گاهی با خود می اندیشم

گاهی با خود می اندیشم
می توانستم با لبخندی این فاصله را بردارم
درواژه ی غفلت توانایی بخشش داشتیم
دستهای من توانایی آن داشت وغزلی
که در ما ؛ زندگانی میدرخشید

شوق چشمانمان را به هم می بخشید
شوری چون عشق و نشاط و زندگانی را
و تو چون مصداق زلال مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من بودی
آری من نا خواسته تعلل کردم
افسوس که ندانستم جبر زمانه را
چه بیهوده احساس تعمق کردم

دفتر عمر ما
با وجود من وتو شکوهی دیگر
رونقی دیگر داشت
می توانستی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خود خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
من به آن همه شوکت و دارایی خود معبوثم

سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی در تن ها غمگینم

چه امید عبثی
من همه چی دارم چه فایده ست
اکنون چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من اکنون چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
همه هستی بودی، هستی من
همه زندگی من عزیزترینم بودی
تو چه داری؟
همه چیز؛ همه را
تو چه کم داری؟
هیچ

دریافتم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می داشتم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی

......./ سعید
دیدگاه ها (۵)

دراین روزهای سرد جاده های پرفراز و نشیب قصه هاهمه می گویند ....

..../ سعید

گاهی وقت ها که کلمات را روشن که می کنمستاره می بارد از اشک ...

...../ سعید

🌱🍒كلافه خسته و تنها در اين شبهاى  تكرارىاز اين پهلو به آن په...

تو بردی من دیگه هیچوقت نمیتونم کسیو اندازه تو دوست داشته باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط