با سرعت وارد آشپزخونه شدم معلوم بود خدمتکارا رفته بودن استراحت

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦

𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟑

با سرعت وارد آشپزخونه شدم معلوم بود خدمتکارا رفته بودن استراحت.
بدون سر صدا رفتم و پشت یخچال قایم شدم.
معلوم نیست قراره چه بلایی سرم بیاره.
سرمو آروم از پشت یخچال بیرون آوردم.
مثل همیشه سیگارش تو دستش بود و داشت به سمت یخچال میومد.
زانو هامو تو بغلم جمع کردم و سرمو روی زانوم گذاشتم.

کوک:هه یعنی اینقدر ترسیدی که شکنجت بدم(پوزخند

آنالی:سرمو بیشتر پایین گرفتم و هیچی نگفتم.

کوک:سرتو بیار بالا.

آنالی:............

کوک:هووووف خوشم نمیاد یه حرفو چند بار تکرار کنم.

آنالی: همینطور که سرم پایین بود دستشو گذاشت روی چونم و سرمو آورد بالا جوری محکم چونمو گرفته بود که اشک تو چشام جمع شده بود.

کوک:چیه؟ فکر کردی عاشق چش ابروت شدم آوردمت اینجا؟
برام با هرزه هایی که اون بیرون هستی هیچ فرقی نداری.
منو بگو دلم برات سوخت آوردمت که کسی نکشت.
حالا که میبینم اینجوریه باید به روش خودم عمل کنم.

آنالی:می میخوای چیکار کنی؟(لکنت

کوک:............

آنالی:دستمو محکم گرفت و برد انداخت توی انباری.
دستام زخمی شده بود.
روی زمین نشستم و که شروع کرد به حرف زدن.

کوک:به نظرت از چی شروع کنم؟
شلاق خوبه یا با میله داغ؟
هوم چرا جواب نمیدی؟(نیشخند

آنالی: لطفاً بذار برم هق ببخشید هق لطفاً(گریه

کوک:نشد دیگه خودت می‌دونی من یه روانیه سادیسمیم پس بهتره باهام همکاری کنی می‌خوام قشنگ صدای زجه زدنت رو بشنوم.

ادامه دارد...............∆
دیدگاه ها (۰)

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟒آنالی:با چشمای اشکیم بهش چشم دوختم داشت نازک ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟓آروم با دستام صورتشو نوازش کردم دلم نیومد اذ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟐کوک:تا وقتی که من نگم از جات نباید بلند بشی.آ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟏هانا: یادم میاد یه بار یکی از دخترا چون با یه...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁰ لباسام رو عوض کردم و رفتم بیرون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط