اعدامـی لحظه ای مکث کرد و بـوسه ای بر طنــاب دار زد

اعدامـی لحظه ای مکث کرد و بـوسه ای بر طنــاب دار زد
دادسـتان گفت : صبر کنید , آقــای زنـدانـی این چــــه کـــاریست !؟
زنــدانی خـــنده ای کــرد
و گفت : بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم
ولی آدم ها . . . ! بدجـــور زمــینــم زدن
دیدگاه ها (۲)

خدایا…! اندکی نفهمی عطا کن،که راحت زندگی کنیم! مردیم از بس ف...

حالم توپ است. . .حالِ همان توپی را دارم که افتاده در خانه هم...

چه حالی داره کسی که خودش شعر سنگ قبرش انتخاب کرده!بسلامتی خو...

نفس می کشم تا به جای مرده ها خاکم نکننداینگونه است حال منساد...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟩که یکهو با حس خیسی و سردی سر جاش میخک...

ماه و شبحپارت بیست و یکم | کمرِ شبحنور صبح از لابه‌لای پرده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط