نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²²
به نظر دختری خوبی میاد.
معلومه سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته.
لبخندی زدم و گفتم:تو نمیخوری؟،این غذا خیلی زیاده
تعظیم کرد و گفت:خانم این کار درستی نیست،شما میل بفرمایید،من خوردم
یکم از ابیموه نوشیدم و گفتم:بهم نگو خانم،صدام کن بورا،بعدشم من و تو چه فرقی باهم داریم؟،لازم نیست انقدر با احترام باهام رفتار کنی
با چشمهای درشت بهم خیره شد و لبخندی زد.
لبخند پررنگی زدم و گفتم:بشین
روبه روم نشست و گفت:شما..شما خیلی مهربونید،اما اگه بدونن من..
حرفشو قطع کردم و گفتم:پس بین خودمون راز میمونه،گفتی اسمت هانائه؟
سرشو به معنی تایید تکون داد.
پرسیدم:چند وقته توی عمارت کار میکنی؟
جواب داد:از بچگی توی عمارت بودم،وقتی پدرم از مادرم جدا شد مجبور شدیم بیایم اینجا،اما وقتی دوازده سالم بود مادرم فوت کرد
خوب درکش میکردم،درک میکردم اینکه کسی رو نداشته باشی چقدر بده.
حداقل من بورام رو داشتم.
با لبخند فیکی که روی لبش بود ادامه داد:اما آقای کیم نزاشتن بهم بد بگذره،من همیشه مدیونشونم
پس تهیونگ اونقدرایی هم که فکر میکنم بد نیست.
موهامو از توی صورتم زدم کنار با لبخندی که روی لبام بود گفتم:منم اسمم بورائه،پارک بورا،از این به بعد به این اسم صدام بزن،لازم نیست اینطور محترمانه باهام حرف بزنی
وقتی لبخند میزد روی لپش چال میافتاد و بامزه ترش میکرد.
با همون لبخند بامزه گفت:باشه بورا
بعد از خوردن نهار به سمت حیاط رفتیم.
توی حیاط بزرگ عمارت پر از درخت بود و خیلی سر سبز بود.
زیر یکی از درخت ها نشستیم.
به آسمون خیره شدم و گفتم:تهیونگ از بچگی تنها بزرگ شده؟
بعد از کمی فکر کردن گفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²²
به نظر دختری خوبی میاد.
معلومه سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته.
لبخندی زدم و گفتم:تو نمیخوری؟،این غذا خیلی زیاده
تعظیم کرد و گفت:خانم این کار درستی نیست،شما میل بفرمایید،من خوردم
یکم از ابیموه نوشیدم و گفتم:بهم نگو خانم،صدام کن بورا،بعدشم من و تو چه فرقی باهم داریم؟،لازم نیست انقدر با احترام باهام رفتار کنی
با چشمهای درشت بهم خیره شد و لبخندی زد.
لبخند پررنگی زدم و گفتم:بشین
روبه روم نشست و گفت:شما..شما خیلی مهربونید،اما اگه بدونن من..
حرفشو قطع کردم و گفتم:پس بین خودمون راز میمونه،گفتی اسمت هانائه؟
سرشو به معنی تایید تکون داد.
پرسیدم:چند وقته توی عمارت کار میکنی؟
جواب داد:از بچگی توی عمارت بودم،وقتی پدرم از مادرم جدا شد مجبور شدیم بیایم اینجا،اما وقتی دوازده سالم بود مادرم فوت کرد
خوب درکش میکردم،درک میکردم اینکه کسی رو نداشته باشی چقدر بده.
حداقل من بورام رو داشتم.
با لبخند فیکی که روی لبش بود ادامه داد:اما آقای کیم نزاشتن بهم بد بگذره،من همیشه مدیونشونم
پس تهیونگ اونقدرایی هم که فکر میکنم بد نیست.
موهامو از توی صورتم زدم کنار با لبخندی که روی لبام بود گفتم:منم اسمم بورائه،پارک بورا،از این به بعد به این اسم صدام بزن،لازم نیست اینطور محترمانه باهام حرف بزنی
وقتی لبخند میزد روی لپش چال میافتاد و بامزه ترش میکرد.
با همون لبخند بامزه گفت:باشه بورا
بعد از خوردن نهار به سمت حیاط رفتیم.
توی حیاط بزرگ عمارت پر از درخت بود و خیلی سر سبز بود.
زیر یکی از درخت ها نشستیم.
به آسمون خیره شدم و گفتم:تهیونگ از بچگی تنها بزرگ شده؟
بعد از کمی فکر کردن گفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷.۵k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط