نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است


و دانستم که او هم بى گمان موهاش زرین است


نمیدانم چه پیوندی ست بین چشم و لب هایت


که در چشمت عسل دارى ولى لب هات شیرین است


درون سینۀ سنگین تو عشاق جان کندند


که حالا با شکوهى مثل دیوارى که در چین است


زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد


و حالا تیشۀ فرهاد بر این عشق خوشبین است


بدان تقدیر جز این نیست باید مال من باشى


تو زیبایى پرى تاوان زیباییت سنگین است


حجت حصاری
دیدگاه ها (۳)

بی خبر می روم و بی خبری توهین نیستبه خدا روح من از دست تو دل...

دل غمگینم امشب پاکتی سیگار می خواهدز درد عشق دیگر دل طناب دا...

حتما کسی را تازگی ها در نظر داریلابد به غیر از من کسی را زیر...

وطن هر چند گويي آب و خاك است                 ولي پاكان ز سود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط