we

we
part 15

مایا

تو اتاقم گریه میکردم
یاد خاطراتم با هری افتادم ولی اون همشو چال کرد
نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم
اون لیاقتشو نداشت
همینطور که داشتم فکر میکردم خوابم برد

نیک

الان تقریبا سه ساعته که مایا از اتاقش بیرون نیومدع
بدون اینکه مامان مایا و بابا متوجه بشن رفتم دم در اتاقش و در زدم و صداش کردم
صدایی نیومد
در رو باز کردم دیدم خوابیدع
در بالکن اتاق بالکنش رو باز گذاشته بود و نسیم خنک اتاق در بر گرفته بود
پرده های سفید با طرح های لیلیوم که ایده مامانش بوده میان باد نسیم میرقصیدند
حتما بهش آرامش میده یا از خستگی زیاد
اینقدر عمیق خوابیده
از اتاق بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم
امشب با رونی یک مسابقه رانندگی دارم
هر طور شده و بخاطر مایا هم که شده باید این مسابقه رو ببرم
وگرنه هم ماشین رو از دست میدم هم دل مایا رو خوش نمیکنم
صدای در اومد
آنا بود چون امروز گفتم پیشمون باشه
وقتی در اتاق رو باز کردم مایا رو‌ با شلوارک جین صورتیش و تیشرت صورتی از اتاق اومده بیرون و موهاش پف کرده و بهم ریخته
خواب آلود بود

مایا: کدوم خری این وقت صبح میاد اینجا *ساعت ده صبح بود*
نیک: آناس *پوزخند*
مایا: اها یکی از اون جنده ها؟! اوکی خوش بگذرع *رفتن پایین از پله ها با نیک*
نیک: کجا؟
مایا: نترس نمیام جنده خانوم رو بترسونم میرم یک چیزی بخورم گشنمه
نیک: افرین بدو برو یکم خون برسه مغزت اون یک دهم درصد مخی هم که مونده از بین نرع
مایا: با پام به باسنش لگد زدم* حرف مفت نزن بچه *نیک در رو باز کرد منم رفتم اشپزخونه*
دیدگاه ها (۰)

wepart 16نیک: آنا بیا توآنا: سلام؟!.. عع مایا اینجایی خوشحال...

wepart 17مایابعد چند دقیقه هانا رسید تا در رو باز کرد دستمو ...

wepart 14نیک:..خب؟مایا: ...نیک: اگه میخوای نگومایا: هری و سا...

wepart 13نیکلاستو ماشین که بودیم پشت سر هم حرف میزد و عرق سر...

we part 8*رستوران*مایاهمچی نرمال بود همونطور که سفارش هارو‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط