چن روزی بود که پسرک با آن ماشین مدل پایین خود مقابل درب خ

چن روزی بود که پسرک با آن ماشین مدل پایین خود مقابل درب خانه دخترک می ایستاد ولی پا پیش نمی گذاشت
دخترک هم کم کم به او علاقه مند شد
برای او عشق ، علاقه و محبت مهم تر از مادیات بود
برای او سوال بود که چرا همیشه تا درب خانه دخترک می آید ولی حرفش را به پدرم نمی زند
روزی مصمم شد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند
درب را باز کـــرد و به او گفت : چرا شش ماه است که می آیی دم درب خانه ما ولی حرفی نمی زنی ؟ ؟ ؟

هدف تو از این کار چیست ؟ ؟ ؟
پسرک گفت : وای فای خونتون پســورد نداره . . .
دیدگاه ها (۱)

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

🌼 یکی از آقایان که نمی‌دانم الان مرحوم شده اند یا در قید حیا...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²دردی در قلبم هست که مرا نمی‌کُشد، اما اصلاً شب...

فصل دومپارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماهصدای موسیقی سالن کم‌...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

آخرین بحث پارت ۹

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 26آن شب، ویولت و هوسوک در مهمان‌خانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط