ویو نویسنده
ویو نویسنده
دوباره حس مالکیتش عود کرده بود با جدیت تمام لب زد
-حالا میری و دوباره از اول میخونی
دختر که حوصله بحث نداشت آروم پشت میز جونگکوک نشست کتاب و باز کرد و از درس اول شروع به خوندن کرد پسر آروم جوری که به پایین تنش فشار نیاد رو تخت دراز کشید فکر ات ولش نمیکرد...دلش واقعا برای اون دختر تنگ شده بود...الان باید دنبال همسر جدید میگشت؟الان که عاشق ات شده بود میفهمید حتی اگر وارثش دختر باشه هم عاشقانه میپرستتش چون اون دختر از وجود اته..ولی اون که حتی نمیتونست ات و داشته باشه چه برسه بچه ای از ات مگه نه؟ سمت جیسو برگشت
-میخوای بری بیرون خرید کنی یا با دوستات بری شهربازی
دختر با بهت به برادرش نگاه کرد..درست شنیده بود؟
×چی؟
-میدونی خوشم نمیاد از تکرار حرفم..
دختر با بغض بدو بدو سمت تخت برادرش رفت و جلوی تخت زانو زد و نگاه ملتمسشو به پسر داد
×ا..اره لطفا بزار چند ساعت با لایان برم شهربازی
-لباس بپوش..میگم بادیگارد ببرتت
از خوشحالی نفهمید داره چیکار میکنه پرید روی جونگکوک چشمای پسر از درد گشاد شدن و نفس نفس زد
×دوستت دارم
-ج..جیسو
سریع از روی برادرش بلند شد
×ببخشید.
لبخندی از لحن کیوت خواهرش زد..اون یه الاهه ی زیبایی بود...خواهرش زیباترین خوناشام دنیا بود.....
چهره ات یادش اومد.. اون پریه بیچاره که بار ها بهش لقب زشت و رو داده بود.. میتونست زیباترین پری بالدار تو کل دنیا باشه مگه نه؟اون خیلی خوشگل بود موهای بلندش..چهره کیوتش غر زدناش.. بغضشو قورت داد و سمت جیسو برگشت
-عیبی نداره..
نیم خیز نشست بشکنی زد که بادیگارد وارد اتاق شد
ب.د: بله ارباب؟
-هرجا خواست ببرش. تا فردا عصر که ازمون داره آزاده هرکاری میخواد بکنه فهمیدی؟
ب.د:چشم
رفت سمت دختر و از دستاش گرفت و کشید جونگکوک با دیدن حرکت وحشیانه بادیگارد رو خواهرش عصبی غرید
-دستتو بکش تا وجود حرومیت و از دنیا پاک نکردم
بادیگارد دستشو ول کرد
ب.د: متاسفم ارباب من فقط-
-خفه شو...فقط خفه شو و دستای کثیفت و کنترل کن تا به پاک ترین دارایی جئون جونگکوک نخوره..
×اوهههه داداش جونگکوکیم خیلی باحاله.
-نمک نریز. برو آماده شو. لباس با...
پرید وسط حرفش
×لباس باز و آرایش ممنوع خودم میدونم
دوباره حس مالکیتش عود کرده بود با جدیت تمام لب زد
-حالا میری و دوباره از اول میخونی
دختر که حوصله بحث نداشت آروم پشت میز جونگکوک نشست کتاب و باز کرد و از درس اول شروع به خوندن کرد پسر آروم جوری که به پایین تنش فشار نیاد رو تخت دراز کشید فکر ات ولش نمیکرد...دلش واقعا برای اون دختر تنگ شده بود...الان باید دنبال همسر جدید میگشت؟الان که عاشق ات شده بود میفهمید حتی اگر وارثش دختر باشه هم عاشقانه میپرستتش چون اون دختر از وجود اته..ولی اون که حتی نمیتونست ات و داشته باشه چه برسه بچه ای از ات مگه نه؟ سمت جیسو برگشت
-میخوای بری بیرون خرید کنی یا با دوستات بری شهربازی
دختر با بهت به برادرش نگاه کرد..درست شنیده بود؟
×چی؟
-میدونی خوشم نمیاد از تکرار حرفم..
دختر با بغض بدو بدو سمت تخت برادرش رفت و جلوی تخت زانو زد و نگاه ملتمسشو به پسر داد
×ا..اره لطفا بزار چند ساعت با لایان برم شهربازی
-لباس بپوش..میگم بادیگارد ببرتت
از خوشحالی نفهمید داره چیکار میکنه پرید روی جونگکوک چشمای پسر از درد گشاد شدن و نفس نفس زد
×دوستت دارم
-ج..جیسو
سریع از روی برادرش بلند شد
×ببخشید.
لبخندی از لحن کیوت خواهرش زد..اون یه الاهه ی زیبایی بود...خواهرش زیباترین خوناشام دنیا بود.....
چهره ات یادش اومد.. اون پریه بیچاره که بار ها بهش لقب زشت و رو داده بود.. میتونست زیباترین پری بالدار تو کل دنیا باشه مگه نه؟اون خیلی خوشگل بود موهای بلندش..چهره کیوتش غر زدناش.. بغضشو قورت داد و سمت جیسو برگشت
-عیبی نداره..
نیم خیز نشست بشکنی زد که بادیگارد وارد اتاق شد
ب.د: بله ارباب؟
-هرجا خواست ببرش. تا فردا عصر که ازمون داره آزاده هرکاری میخواد بکنه فهمیدی؟
ب.د:چشم
رفت سمت دختر و از دستاش گرفت و کشید جونگکوک با دیدن حرکت وحشیانه بادیگارد رو خواهرش عصبی غرید
-دستتو بکش تا وجود حرومیت و از دنیا پاک نکردم
بادیگارد دستشو ول کرد
ب.د: متاسفم ارباب من فقط-
-خفه شو...فقط خفه شو و دستای کثیفت و کنترل کن تا به پاک ترین دارایی جئون جونگکوک نخوره..
×اوهههه داداش جونگکوکیم خیلی باحاله.
-نمک نریز. برو آماده شو. لباس با...
پرید وسط حرفش
×لباس باز و آرایش ممنوع خودم میدونم
- ۲.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط