دوشنبه95/04/28ساعت23:54

دوشنبه95/04/28ساعت23:54

استادی با شاگردش از باغی میگذشت، چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.

شاگرد گفت:
گمان میکنم این کفش کارگری است که در این باغ کار میکند، بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی شاد شویم...!

استاد گفت:
چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم!

بیا کاری که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین
دیدگاه ها (۵۶)

جمعه95/05/01ساعت21:30داستان مرد فقیر و رسول الله (ص) روزی مر...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

یکشنبه95/04/27ساعت13:53دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی...

شنبه95/04/26ساعت11:43مرد متأهلی در مجلسی گفت: زن مانند ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط