ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۳
خيلي فاصله داشت... دستمو به گوشه چشمام گرفتم تا جلوي بارششون رو بگیرم. اما همه مقاومتم شکست و اشکم پردرد جاري شد.. اما دیگه تموم شد.. زمین نمیخورم..نباید بخورم. درد دارم..خیلیم درد دارم..اما..
سري باز ميشم الاي قوي. چشمامو محکم بستم و سعی کردم جلوي اشکامو بگیرم و بخوابم الان فقط فراموشی به کارم میاد باید بخوابم.. باید بخوابم تا نگاه خشك و بي تفاوتیش رو از یاد ببرم باید بخوابم تا یادم بره چطور منو ندید.. سرم از درد داشت منفجر میشد.. به زور بلند شدم و به مسکن خوردم و خودمو تو تشك انداختم.. کاش یه الزایمر بگیرم و همه اون روزهاي خوش رو از یاد ببرم.. دردم روزای سخت نیست.. دردم روزای خوش و شيرينه.. لبامو پردرد به هم فشردم. اصلا کاش یادم بره دلم لرزیده اما گمانم اگه یادمم بره درد قلبم اروم نگیره.. خودمو به زور با دل درد گوله کردم و تلاش کردم بخوابم. بعد ساعتها فکر و خیال و درد بالاخره خوابم برد.۰ با صداي داد پردرد جیمین که با نفس نفس صدام زد: الااا... وحشت زده از جام پریدم. جیمین.. سینه ام تند تند و مضطرب بالا و پایین میشد.. هول و با استرس به دور و برم نگاه کردم. درمونده و بي اختيار زمزمه کردم:جیمین کجایی؟ اما.. اینجا.. چشمامو بهت زده باريك كردم اینجا خونه منه.. جیمین .. رفته... وحشت زده اشکم جاری شد. رهام کرد. اما صداش..خيلي واضح و پردرد بود.. انگار واقعا صدام زده بود.
انگار بهم نیاز داشت.. يعني بهم نياز داره؟ نکنه. از سنگيني نفسهام و نگراني داشتم خفه میشدم.. دلم اغوششو میخواست که سفت بغلم کنه و بگه دلم میخواست کنارم باشه و ساعت ها نگاش کنم. پردرد زدم زیر گریه.. حتی دیگه گریه هم ارومم نمیکرد هيچي يه چيزي روي قلبم سنگینی میکرد..راه گلومو بسته بود.. خدایا گناه بود؟ من چي چرا باید همه کسایی که برام عزیزن رو از دست بدم؟ بابام.. مامانم... بچه ام... پردرد هق هق کردم. نیست.. الانم جیمین.. جیمین.. لرزون دستمو به سینه ام گرفتم. به روز اولی که دیدمش فك كردم و داغون زانوهامو بغل کردم با اون چشماي ابي قشنگش خيلي عميق زل زده بود بهم.. انگار داشت نقشه این روزها رو میکشید. هه بینیمو بالا کشیدم.. اما تو چشماش محبت حرف اول رو میزد شد؟ پس چي جیمین تو زندگیش بهم چنان شادي و ارامشي رو هدیه داد که اصلا تصورش رو نمیکردم و در مقابلش..چنان غمي رو بهم داد که هنوز باورش نمیکنم.. ناباور صورتمو تو دستام گرفتم. امکان نداره. همه اینا یه کابوسه.. مثل خواب چند دقیقه پیشم که فقط صداي دردمند و ملتمس ازش یادمه.. جیمین نمیتونه اینکارو با من بکنه چون قلبش خيلي مهربونه.. بلند گریه کردم
( فصل سوم ) پارت ۵۵۳
خيلي فاصله داشت... دستمو به گوشه چشمام گرفتم تا جلوي بارششون رو بگیرم. اما همه مقاومتم شکست و اشکم پردرد جاري شد.. اما دیگه تموم شد.. زمین نمیخورم..نباید بخورم. درد دارم..خیلیم درد دارم..اما..
سري باز ميشم الاي قوي. چشمامو محکم بستم و سعی کردم جلوي اشکامو بگیرم و بخوابم الان فقط فراموشی به کارم میاد باید بخوابم.. باید بخوابم تا نگاه خشك و بي تفاوتیش رو از یاد ببرم باید بخوابم تا یادم بره چطور منو ندید.. سرم از درد داشت منفجر میشد.. به زور بلند شدم و به مسکن خوردم و خودمو تو تشك انداختم.. کاش یه الزایمر بگیرم و همه اون روزهاي خوش رو از یاد ببرم.. دردم روزای سخت نیست.. دردم روزای خوش و شيرينه.. لبامو پردرد به هم فشردم. اصلا کاش یادم بره دلم لرزیده اما گمانم اگه یادمم بره درد قلبم اروم نگیره.. خودمو به زور با دل درد گوله کردم و تلاش کردم بخوابم. بعد ساعتها فکر و خیال و درد بالاخره خوابم برد.۰ با صداي داد پردرد جیمین که با نفس نفس صدام زد: الااا... وحشت زده از جام پریدم. جیمین.. سینه ام تند تند و مضطرب بالا و پایین میشد.. هول و با استرس به دور و برم نگاه کردم. درمونده و بي اختيار زمزمه کردم:جیمین کجایی؟ اما.. اینجا.. چشمامو بهت زده باريك كردم اینجا خونه منه.. جیمین .. رفته... وحشت زده اشکم جاری شد. رهام کرد. اما صداش..خيلي واضح و پردرد بود.. انگار واقعا صدام زده بود.
انگار بهم نیاز داشت.. يعني بهم نياز داره؟ نکنه. از سنگيني نفسهام و نگراني داشتم خفه میشدم.. دلم اغوششو میخواست که سفت بغلم کنه و بگه دلم میخواست کنارم باشه و ساعت ها نگاش کنم. پردرد زدم زیر گریه.. حتی دیگه گریه هم ارومم نمیکرد هيچي يه چيزي روي قلبم سنگینی میکرد..راه گلومو بسته بود.. خدایا گناه بود؟ من چي چرا باید همه کسایی که برام عزیزن رو از دست بدم؟ بابام.. مامانم... بچه ام... پردرد هق هق کردم. نیست.. الانم جیمین.. جیمین.. لرزون دستمو به سینه ام گرفتم. به روز اولی که دیدمش فك كردم و داغون زانوهامو بغل کردم با اون چشماي ابي قشنگش خيلي عميق زل زده بود بهم.. انگار داشت نقشه این روزها رو میکشید. هه بینیمو بالا کشیدم.. اما تو چشماش محبت حرف اول رو میزد شد؟ پس چي جیمین تو زندگیش بهم چنان شادي و ارامشي رو هدیه داد که اصلا تصورش رو نمیکردم و در مقابلش..چنان غمي رو بهم داد که هنوز باورش نمیکنم.. ناباور صورتمو تو دستام گرفتم. امکان نداره. همه اینا یه کابوسه.. مثل خواب چند دقیقه پیشم که فقط صداي دردمند و ملتمس ازش یادمه.. جیمین نمیتونه اینکارو با من بکنه چون قلبش خيلي مهربونه.. بلند گریه کردم
- ۱.۰k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط