𝓟𝓪𝓻𝓽 ۴۹
𝓟𝓪𝓻𝓽 ۴۹
✦ویو تو کمپانی
همه وارد سالن تمرین شدن.
مربی هنوز نیومده بود و اعضا هر کدوم مشغول گرم کردن بودن.
ات گوشه سالن نشسته بود و بند کفشش رو میبست که گوشیش لرزید.
ریچارد: «بعد از تمرین منتظرتم. باید درباره مسابقه حرف بزنیم.»
ات سریع صفحه گوشی رو خاموش کرد.
ات: (زیر لب) باشه...
همون موقع یونجون از پشت سرش اومد.
یونجون: صبح بخیر.
ات لبخند زد.
ات: صبح بخیر.
یونجون کنار ات نشست.
یونجون: دیشب چرا جواب پیامامو ندادی؟
ات: خوابم برد.
یونجون: مطمئنی؟
ات سرشو تکون داد.
قبل از اینکه یونجون دوباره سؤال کنه، کای با دو تا نوشیدنی وارد سالن شد.
کای: حدس زدم باز چیزی نخوردی.
یکی از لیوانها رو سمت ات گرفت.
ات:خوردم ولی مرسی.
یونجون با اخم ساختگی گفت:
یونجون: یعنی هر بار باید تو قهرمان بازی دربیاری؟
کای: حسودیت شد؟
یونجون: آره، خیلی.
ات خندید.
ات: شما دوتا هیچوقت درست نمیشین.
همون موقع تهیونگ از دور داد زد.
تهیونگ: اگه قرار عاشقانهت تموم شده، بیا تمرین.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد مربی وارد سالن شد.
مربی: امروز تمرین سختی داریم. تا آخر هفته باید همه حرکات هماهنگ باشه.
همه سر جاشون ایستادن.
تمرین شروع شد.
بعد از حدود دو ساعت، ات از شدت خستگی روی زمین نشست.
هوسوک یه بطری آب سمتش گرفت.
هوسوک: بخور، رنگت پریده.
ات: مرسی.
جیمین هم حولهای روی شونه ات انداخت.
جیمین: زیادی به خودت فشار نیار.
جونگکوک از دور نگاهشون میکرد، اما چیزی نمیگفت.
نامجون متوجه نگاهش شد و آهسته لبخند زد.
✦ویو ریچارد
ریچارد داخل ماشین منتظر بود.
چند دقیقه بعد ات از کمپانی بیرون اومد و سوار شد.
ات: چی شده؟
ریچارد پاکتی روی داشبورد گذاشت.
ریچارد: اطلاعات پارک.
ات پاکت رو باز کرد.
داخلش عکس چند نفر، نقشه و چند برگه بود.
ات: اینا چین؟
ریچارد: آدمای مورد اعتماد پارکن.
ات با دقت عکسها رو نگاه کرد.
ات: یعنی باید همشونو بشناسم؟
ریچارد: اگه میخوای یه روز وارد دنیای مافیا بشی، باید قبل از هر کاری، آدما رو بشناسی.
ات سری تکون داد.
ات: مسابقه دقیقاً چیه؟
ریچارد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
ریچارد: هنوز معلوم نیست...
پارک هیچوقت از قبل قوانین بازیشو نمیگه.
همین باعث خطرناک بودنشه.
ویو پارک
پارک کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از افرادش وارد اتاق شد.
محافظ: قربان... درباره رئیس ناشناس هنوز چیزی پیدا نکردیم.
پارک لبخند زد.
پارک: عجله نکنین...
هر آدمی یه اشتباه میکنه.
همین یه اشتباه...
باعث میشه هویتش رو بفهمیم.
ویو ات
همون شب، ات قبل از خواب دوباره به پاکت روی میز نگاه کرد.
دلش بین دو دنیا گیر کرده بود...
رویای آیدل شدن...
و دنیای خطرناک مافیا.
همون لحظه گوشیاش لرزید.
شماره ناشناس: "مواظب باش... یکی خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی، داره رازت رو کشف میکنه."
ات با تعجب به صفحه گوشی خیره شد...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
واسه نوشتنشون یکم از هوش مصنوعی کمک گرفتم🙄
✦ویو تو کمپانی
همه وارد سالن تمرین شدن.
مربی هنوز نیومده بود و اعضا هر کدوم مشغول گرم کردن بودن.
ات گوشه سالن نشسته بود و بند کفشش رو میبست که گوشیش لرزید.
ریچارد: «بعد از تمرین منتظرتم. باید درباره مسابقه حرف بزنیم.»
ات سریع صفحه گوشی رو خاموش کرد.
ات: (زیر لب) باشه...
همون موقع یونجون از پشت سرش اومد.
یونجون: صبح بخیر.
ات لبخند زد.
ات: صبح بخیر.
یونجون کنار ات نشست.
یونجون: دیشب چرا جواب پیامامو ندادی؟
ات: خوابم برد.
یونجون: مطمئنی؟
ات سرشو تکون داد.
قبل از اینکه یونجون دوباره سؤال کنه، کای با دو تا نوشیدنی وارد سالن شد.
کای: حدس زدم باز چیزی نخوردی.
یکی از لیوانها رو سمت ات گرفت.
ات:خوردم ولی مرسی.
یونجون با اخم ساختگی گفت:
یونجون: یعنی هر بار باید تو قهرمان بازی دربیاری؟
کای: حسودیت شد؟
یونجون: آره، خیلی.
ات خندید.
ات: شما دوتا هیچوقت درست نمیشین.
همون موقع تهیونگ از دور داد زد.
تهیونگ: اگه قرار عاشقانهت تموم شده، بیا تمرین.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد مربی وارد سالن شد.
مربی: امروز تمرین سختی داریم. تا آخر هفته باید همه حرکات هماهنگ باشه.
همه سر جاشون ایستادن.
تمرین شروع شد.
بعد از حدود دو ساعت، ات از شدت خستگی روی زمین نشست.
هوسوک یه بطری آب سمتش گرفت.
هوسوک: بخور، رنگت پریده.
ات: مرسی.
جیمین هم حولهای روی شونه ات انداخت.
جیمین: زیادی به خودت فشار نیار.
جونگکوک از دور نگاهشون میکرد، اما چیزی نمیگفت.
نامجون متوجه نگاهش شد و آهسته لبخند زد.
✦ویو ریچارد
ریچارد داخل ماشین منتظر بود.
چند دقیقه بعد ات از کمپانی بیرون اومد و سوار شد.
ات: چی شده؟
ریچارد پاکتی روی داشبورد گذاشت.
ریچارد: اطلاعات پارک.
ات پاکت رو باز کرد.
داخلش عکس چند نفر، نقشه و چند برگه بود.
ات: اینا چین؟
ریچارد: آدمای مورد اعتماد پارکن.
ات با دقت عکسها رو نگاه کرد.
ات: یعنی باید همشونو بشناسم؟
ریچارد: اگه میخوای یه روز وارد دنیای مافیا بشی، باید قبل از هر کاری، آدما رو بشناسی.
ات سری تکون داد.
ات: مسابقه دقیقاً چیه؟
ریچارد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
ریچارد: هنوز معلوم نیست...
پارک هیچوقت از قبل قوانین بازیشو نمیگه.
همین باعث خطرناک بودنشه.
ویو پارک
پارک کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از افرادش وارد اتاق شد.
محافظ: قربان... درباره رئیس ناشناس هنوز چیزی پیدا نکردیم.
پارک لبخند زد.
پارک: عجله نکنین...
هر آدمی یه اشتباه میکنه.
همین یه اشتباه...
باعث میشه هویتش رو بفهمیم.
ویو ات
همون شب، ات قبل از خواب دوباره به پاکت روی میز نگاه کرد.
دلش بین دو دنیا گیر کرده بود...
رویای آیدل شدن...
و دنیای خطرناک مافیا.
همون لحظه گوشیاش لرزید.
شماره ناشناس: "مواظب باش... یکی خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی، داره رازت رو کشف میکنه."
ات با تعجب به صفحه گوشی خیره شد...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
واسه نوشتنشون یکم از هوش مصنوعی کمک گرفتم🙄
- ۱۶۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط