disguise
#disguise
#دیسگایز
#Part_5
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
صدای ضربه به در اومد.
بوم… بوم…
همون دو تا ضربهی سنگین که انگار با مشت نبود، با یه لنگه درخت بود. هوای خونه یهو سنگین شد. نیکولاس که تا همین پنج ثانیه پیش داشت با ناخناش بازی میکرد، خشکش زد. چشم دوخت به در.
«اژدهای سفید…»
اسمش که اومد، آخرین تارِ صبر همه پاره شد.
بورا نفسشو حبس کرد.
نیکولاس دستشو برد سمت دستگیره، ولی انگار دستاش میلرزید.
اما جونگکوک… اون یه جور دیگهای بود.
نشسته بود و پاشو انداخته بود رو پاش، با اون نگاهِ عجیبش. نگاهاَ میگفت: «آره… میدونم کیه.»
نیکولاس پرسید: «باز کنم؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد. «باز کن. ولی آماده باش… این بوی دردسرِ آشنایی میده.»
دستگیره چرخید و در وا شد.
و اون لحظه… هر کی هر چی تو ذهنش ساخت، نقش بر آب شد.
الکس بود.
قدش بلند، موهاش یه کم بهم ریخته، یه کیسه غذا تو دست راست و یه پاکت کادو صورتی تو دست چپ. هیکلش تو نورِ کمِ راهرو یه جور خاصی میدرخشید. و اون چشماش… دنبال یه نفر میگشت.
بورا.
لبخند الکس که باز شد، دلِ شب شکست:
«سلام بورا. گفتم شاید هنوز چیزی نخوردی. اینم غذای مورد علاقهات.»
بعد پاکتو تکون داد:
«اینم کراپتاپی که گفتی جا گذاشتی. گفتی باهاش حال میکنی… گفتم بیارم تا حالت بهتر بشه.»
بورا یه قدم جلو رفت. نورش روشن شد.
«الکس… تو… واقعاً؟»
همین دیگه بس بود.
جونگکوک که تا یه لحظه پیش مثل یه مجسمه نشسته بود، یهو از جاش بلند شد. نه یه بلند شدن معمولی… مثل یه پلنگی که یهو بیدار بشه. اون نگاهِ خونسردش پر شد از یه چیز دیگه. یه چیزی بین تعصب، مالکیت و یه عشقِ ممنوعهٔ لعنتی.
«بورا.»
صداش سرد بود.
«این کیه؟»
بورا سرش رو برگردوند. یه لبخندِ خفیف روی لباش بود.
«الکسه… همونطور که گفتم… دوست منه…»
الکس دستشو دراز کرد سمت جونگکوک:
«سلام… شما حتماً عمو جونگکوک هستین؟ بورا از شما حرف میزد…»
اما جونگکوک دستشو نگرفت.
فقط زل زد بهش.
انگار میخواست بسوزونش با چشم.
«عمو…؟»
یه خندهٔ کوتاه و تلخ کرد. «آره… من عموش هستم. ولی ببین پسر…»
چند قدم اومد جلو. انقدر نزدیک که الکس بعدش مجبور شد یه قدم بره عقب.
«تو کی هستی که واسه دخترِ زیرِ سایهٔ من غذا میاری؟ کراپتاپ میاری؟ دلش خوش میکنه؟»
الکس که یه کم کلافه شد، نفس عمیقی کشید و راست ایستاد:
«من کی هستم؟ من کسیام که دوستش دارم. تو کی هستی که واسهام سوال میسازی؟ عموش؟»
این جمله مثل یه تیر قشنگ نشست تو قلب جونگکوک.
آره… عموش بود.
ولی از ته دلش میخواست نباشه.
چشماش ریز شد. رنگ چهرهاش عوض شد.
دستشو گذاشت رو سینهی الکس و محکم هلش داد سمت چارچوب در.
«گوش کن پسر جوون…»
صداش پایین اومد، ولی خطرناکتر شده بود:
«من نمیدونم تو کی هستی و چه نقشهای داری. ولی اگه فکر میکنی میتونی بیای تو دنیای ما و از ما باشی… سخت در اشتباهی.»
نفسش برید. اما ادامه داد:
«بورا… برو تو.»
بورا با چشمای پر از نفرت نگاهش کرد و آروم پرسید:
«چرا این کارو میکنی؟»
جونگکوک برگشت سمتش. نگاهش نرم شد. ولی انگار نه برای کسی که دوستش داره… برای کسی که «خودش» رو دوست داره.
و همینطور که الکس هنوز پشت در بود و بورا توی هال، جونگکوک با یه نگاه آخر به الکس گفت:
«میخوام بدونم واقعاً کی هستی… برای چی اومدی… و چرا فکر میکنی حق داری پا بذاری توی خونهای که من ازش محافظت میکنم.»
در رو کشید و بست.
محکم.
ولی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 110
کامنت: 70
بازنشر: 30
#دیسگایز
#Part_5
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
صدای ضربه به در اومد.
بوم… بوم…
همون دو تا ضربهی سنگین که انگار با مشت نبود، با یه لنگه درخت بود. هوای خونه یهو سنگین شد. نیکولاس که تا همین پنج ثانیه پیش داشت با ناخناش بازی میکرد، خشکش زد. چشم دوخت به در.
«اژدهای سفید…»
اسمش که اومد، آخرین تارِ صبر همه پاره شد.
بورا نفسشو حبس کرد.
نیکولاس دستشو برد سمت دستگیره، ولی انگار دستاش میلرزید.
اما جونگکوک… اون یه جور دیگهای بود.
نشسته بود و پاشو انداخته بود رو پاش، با اون نگاهِ عجیبش. نگاهاَ میگفت: «آره… میدونم کیه.»
نیکولاس پرسید: «باز کنم؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد. «باز کن. ولی آماده باش… این بوی دردسرِ آشنایی میده.»
دستگیره چرخید و در وا شد.
و اون لحظه… هر کی هر چی تو ذهنش ساخت، نقش بر آب شد.
الکس بود.
قدش بلند، موهاش یه کم بهم ریخته، یه کیسه غذا تو دست راست و یه پاکت کادو صورتی تو دست چپ. هیکلش تو نورِ کمِ راهرو یه جور خاصی میدرخشید. و اون چشماش… دنبال یه نفر میگشت.
بورا.
لبخند الکس که باز شد، دلِ شب شکست:
«سلام بورا. گفتم شاید هنوز چیزی نخوردی. اینم غذای مورد علاقهات.»
بعد پاکتو تکون داد:
«اینم کراپتاپی که گفتی جا گذاشتی. گفتی باهاش حال میکنی… گفتم بیارم تا حالت بهتر بشه.»
بورا یه قدم جلو رفت. نورش روشن شد.
«الکس… تو… واقعاً؟»
همین دیگه بس بود.
جونگکوک که تا یه لحظه پیش مثل یه مجسمه نشسته بود، یهو از جاش بلند شد. نه یه بلند شدن معمولی… مثل یه پلنگی که یهو بیدار بشه. اون نگاهِ خونسردش پر شد از یه چیز دیگه. یه چیزی بین تعصب، مالکیت و یه عشقِ ممنوعهٔ لعنتی.
«بورا.»
صداش سرد بود.
«این کیه؟»
بورا سرش رو برگردوند. یه لبخندِ خفیف روی لباش بود.
«الکسه… همونطور که گفتم… دوست منه…»
الکس دستشو دراز کرد سمت جونگکوک:
«سلام… شما حتماً عمو جونگکوک هستین؟ بورا از شما حرف میزد…»
اما جونگکوک دستشو نگرفت.
فقط زل زد بهش.
انگار میخواست بسوزونش با چشم.
«عمو…؟»
یه خندهٔ کوتاه و تلخ کرد. «آره… من عموش هستم. ولی ببین پسر…»
چند قدم اومد جلو. انقدر نزدیک که الکس بعدش مجبور شد یه قدم بره عقب.
«تو کی هستی که واسه دخترِ زیرِ سایهٔ من غذا میاری؟ کراپتاپ میاری؟ دلش خوش میکنه؟»
الکس که یه کم کلافه شد، نفس عمیقی کشید و راست ایستاد:
«من کی هستم؟ من کسیام که دوستش دارم. تو کی هستی که واسهام سوال میسازی؟ عموش؟»
این جمله مثل یه تیر قشنگ نشست تو قلب جونگکوک.
آره… عموش بود.
ولی از ته دلش میخواست نباشه.
چشماش ریز شد. رنگ چهرهاش عوض شد.
دستشو گذاشت رو سینهی الکس و محکم هلش داد سمت چارچوب در.
«گوش کن پسر جوون…»
صداش پایین اومد، ولی خطرناکتر شده بود:
«من نمیدونم تو کی هستی و چه نقشهای داری. ولی اگه فکر میکنی میتونی بیای تو دنیای ما و از ما باشی… سخت در اشتباهی.»
نفسش برید. اما ادامه داد:
«بورا… برو تو.»
بورا با چشمای پر از نفرت نگاهش کرد و آروم پرسید:
«چرا این کارو میکنی؟»
جونگکوک برگشت سمتش. نگاهش نرم شد. ولی انگار نه برای کسی که دوستش داره… برای کسی که «خودش» رو دوست داره.
و همینطور که الکس هنوز پشت در بود و بورا توی هال، جونگکوک با یه نگاه آخر به الکس گفت:
«میخوام بدونم واقعاً کی هستی… برای چی اومدی… و چرا فکر میکنی حق داری پا بذاری توی خونهای که من ازش محافظت میکنم.»
در رو کشید و بست.
محکم.
ولی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 110
کامنت: 70
بازنشر: 30
- ۲۰.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط