نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گــــرگـها»هم هست
دیدگاه ها (۴)

دِلم گرفتوقــتـــــــے دیدم کارگر شهردارےپشت گارے اش ن...

جهت همدردی با دوستان خوزستانی♡( خوزستان)نفت دارم سهم من رامی...

ﺑﻌﻀﻴﺎﻡ ﻫﺴﺘﻦ مطلبها میبینن وحال میکنن و لایک نمیکننداما خودشو...

خخخخخ.از پسرا عذر ميخوام

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنج...

19**part---ها یون کیول، بعد از اون همه حرف‌های گنگ و مرموز، ...

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط