاریک شده بود به ساعت نگاه کردم ۸رو نشون میداد پس به این زودی ها هیونجین رو نمیبینم از تخت پایین اومدم و در کمد لباس رو باز کردم و از لباس های هیونجین یک تیشرت برداشتم و پوشیدم خیلی برام بزرگ بود تقریبا توش گم شده بودم تا زیر باسنم بود اگر خودم تو خونه تنها بودم با همین بیرون میرفتم ولی از اون جایی که چند خدمتکار هست خجالت میکشم پس یک شلوار از لباس های خودم پوشیدم دستی داخل موهام کشیدم و با کش بستمشون از اتاق خارج شدم بوی غذا کل خونه رو برداشته بود تازه فهمیدم چقدر گرسنه هستم از پله ها پیایین رفتم و وارد اشپزخانه شدم
فلیکس: واوووو اجوما چه کرده همه رو دیوونه کرده
اجوما بهم نگاه کرد و خندید کل این مدتی که اینجا بودم تنها کسی که باهام مهربون بود اجوما بود بقیه حتی نگاهمم نمیکردن چه برسه حرف زدن باهام ...
اجوما: بیدار شدی پسرم
فلیکس: اره خیلی گرسنمه
اجوما: یکم دیگه شام اماده میشه ولی باید صبر کنیم رئیس بیاد
فلیکس اخم کیوتی کرد
فلیکس: اوووفففف کی میاد من دارم میمیرممم
اجوما خندید
اجوما: پسرم یکم تو عمارت بچرخ الانا دیگه میاد
فلیکس اروم سری تکان داد و از اشپزخانه بیرون رفت و وارد حیاط شد البته نمیشه گفت حیاط برای خودش باغی بود پر از درخت های بلند گل های رنگی ...
همینطور که به اطراف نگاه میکرد متوجه یک نور کمرنگی در قسمت تاریکی حیاط شد به سمت نور رفت هنوز بهش نرسیده بود که تابلو ای دید که با یک نخ و میخ به درخت اویزون بود کمی نزدیک تر رفت که متوجه نوشتنی روی تابلو شده روش نوشته بود:《 منطقه ممنوعه کسی وارد نشود》ولی نمیدونست من لجباز تر از این حرفام بی اهمیت از کنار تابلو رد شدم و سمت نور رفتم که به یک در رسیدم و بازش کردم که پله ها رو دیدم که به سمت زیر زمین بودن ازشون پایین رفتم که باز یک در بود اونم باز کردم و وارد شدم که در با صدای بدی پشت سرم بسته شد...
یک راهروی تنگ و تاریک بود ولی بزرگ و پر از در هایی که معلوم بود اتاق هستن فلیکس با کمی ترس جلو رفت
فلیکس: اهایییی کسی اینجاست؟
صداش اکو میشد
ای ان:کی انجاست؟ لطفا کمکمون کن
فلیکس شوکه به اطراف نگاه کرد ای ان اینجا چه کار میکرد
فلیکس:ای ان ؟
ای ان:فلیکس هیونگ تویییی ؟
هان:فلیکس تویی؟
صدای هان خیلی دورتر بود ولی فلیکس شوکه فقط به در های بسته نگاه میکرد
ای ان: هیونگگگ
فلیکس با صدای ای ان به خودش اومد
فلیکس: شما خوبید
هان:اره اره خوبیم تو خوبی؟
فلیکس: اه خداروشکر اره منم خوبم، شما...شما اینجا چه کار میکنین؟
هان: اومدیم بازی کنیم بچه اینا رو ولش کن بیا ما رو ازاد کن
بعد از این حرفش ای ان و یک غریبه شروع به خندیدن کردن
فلیکس: این کی بود
ای ان : اممم اسمش مین سو هسته اون چند سال از ما بزرگتره خب بعد ما این...
هان:اههه بچه واقعا داری توضیح میدی الان وقت نداریم یک وقت میان اینجا فلیکس تو به در ها ضربه بزن ما بهت میگیم کدوم در ما هسته
فلیکس: هیونگ اینجا بیشتر از صدتا در هست من نمیتونم
مین سو:الان چه کار کنیم
فلیکس: صبر کنید فکر کنم
چشماش رو بست و به چپ و راست میرفت که یاد حرف هیونجین افتاد لبخندی زد
فلیکس: من فهمیدم چه کار کنم یکم تحمل کنید خودم میارمتون بیرون
هان :فلیکس میخواهی چه کار کنی
فلیکس: صبر کنید من الان میرم ولی دوباره میام
ای ان :باشه هیونگ
هان:مراقبت کن فلیکس
فلیکس اروم سری تکان داد ولی یادش اومد پسر ها نمیتونن ببیننش
فلیکس: باشه فعلا
و از راهرو خارج شد از پله ها بالا رفت و سمت عمارت دوید و وقتی در عمارت رو باز کرد...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
با بو های خوشمزه از خواب بیدار شدم به اطراف نگاه کردم هیون نبود چانگبین گفته بود ساعت ۷نیم جلسه داره حتما رفته اونجا هوا تاریک شده بود به ساعت نگاه کردم ۸رو نشون میداد پس به این زودی ها هیونجین رو نمیبینم از تخت پایین اومدم و در کمد لباس رو باز کردم و از لباس های هیونجین یک تیشرت برداشتم و پوشیدم خیلی برام بزرگ بود تقریبا توش گم شده بودم تا زیر باسنم بود اگر خودم تو خونه تنها بودم با همین بیرون میرفتم ولی از اون جایی که چند خدمتکار هست خجالت میکشم پس یک شلوار از لباس های خودم پوشیدم دستی داخل موهام کشیدم و با کش بستمشون از اتاق خارج شدم بوی غذا کل خونه رو برداشته بود تازه فهمیدم چقدر گرسنه هستم از پله ها پیایین رفتم و وارد اشپزخانه شدم
فلیکس: واوووو اجوما چه کرده همه رو دیوونه کرده
اجوما بهم نگاه کرد و خندید کل این مدتی که اینجا بودم تنها کسی که باهام مهربون بود اجوما بود بقیه حتی نگاهمم نمیکردن چه برسه حرف زدن باهام ...
اجوما: بیدار شدی پسرم
فلیکس: اره خیلی گرسنمه
اجوما: یکم دیگه شام اماده میشه ولی باید صبر کنیم رئیس بیاد
فلیکس اخم کیوتی کرد
فلیکس: اوووفففف کی میاد من دارم میمیرممم
اجوما خندید
اجوما: پسرم یکم تو عمارت بچرخ الانا دیگه میاد
فلیکس اروم سری تکان داد و از اشپزخانه بیرون رفت و وارد حیاط شد البته نمیشه گفت حیاط برای خودش باغی بود پر از درخت های بلند گل های رنگی ...
همینطور که به اطراف نگاه میکرد متوجه یک نور کمرنگی در قسمت تاریکی حیاط شد به سمت نور رفت هنوز بهش نرسیده بود که تابلو ای دید که با یک نخ و میخ به درخت اویزون بود کمی نزدیک تر رفت که متوجه نوشتنی روی تابلو شده روش نوشته بود:《 منطقه ممنوعه کسی وارد نشود》ولی نمیدونست من لجباز تر از این حرفام بی اهمیت از کنار تابلو رد شدم و سمت نور رفتم که به یک در رسیدم و بازش کردم که پله ها رو دیدم که به سمت زیر زمین بودن ازشون پایین رفتم که باز یک در بود اونم باز کردم و وارد شدم که در با صدای بدی پشت سرم بسته شد...
یک راهروی تنگ و تاریک بود ولی بزرگ و پر از در هایی که معلوم بود اتاق هستن فلیکس با کمی ترس جلو رفت
فلیکس: اهایییی کسی اینجاست؟
صداش اکو میشد
ای ان:کی انجاست؟ لطفا کمکمون کن
فلیکس شوکه به اطراف نگاه کرد ای ان اینجا چه کار میکرد
فلیکس:ای ان ؟
ای ان:فلیکس هیونگ تویییی ؟
هان:فلیکس تویی؟
صدای هان خیلی دورتر بود ولی فلیکس شوکه فقط به در های بسته نگاه میکرد
ای ان: هیونگگگ
فلیکس با صدای ای ان به خودش اومد
فلیکس: شما خوبید
هان:اره اره خوبیم تو خوبی؟
فلیکس: اه خداروشکر اره منم خوبم، شما...شما اینجا چه کار میکنین؟
هان: اومدیم بازی کنیم بچه اینا رو ولش کن بیا ما رو ازاد کن
بعد از این حرفش ای ان و یک غریبه شروع به خندیدن کردن
فلیکس: این کی بود
ای ان : اممم اسمش مین سو هسته اون چند سال از ما بزرگتره خب بعد ما این...
هان:اههه بچه واقعا داری توضیح میدی الان وقت نداریم یک وقت میان اینجا فلیکس تو به در ها ضربه بزن ما بهت میگیم کدوم در ما هسته
فلیکس: هیونگ اینجا بیشتر از صدتا در هست من نمیتونم
مین سو:الان چه کار کنیم
فلیکس: صبر کنید فکر کنم
چشماش رو بست و به چپ و راست میرفت که یاد حرف هیونجین افتاد لبخندی زد
فلیکس: من فهمیدم چه کار کنم یکم تحمل کنید خودم میارمتون بیرون
هان :فلیکس میخواهی چه کار کنی
فلیکس: صبر کنید من الان میرم ولی دوباره میام
ای ان :باشه هیونگ
هان:مراقبت کن فلیکس
فلیکس اروم سری تکان داد ولی یادش اومد پسر ها نمیتونن ببیننش
فلیکس: باشه فعلا
و از راهرو خارج شد از پله ها بالا رفت و سمت عمارت دوید و وقتی در عمارت رو باز کرد...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۵۶۳
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط