یک عصر تابستان
پارت ۵
برای مرتب کردن افکارش خودکار را بر روی ورق
حرکت داد: «از اولین خاطراتم سهراب، پسرعمهی مهربان و همبازی شیطون علی، در یادم است. همسن هم بودند و چون من کوچکتر از آنها، هیچوقت در میان بازی هایشان جایی نداشتم. با اینحال این تنها سهراب بود که بعضی اوقات من را در جمعشان راه میداد. مثل ان روز در هشت سالگیم که او، بقیهی پسر ها از جمله علی قلدر را راضی کرد تا با من بازی کنند. از سمت پدری، من تنها نوهی دختر هستم. برعکس طرف مادری که علی تنها نوهی پسر است. هنوز خوب یادم است که توپ در وسط بازی میکردیم و همان موقع بود که توپ به صورتم خورد. توپ را برادر کوچکش، سپهر، از عمد طوری پرت کرد که به صورتم بخورد. همیشه بدجنسی خاصی داشت و دارد، برعکس برادر مهربانش. روی زمین افتادم و بلند گریه کردم. نمیدانم چرا انگار همین دیروز بود، انقدر خوب این خاطره را به یاد دارم. پسرهای دیگر خندیدن اما او با چشم هایی نگران به سمتم آمد. علی کوچک، خیلی بدجنس بود نسبت به علی بزرگ. سهراب در آغوشم گرفت با آنکه میدانست لباسش خونی خواهد شد. خون دماغ شده بودم اما انگار او بیشتر نگران من بود تا لباسش.
چهار سال از من بزرگتر هست اما مثل بزرگترها کمکم کرد. در باغ پدربزرگ بودیم و تا خانه چند قدمی بیشتر راه نبود. خودم میتوانستم بروم و نیازی به بردنم نبودن. هنوز هم نمیدانم چرا انقدر واکنش شدیدی نشان داد. شاید چون او من را در بازی راه داده بود و عذاب وجدان داشت؟
بعد از آن دیگر با پسر ها بازی نکرد و برای من داستان خواند. خیلی گریه کرده بودم و او هم میدانست که با داستان آرام میشوم. پدر و مادر که مطمئن شدند بینی من سالم است رهایم کردند به امان خدا و این سهراب بود که ارامم کرد. در آغوشش موقع گوش دادن به داستان خوابم برد و آن آخرین دیدار ما بود تا زمانی که بزرگ شدیم.
چند هفته بعد او به مدرسه رفت. شروع دبیرستانش در مدرسه تیزهوشان. او انقدر درگیر درس شد که دیگر در مهمانی ها شرکت نکرد. پدر و مادر سخت گیری دارد که همیشه از او بهترین را میخواهند، پس آن زمان در جمع خانوادگی نیامد تا نمرهی بهتر روی برگه بیاورد. دیگر بزرگ شدند و همبازی علی نبود. اگر درست یادم باشد همان زمان بود که اختلاف ها شروع شد.
از نزدیکان ما فقط سهراب همسن علی است، همین سر منشأ شروع همهی آن قضاوت ها شد. پدر مدام نمره های سهراب، که در مدارس خاص درس میخواند را در سر علی میزد. خوب یادم است که چطور تعریف های پدر از سهراب و مقایسهاش با علی، باعث شد او از همبازی خودش فاصله بگیرد. حالا مثل دو غریبه هستند. با اینکه سهراب همیشه، سعی در نزدیک شدن به برادرم را دارد، اما جواب های سرد علی، باعث میشود خودش را عقب بکشد. البته علی هم حق دارد.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
خیلی راجب این فصل نگرانم که خوب در اومده یا نه چون از نظر خودم خوب نیست پس لطفا نظرتون رو بهم بگید 😢
راستی نظرتون راجب علی چیه تا اینجای کار؟
برای مرتب کردن افکارش خودکار را بر روی ورق
حرکت داد: «از اولین خاطراتم سهراب، پسرعمهی مهربان و همبازی شیطون علی، در یادم است. همسن هم بودند و چون من کوچکتر از آنها، هیچوقت در میان بازی هایشان جایی نداشتم. با اینحال این تنها سهراب بود که بعضی اوقات من را در جمعشان راه میداد. مثل ان روز در هشت سالگیم که او، بقیهی پسر ها از جمله علی قلدر را راضی کرد تا با من بازی کنند. از سمت پدری، من تنها نوهی دختر هستم. برعکس طرف مادری که علی تنها نوهی پسر است. هنوز خوب یادم است که توپ در وسط بازی میکردیم و همان موقع بود که توپ به صورتم خورد. توپ را برادر کوچکش، سپهر، از عمد طوری پرت کرد که به صورتم بخورد. همیشه بدجنسی خاصی داشت و دارد، برعکس برادر مهربانش. روی زمین افتادم و بلند گریه کردم. نمیدانم چرا انگار همین دیروز بود، انقدر خوب این خاطره را به یاد دارم. پسرهای دیگر خندیدن اما او با چشم هایی نگران به سمتم آمد. علی کوچک، خیلی بدجنس بود نسبت به علی بزرگ. سهراب در آغوشم گرفت با آنکه میدانست لباسش خونی خواهد شد. خون دماغ شده بودم اما انگار او بیشتر نگران من بود تا لباسش.
چهار سال از من بزرگتر هست اما مثل بزرگترها کمکم کرد. در باغ پدربزرگ بودیم و تا خانه چند قدمی بیشتر راه نبود. خودم میتوانستم بروم و نیازی به بردنم نبودن. هنوز هم نمیدانم چرا انقدر واکنش شدیدی نشان داد. شاید چون او من را در بازی راه داده بود و عذاب وجدان داشت؟
بعد از آن دیگر با پسر ها بازی نکرد و برای من داستان خواند. خیلی گریه کرده بودم و او هم میدانست که با داستان آرام میشوم. پدر و مادر که مطمئن شدند بینی من سالم است رهایم کردند به امان خدا و این سهراب بود که ارامم کرد. در آغوشش موقع گوش دادن به داستان خوابم برد و آن آخرین دیدار ما بود تا زمانی که بزرگ شدیم.
چند هفته بعد او به مدرسه رفت. شروع دبیرستانش در مدرسه تیزهوشان. او انقدر درگیر درس شد که دیگر در مهمانی ها شرکت نکرد. پدر و مادر سخت گیری دارد که همیشه از او بهترین را میخواهند، پس آن زمان در جمع خانوادگی نیامد تا نمرهی بهتر روی برگه بیاورد. دیگر بزرگ شدند و همبازی علی نبود. اگر درست یادم باشد همان زمان بود که اختلاف ها شروع شد.
از نزدیکان ما فقط سهراب همسن علی است، همین سر منشأ شروع همهی آن قضاوت ها شد. پدر مدام نمره های سهراب، که در مدارس خاص درس میخواند را در سر علی میزد. خوب یادم است که چطور تعریف های پدر از سهراب و مقایسهاش با علی، باعث شد او از همبازی خودش فاصله بگیرد. حالا مثل دو غریبه هستند. با اینکه سهراب همیشه، سعی در نزدیک شدن به برادرم را دارد، اما جواب های سرد علی، باعث میشود خودش را عقب بکشد. البته علی هم حق دارد.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
خیلی راجب این فصل نگرانم که خوب در اومده یا نه چون از نظر خودم خوب نیست پس لطفا نظرتون رو بهم بگید 😢
راستی نظرتون راجب علی چیه تا اینجای کار؟
- ۹۰۶
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط