روزی سه پیر مرد به در خانه زن و شوهری رفتند

روزی سه پیر مرد به در خانه زن و شوهری رفتند



پیر مرد اوّلی گفت :نام من عشق است.

پیرمرد دوّمی گفت : نام من ثروت است.

پیرمرد سوّمی گفت:نام من موفقیت است.

سپس آن سه پیر مرد به آن زن و شوهر گفتند:



شما حق دارید یکی ازسه تای ما را انتخاب کنید تا وارد زندگی شما شویم

و شما از ما استفاده کنید.



مرد روی به زن کرد و گفت :من میگویم ثروت یا موفقیت را بیاوریم.



ولی زن گفت :نه .. اگر عشق باشد هر دوتای دیگر خواهند آمد.



پس هر دو با اشتیاق عشق را انتخاب کردند.



دو سال از این ماجرا گذشت و زن و مرد فقیر شدند...



و هیچ موفقّیتی هم به دست نیاوردند.....



پس آن ها پیرمردی که نامش عشق بود را کُشتند و از هم طلاق گرفتند...



و پلیس هر دوی آن ها را به جرم قتل اعدام کرد..



و گند زده شد به داستان آموزنده ما ....



خدا نگه دار:)
دیدگاه ها (۵)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس به انتهای راهرو اشاره کرد.«اونجا ر...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁴﴿ویو تهیونگ﴾چشمم هنوز روی عکس بود.دستم...

فیک تهکوک ((وارث زار))

قسمت ۶

خسف | قصه سیام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

🧁 پارت بیست و چهارم (پایانی) | شیرین‌ترین پایانیک سال بعد......

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط