يادش بخير...

يادش بخير...
بچه كه بودم,
ﯾﻪ ﻣﮕﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﺦ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ...
ﺑﻌﺪ يكي ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ,
ﺑﺎﻟﻬﺎﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪﻡ ﻣﯿﺒﺴﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺳﺮ ﻧﺦ...
ﺑﻌﺪ ﻣﮕﺲ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ یکی ﺭﻭ ﺑﮑﺴﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ...
ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ !!!!
ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﻉ !!!
ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻠﻘﺖ
ﺧﺪﺍﺭﻭ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ !!!!!
دیدگاه ها (۲۱)

شغلش این بود : بیاید ..... عاشق کند............. برود.........

ديروز اومده بود ديدنم... بايه شاخه گل سرخ وهمون لبخندي كه ه...

اینم از ماهان خان... جیگره دایی احمد

روزگارغريبيست... نازنين دهقان فداكارپيرشده... چوپان دروغگوعز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط