p
p94
ییبو و مالچانیو تو آسمون کلا محو شده بودن و فقط جرقه های جادوشون معلوم بود
ژان.. کجا هستن چرا معلوم نمیشن
لینگ هه.. نگران نباش اتفاقی برای ییبو نمیفته
شوکای یک ضربه محکم به کریستال زد اما کریستال هیچیش نشد شوکای متوجه شد کریستال فقط با یک شمشیر نابود میشه شمشیری که اون به شش تیکه تبدیل کرد
.
شوکای کریستال برداشت و به سمت بقیه حرکت کرد
مالچانیو میخواست سر ییبو قط کنه شمشیرشو به طرفش برد و ییبو رد داد و مالچانیو زخمی شد
ییبو شمشیرشو گذاشت رو گردن مالچانیو و گفت بازی دیگه تمومه
مالچانیو.. حالا میخوایی چیکار کنی مثلا منو بکشی و پادشاه انالیندا بشی در حالی که به من میگی برای قدرت هر کاری میکنم اما تو خودت که بدتری
ییبو ..فکر نکن با این حرفا زهن مند مغشوش میکنی من دیگه تو تله مزخرف شماها نمیفتم
مالچانیو ..پس منو بکش و این حجران تموم کن
ییبو شمشیرشو با یک حرکت تکون داد و مالچانیو کشت
ییبوو.. اینم از این دیگه تموم شد
مردم با دیدن ییبو همه اونو تشویق کردن
شوکای همون لحضه رسید ییبو چشمش به کریستال جادو افتاد رفت سمت شوکای
شوکای.. اومدی این باید نابود بشه
ییبو ..باید بشه
شوکای.. فقط با شمشیر پدرت نابود میشه .
ییبو.. پس بدش به من تا نابودش کنم
شوکای کریستال داد به ییبو همگی حضور داشتن ییبو کریستال برداشت و شمشیر پدرشو کشید
کریستال ت حوا معلق شد و ییبو ششمشیرشو با تمام قدرت به سمت کریستال برد با تمام قدرت زد به کریستال و نابودش کرد
کریستال تبدیل به خاکستر شد
ديگه همه جا خاکی شده بود و سر وضع همه خراب شده بود
ژان نگاه کرد به ییبو و ییبو همین کارو کرد
ییبو.. ديگه تموم شد همه چیز دیگه تموم شد
ییبو دسته ژانو گرفت و ژان بهش لبخندی زد
یکی دوساعتی بود ک میگذشت و همه تو میدان نبرد نشسته بودن
چن ژیوان یکم اب خورد و بعد داد ب لی مین
لی مین..یکم ادب نداری
چن ژیوان..مگه چیکار کردم
لی مین ..اول خودت میخوری بعد میدی ب من؟
چن ژیوان..خب ببخشید دیگه تکرار نمیشه بفرما
لی مین..نمیخاد دهنیه
چن ژیوان اول تمیزش کرد بعد داد ب لی مین
چن ژیوان..خب بیا الان دیگه چ بهونه ای داری
لی مین..هیچی بدش من خوشتیپ اقا
چن ژیوان از این حرف لی مین لبخندی زد
نئوهو..اینجا چ خبره؟؟
لی مین و چن ژیوان پشت سرشونو نگا کردن و دیدن نئوهو وایستاده
لی مین..چیزه این مزاحمم شده
چن ژیوان..تا حالاکه خوشتیپت بودم چی شد
لی مین..چیزه خب من میرم دیگه کار دارم
لی مین از کنار جفتشون رد شد
چن ژیوان..کجا میری چرا منو با این گرگ وحشی تنها گذاشتی
نئوهو..چیزی گفتی
چن ژیوان..ن قربان
نئوهو ب خواهرم لی مین چانگ علاقه داری
چن ژیوان..بله
نئوهو ک اینطور
چن ژیوان..اونم ب من علاقه داره
نئوهو..اخه چرا بعین این همه ادم تو دنیا تو
نئوهو از کنار چن ژیوان رد شد
نئوهو..تو قلمروی شیاطین منتظرتم
چن ژیوان..میدونستم نمیزارین ببینمش
یعنی چیی هاا باشه باشه حتما میام
دینگ یوشی رفت و کنار لیژان نشست
دینگ یوشی..خب ک میخایی ازدواج کنیم ؟
لیژان..چیمیگی بابا کی خاست باتو ازدواج کنه اخه
دینگ یوشی..کی بود بهم میگفت من با تو تو اون دنیام میام؟؟
لیژان از کنار دینگ یوشی بلند شد و گفت
لیژان..برو بابا دلت خوشه ها
دینگ یوشی..چیه خب چرا خجالت میکشی
لینگ هه داشت بهشون نگا میکرد و لبخند تلخی زدو از کنارشون رد شد
ژان داشت ب زخمیا کمک میکرد ک چشمش ب وانگ افتاد
ژان..وانگ تو زنده ایی
وانگ ک ژانو دید کم کم خاطراش ب یادش میومدن و شناختش
وانگ..ژان تویی
ژان..اره منم دلم برات تنگ شده بود برادر
ژان وانگو بغل کرد ک لیژان دیدشون
لیژان..پس من چیی
وانگ..مگه میشه تورو یادم رفته باشه بیا اینجا
لیژان..خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی اخه نمیدونی ک من فک میکردم مردی
وانگ..حالا میبینی ک زندم
لیژان.راستی باید بری پیش یوشوشین اون تو این مدت خیلی برات ناراحت بود
وانگ..درسته راست میگی الان میرم
وانگ داشت میرفت و ژان و لیژان ب رفتنش نگا میکردن و میخندیدن
دینگ یوشی هم ب لیژان نگا میکرد و با خنده اون اونم میخندید
ییبو..مثل اینک حالت خیلی خوشه
دینگ یوشی..اره با لیژان اشتی کردم میخام باهاش ازدواج کنم
ییبو..اوو اینو نگا رفیق ما بزرگ شده
دینگ یوشی..خودت چی تو میخایی چیکار کنی
ییبو..راستش نمیدونم همه میخان من پادشاه بشم ولی ژان ی زندگی عادی میخاست
دینگ یوشی..خب برو ازش بخا با تو بیاد
ییبو..راس میگی حق باتوعه باید برم و ازش بخام با من همرا بشه
ییبو و مالچانیو تو آسمون کلا محو شده بودن و فقط جرقه های جادوشون معلوم بود
ژان.. کجا هستن چرا معلوم نمیشن
لینگ هه.. نگران نباش اتفاقی برای ییبو نمیفته
شوکای یک ضربه محکم به کریستال زد اما کریستال هیچیش نشد شوکای متوجه شد کریستال فقط با یک شمشیر نابود میشه شمشیری که اون به شش تیکه تبدیل کرد
.
شوکای کریستال برداشت و به سمت بقیه حرکت کرد
مالچانیو میخواست سر ییبو قط کنه شمشیرشو به طرفش برد و ییبو رد داد و مالچانیو زخمی شد
ییبو شمشیرشو گذاشت رو گردن مالچانیو و گفت بازی دیگه تمومه
مالچانیو.. حالا میخوایی چیکار کنی مثلا منو بکشی و پادشاه انالیندا بشی در حالی که به من میگی برای قدرت هر کاری میکنم اما تو خودت که بدتری
ییبو ..فکر نکن با این حرفا زهن مند مغشوش میکنی من دیگه تو تله مزخرف شماها نمیفتم
مالچانیو ..پس منو بکش و این حجران تموم کن
ییبو شمشیرشو با یک حرکت تکون داد و مالچانیو کشت
ییبوو.. اینم از این دیگه تموم شد
مردم با دیدن ییبو همه اونو تشویق کردن
شوکای همون لحضه رسید ییبو چشمش به کریستال جادو افتاد رفت سمت شوکای
شوکای.. اومدی این باید نابود بشه
ییبو ..باید بشه
شوکای.. فقط با شمشیر پدرت نابود میشه .
ییبو.. پس بدش به من تا نابودش کنم
شوکای کریستال داد به ییبو همگی حضور داشتن ییبو کریستال برداشت و شمشیر پدرشو کشید
کریستال ت حوا معلق شد و ییبو ششمشیرشو با تمام قدرت به سمت کریستال برد با تمام قدرت زد به کریستال و نابودش کرد
کریستال تبدیل به خاکستر شد
ديگه همه جا خاکی شده بود و سر وضع همه خراب شده بود
ژان نگاه کرد به ییبو و ییبو همین کارو کرد
ییبو.. ديگه تموم شد همه چیز دیگه تموم شد
ییبو دسته ژانو گرفت و ژان بهش لبخندی زد
یکی دوساعتی بود ک میگذشت و همه تو میدان نبرد نشسته بودن
چن ژیوان یکم اب خورد و بعد داد ب لی مین
لی مین..یکم ادب نداری
چن ژیوان..مگه چیکار کردم
لی مین ..اول خودت میخوری بعد میدی ب من؟
چن ژیوان..خب ببخشید دیگه تکرار نمیشه بفرما
لی مین..نمیخاد دهنیه
چن ژیوان اول تمیزش کرد بعد داد ب لی مین
چن ژیوان..خب بیا الان دیگه چ بهونه ای داری
لی مین..هیچی بدش من خوشتیپ اقا
چن ژیوان از این حرف لی مین لبخندی زد
نئوهو..اینجا چ خبره؟؟
لی مین و چن ژیوان پشت سرشونو نگا کردن و دیدن نئوهو وایستاده
لی مین..چیزه این مزاحمم شده
چن ژیوان..تا حالاکه خوشتیپت بودم چی شد
لی مین..چیزه خب من میرم دیگه کار دارم
لی مین از کنار جفتشون رد شد
چن ژیوان..کجا میری چرا منو با این گرگ وحشی تنها گذاشتی
نئوهو..چیزی گفتی
چن ژیوان..ن قربان
نئوهو ب خواهرم لی مین چانگ علاقه داری
چن ژیوان..بله
نئوهو ک اینطور
چن ژیوان..اونم ب من علاقه داره
نئوهو..اخه چرا بعین این همه ادم تو دنیا تو
نئوهو از کنار چن ژیوان رد شد
نئوهو..تو قلمروی شیاطین منتظرتم
چن ژیوان..میدونستم نمیزارین ببینمش
یعنی چیی هاا باشه باشه حتما میام
دینگ یوشی رفت و کنار لیژان نشست
دینگ یوشی..خب ک میخایی ازدواج کنیم ؟
لیژان..چیمیگی بابا کی خاست باتو ازدواج کنه اخه
دینگ یوشی..کی بود بهم میگفت من با تو تو اون دنیام میام؟؟
لیژان از کنار دینگ یوشی بلند شد و گفت
لیژان..برو بابا دلت خوشه ها
دینگ یوشی..چیه خب چرا خجالت میکشی
لینگ هه داشت بهشون نگا میکرد و لبخند تلخی زدو از کنارشون رد شد
ژان داشت ب زخمیا کمک میکرد ک چشمش ب وانگ افتاد
ژان..وانگ تو زنده ایی
وانگ ک ژانو دید کم کم خاطراش ب یادش میومدن و شناختش
وانگ..ژان تویی
ژان..اره منم دلم برات تنگ شده بود برادر
ژان وانگو بغل کرد ک لیژان دیدشون
لیژان..پس من چیی
وانگ..مگه میشه تورو یادم رفته باشه بیا اینجا
لیژان..خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی اخه نمیدونی ک من فک میکردم مردی
وانگ..حالا میبینی ک زندم
لیژان.راستی باید بری پیش یوشوشین اون تو این مدت خیلی برات ناراحت بود
وانگ..درسته راست میگی الان میرم
وانگ داشت میرفت و ژان و لیژان ب رفتنش نگا میکردن و میخندیدن
دینگ یوشی هم ب لیژان نگا میکرد و با خنده اون اونم میخندید
ییبو..مثل اینک حالت خیلی خوشه
دینگ یوشی..اره با لیژان اشتی کردم میخام باهاش ازدواج کنم
ییبو..اوو اینو نگا رفیق ما بزرگ شده
دینگ یوشی..خودت چی تو میخایی چیکار کنی
ییبو..راستش نمیدونم همه میخان من پادشاه بشم ولی ژان ی زندگی عادی میخاست
دینگ یوشی..خب برو ازش بخا با تو بیاد
ییبو..راس میگی حق باتوعه باید برم و ازش بخام با من همرا بشه
- ۳۳۶
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط