چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی
دیدگاه ها (۱)

می شود خواهشی از خاطره هایت بکنم؟می گذاری که نگاهی به نگاهت ...

ابری شده چشمم که دلی سیر بباردتا بعد تو دیگر به کسی دل نسپار...

ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرا...

از دوست بریدیم به صد رنج و ندامتاز دوست به‌خیر آمد و از ما ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط