چندپارتی تهیونگ
چندپارتی تهیونگ
عنوان : عشق ممنوعه
پارت اول
یونا دختری بود که از روزهای کودکی بهخاطر جدایی پدر و مادرش، در دلش زخمی عمیق داشت. مادری که خیانت کرد و بعد از آن، دیگر هرگز بازنگشت؛ او فوت کرده بود و این نبودن، جای خالیاش را هر روز بیشتر حس میشد. اما آنچه یونا نمیدانست، تغییر عمیقی بود که در نگاه و قلب پدرش، تهیونگ شکل گرفته بود.
تهیونگ، مردی که روزی فقط به عنوان یک پدر به یونا نگاه میکرد، حالا نمیتوانست آن نگاه را حفظ کند. نگاهش پر از درد، عشق ممنوع و تمنایی بود که نمیخواست آن را بپذیرد. لبخندهایی که به یونا میزد، نه فقط لبخند یک پدر، بلکه ترکیبی از تمام احساساتی بود که سالها در دلش مخفی مانده بود: درد، تحسین، عشق و معصومیتی که قلبش را به تپش میانداخت.
روزی که یونا را در آغوش گرفت، حس میکرد تمام دنیا در آن لحظه ایستاده است. نگاههای برقزده و لرزان تهیونگ، چیزی فراتر از یک رابطه پدر و دختر بود. او میدانست این احساس گناهآور و ممنوع است، اما قلبش، این گناه را انتخاب کرده بود.
یونا، دخترش، هنوز نمیدانست چرا نگاه پدرش متفاوت شده است، چرا وقتی به چشمانش خیره میشود، در آن عشق و درد عمیقی موج میزند. او کمکم شروع کرد به درک پیچیدگی احساسی که بینشان به وجود آمده بود.
آنها هر دو در تلاش بودند تا این رابطه را تعریف کنند، ولی دستهای سرنوشت بازی دیگری در سر داشت. تهیونگ میخواست تنها پدر باشد، ولی نمیتوانست از قلبش بخواهد که سکوت کند.
---
بعد از سالها که فاصله و سکوت بین تهیونگ و یونا بود، روزی همه چیز تغییر کرد؛ وقتی که باران آرام آرام شروع به باریدن کرد و آنها در همان اتاق کوچک خانه نشستند. هوا سنگین بود و صدای باران مثل یک موسیقی آرامشبخش، فضای سرد بین آنها را کمی نرم میکرد.
یونا روی مبل نشسته بود و دستانش را بیهدف در هم قفل کرده بود. تهیونگ روبروی او، نفس عمیقی کشید و نگاهش به آرامی روی صورت دخترش نشست. آن نگاه، دیگر نگاه یک پدر نبود؛ در آن نگاه، آتشی خاموش شده که هر لحظه دوباره شعلهور میشد، تردید، درد، و عشقی ممنوع.
«یونا…» تهیونگ صدایش لرزان بود، انگار میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست. دخترش به آرامی سرش را بالا آورد و چشمانشان در هم گره خورد. نگاهش پر از سوال و سردرگمی بود، اما زیر آن، حسهایی مخفی که حتی خودش هنوز نمیدانست چیست.
لحظهای سکوت بینشان حکمفرما شد، سکوتی که انگار هزاران کلمه و هزاران احساس پشت آن پنهان بود. تهیونگ به آرامی دستش را به سمت یونا برد، اما نه به شکلی که یک پدر دست دخترش را بگیرد؛ بیشتر شبیه کسی که میخواهد یک راز تلخ را با کسی به اشتراک بگذارد.
ادامه دارد...
عنوان : عشق ممنوعه
پارت اول
یونا دختری بود که از روزهای کودکی بهخاطر جدایی پدر و مادرش، در دلش زخمی عمیق داشت. مادری که خیانت کرد و بعد از آن، دیگر هرگز بازنگشت؛ او فوت کرده بود و این نبودن، جای خالیاش را هر روز بیشتر حس میشد. اما آنچه یونا نمیدانست، تغییر عمیقی بود که در نگاه و قلب پدرش، تهیونگ شکل گرفته بود.
تهیونگ، مردی که روزی فقط به عنوان یک پدر به یونا نگاه میکرد، حالا نمیتوانست آن نگاه را حفظ کند. نگاهش پر از درد، عشق ممنوع و تمنایی بود که نمیخواست آن را بپذیرد. لبخندهایی که به یونا میزد، نه فقط لبخند یک پدر، بلکه ترکیبی از تمام احساساتی بود که سالها در دلش مخفی مانده بود: درد، تحسین، عشق و معصومیتی که قلبش را به تپش میانداخت.
روزی که یونا را در آغوش گرفت، حس میکرد تمام دنیا در آن لحظه ایستاده است. نگاههای برقزده و لرزان تهیونگ، چیزی فراتر از یک رابطه پدر و دختر بود. او میدانست این احساس گناهآور و ممنوع است، اما قلبش، این گناه را انتخاب کرده بود.
یونا، دخترش، هنوز نمیدانست چرا نگاه پدرش متفاوت شده است، چرا وقتی به چشمانش خیره میشود، در آن عشق و درد عمیقی موج میزند. او کمکم شروع کرد به درک پیچیدگی احساسی که بینشان به وجود آمده بود.
آنها هر دو در تلاش بودند تا این رابطه را تعریف کنند، ولی دستهای سرنوشت بازی دیگری در سر داشت. تهیونگ میخواست تنها پدر باشد، ولی نمیتوانست از قلبش بخواهد که سکوت کند.
---
بعد از سالها که فاصله و سکوت بین تهیونگ و یونا بود، روزی همه چیز تغییر کرد؛ وقتی که باران آرام آرام شروع به باریدن کرد و آنها در همان اتاق کوچک خانه نشستند. هوا سنگین بود و صدای باران مثل یک موسیقی آرامشبخش، فضای سرد بین آنها را کمی نرم میکرد.
یونا روی مبل نشسته بود و دستانش را بیهدف در هم قفل کرده بود. تهیونگ روبروی او، نفس عمیقی کشید و نگاهش به آرامی روی صورت دخترش نشست. آن نگاه، دیگر نگاه یک پدر نبود؛ در آن نگاه، آتشی خاموش شده که هر لحظه دوباره شعلهور میشد، تردید، درد، و عشقی ممنوع.
«یونا…» تهیونگ صدایش لرزان بود، انگار میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست. دخترش به آرامی سرش را بالا آورد و چشمانشان در هم گره خورد. نگاهش پر از سوال و سردرگمی بود، اما زیر آن، حسهایی مخفی که حتی خودش هنوز نمیدانست چیست.
لحظهای سکوت بینشان حکمفرما شد، سکوتی که انگار هزاران کلمه و هزاران احساس پشت آن پنهان بود. تهیونگ به آرامی دستش را به سمت یونا برد، اما نه به شکلی که یک پدر دست دخترش را بگیرد؛ بیشتر شبیه کسی که میخواهد یک راز تلخ را با کسی به اشتراک بگذارد.
ادامه دارد...
- ۱۰.۱k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط