رمان:در حسرت اغوش تو21قسمت آخر

رمان:در حسرت اغوش تو21قسمت آخر

ابتدا پودر کاکائو ، کره ، آب و روغن رو بجوشانید ... خب اینارو که جوشوندم ، سپس داخل یک کاسه بریزید و تکه های شکلات تخته ای و شکر را به آن اضافه کنید و آنقدر به هم بزنید تا سرد شود . نگاهمو از کتاب جدا کردم ... دستامو با پیشبندم پاک کردم و از داخل کابینت یه کاسه بیرون آوردم . دارم کیک شکلاتی درست می کنم ... خدا عالمه که چی از آب درمیاد ، آخه بار اولمه که می خوام کیک درست کنم ... مشغول هم زدن شدم ، صدای باز شدن در خونه رو شنیدم ... نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم .... در با صدای بلندی بسته شد . « پانته آ ؟! » به موهام تابی دادم و گفتم : « اینجام ! » صدای قدماش رو می شنوم که به سمت آشپزخونه میاد ! جلوی در آشپزخونه وایساد ... با مکث گفت : « ....... چی کار می کنی ؟! » همون طور که لبخند می زدم به سمتش نگاه کردم و گفتم : « دارم واست کیک درست می کنم ! » کیارش به لبخندم نگاه کرد ، لبخند زد و گفت : « واسه من ؟! » خندید . بهم نزدیک شد و از پشت بغلم کرد و گفت : « منم می خوام کمک کنم ! » نفسای گرمش به گردنم می خوره ، خودمو از بغلش بیرون کشیدم و گفتم : « برو اونور کیارش ... مزاحم کارم نشو ! » « فقط می خوام کمکت کنم ... » تخم مرغا رو برداشتم و گفتم : « لازم نکرده تو فقط خراب کاری می کنی .... برو کنار بذار کارمو بکنم ! » گونم رو بوسید و گفت : « دلم می خواد اذیتت کنم ! » چپ چپ نگاش کردم و تخم مرغا رو تو دستم جابه جا کردم . خندید و دستاشو رو شکمم گذاشت و به شدت قلقلکم داد . جیغ کوتاهی کشیدم و همون طور که می خندیدم روی دستش کوبیدم تا ولم کنه ... با صدای شکستن تخم مرغ خشکم زد ... به سرعت به دستم نگاه کردم ... تخم مرغ رو دست کیارش شکسته بود ... کیارش چشماشو بسته بود و سعی می کرد که لبخندش رو کنترل کنه .... دستی به موهام کشیدم و یه قدم عقب رفتم ... « امم ... کیارش تقصیر خودت بود .... ! » باید جیم شم ! به سرعت چشماشو باز کرد و گفت : « تقصیر من بود ؟ ... » با یه قدم بلند بهم نزدیک شد و دستشو رو صورتم کشید .... خیسی تخم مرغ رو روی صورتم احساس کردم ... پامو رو زمین کوبیدم و فریاد کشیدم : « می کشمت کیارش ! » کیارش خندید و با تمسخر گفت : « تو رو خدا منو نکش !!! » چشمامو با حرص بستم و باز کردم .... صدای خنده ی کیارش تو سکوت اتاقم گم شد ... چند لحظه به در و دیوار نگاه کردم .... تاریکی اتاقم بهم فهموند که همه چیز یه خواب بوده ! چونه ام به آرومی لرزید و چشمام پر اشک شدند ... چرا بودن با کیارش باید همیشه یه خواب باشه ؟! اشک از گوشه ی چشمم روی صورتم خط انداخت . پتو رو روی سرم کشیدم ... نفسم سنگین شد ولی اهمیتی ندادم . نمی تونم صدای هق هقمو پایین نگه دارم ... صدای باز شدن در اتاقم رو شنیدم . دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چشمامو محکم بستم . صدای قدم های آرومی که می شنیدم روی دیوار تنهاییم خط انداخت . بالاخره صدای قدم ها کنار تختم قطع شد . نفس عمیقی کشیدم . پتو به آرومی از روی صورتم کشیده شد. چشمامو باز کردم . تو تاریکی اتاق بی بی رو دیدم . « پانته آ چی شده ؟! » دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم : « چیزی نیست بی بی ، نگران نباش ! .... برو بخواب ! » بی بی با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : « فکر می کنی می تونم بخوابم ؟! ... اونم با این حالی که تو داری !» « من چیزیم نیست فقط می خوام تنها باشم ! ... لطفا تنهام بذار ! » « تنهات بذارم که همه چیزو تو خودت بریزی ؟! ... من مادربزرگتم نمی تونم ببینم که ناراحتی ... نمی تونم تحمل کنم که گریه کنی ... گریه های تو داغونم می کنه ! اگه به خودت رحم نمی کنی به من رحم کن ! انقدر گریه نکن ... اصلا واسه چی داری گریه می کنی ؟!» « بی بی بعضی چیزا گفتنی نیست ! » « ببین من اعصاب ندارم ... مثل بچه ی آدم بهم بگو چه مرگت شده ! » روی تخت نشستم و گفتم : « بی بی می خوای چی بهت بگم ؟! همون حرفای تکراری همیشه رو ؟! من چیز تازه ای ندارم ... احساسم داره خوردم می کنه ... له شدم ، می خواستی همینا رو بدونی ؟! » بی بی چشماشو بست و گفت : « اینا همش تقصیر خودته ... خودت داری خودتو بدبخت می کنی ! » سرمو تو دستام گرفتم و گفتم : « بی بی تو رو خدا نمک رو زخمم نپاش ! ... طاقتشو ندارم ! » « حقیقت همیشه تلخه ... چطوری باید بهت بفهمونم که داری راهو اشتباه میری ؟! ... با این کارات به هیچ جایی نمی رسی ! » « من انتخاب دیگه ای نداشتم ! » با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت : « معلومه که داشتی اما ترجیح دادی مثل یه ترسو آسون ترین راهو انتخاب کنی ... فرار کردی ! من بهت یاد ندادم که از حقت بگذری ... بهت یاد ندادم که ضعفتو زیر نقاب فداکاری قایم کنی ! » با اعتراض گفتم : « بی بی !!!! » « چیه ؟! ... نمی تونی جلومو بگیری می خوام همه ی حرفامو بهت بگم .... به نظر ت
دیدگاه ها (۱۰)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰¹با دست گرمش دستم رو گرفته بود..مثل ا...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط