𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ16
[ویو جنی]=رفتم طبقه ی بالا و یه کوله مشکی برداشتم یه لباس راحتی و لباس بیرونی و لوازم شخصیم رو گذاشتم داخلش و لباسمو عوض کردم وگوشیم رو برداشتم رفتم پایین پیش کوک باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت خونه که من
گفتم:
+"میتونم ازت یه سوال بپرسن؟؟ "
یه نگاهی بهم انداخت و دوباره به رانندگیش ادامه داد:
_"بپرس"
گفتم:
+"تو خواهر یا برادر نداری؟ "
گفت:
_"نه ندارم ولی یه دختر خاله دارم مه مثل خواهرم میمونه...... ولی... "
تو صداش بغض موج میزد ولی ادامه داد:
_"ولی وقتی 10سالم بود به خاطره نجات دادن من از دستش دادم"
بهش نگاهی انداختم و گفتم:
+"ببخشید من نمیدونستم "
یه لبخند تلخ زد:
_"تقصیر تو نیست"
[ویو جنی]=وقتی نگاهش میکنم تو سیاهی چشماش غرق میشم تو اون دو تا تیله ی مشکی هیچی پیدا نمیشه جز سیاهی
[ویو کوک]= تو کل راه سکوت سنگینی حکم فرما بود
تا اینکه به عمارت رسیدیم
_"پیاده شو رسیدیم"
یه نگاهی بهش کردم دیدم مثل یه خرگوش کوچولو خوابیده بود نا خداگاه یه لبخند محوی زدم از ماشین پساده شدم رفتم در سمت جنی رو باز کردم و براید استایل بغلش کردم و بردمش داخل تو عمارت گذاشتمش رو تختم و پتو رو روش کشیدم و خودم رفتم یه دوش 5مینی گرفتم یه شلوارک مشکی پوشیذم با بالاتنه ی لخت رفتم پایین رو مبل تشستم چونکه کل خدمه ها رو فرستادم مرخصی یهو........
ادامه دارد...
شرایط👇🏻
comment: 15
Like: 15
بازنشر: 5
Ⓟⓐⓡⓣ16
[ویو جنی]=رفتم طبقه ی بالا و یه کوله مشکی برداشتم یه لباس راحتی و لباس بیرونی و لوازم شخصیم رو گذاشتم داخلش و لباسمو عوض کردم وگوشیم رو برداشتم رفتم پایین پیش کوک باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت خونه که من
گفتم:
+"میتونم ازت یه سوال بپرسن؟؟ "
یه نگاهی بهم انداخت و دوباره به رانندگیش ادامه داد:
_"بپرس"
گفتم:
+"تو خواهر یا برادر نداری؟ "
گفت:
_"نه ندارم ولی یه دختر خاله دارم مه مثل خواهرم میمونه...... ولی... "
تو صداش بغض موج میزد ولی ادامه داد:
_"ولی وقتی 10سالم بود به خاطره نجات دادن من از دستش دادم"
بهش نگاهی انداختم و گفتم:
+"ببخشید من نمیدونستم "
یه لبخند تلخ زد:
_"تقصیر تو نیست"
[ویو جنی]=وقتی نگاهش میکنم تو سیاهی چشماش غرق میشم تو اون دو تا تیله ی مشکی هیچی پیدا نمیشه جز سیاهی
[ویو کوک]= تو کل راه سکوت سنگینی حکم فرما بود
تا اینکه به عمارت رسیدیم
_"پیاده شو رسیدیم"
یه نگاهی بهش کردم دیدم مثل یه خرگوش کوچولو خوابیده بود نا خداگاه یه لبخند محوی زدم از ماشین پساده شدم رفتم در سمت جنی رو باز کردم و براید استایل بغلش کردم و بردمش داخل تو عمارت گذاشتمش رو تختم و پتو رو روش کشیدم و خودم رفتم یه دوش 5مینی گرفتم یه شلوارک مشکی پوشیذم با بالاتنه ی لخت رفتم پایین رو مبل تشستم چونکه کل خدمه ها رو فرستادم مرخصی یهو........
ادامه دارد...
شرایط👇🏻
comment: 15
Like: 15
بازنشر: 5
- ۱۶۱
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط