فرصتی دیگر
فرصتی دیگر
p1
از دید سوکی :
براون مثل همیشه میبارید .
مادرت : سوکی چان لطفا برو یه نودل پیاز و... رو بخر
شاید اگر وقت دیگه ای بود ، هرگز قبول نمیکردم ولی خب این دفعه رو میرم .
سوکی : باشه
حاظر شدمو رفتم سوپر و چیزایی که مامانم رو میخاست گرفتم
شاید اگر من هرگز به دنیا نميومدم بابا داداش و مامان هرگز آنقدر نگران نبودن
یکم دیگه
داشتم از خیابون رد میشدم که یهو نور سفیدی رو دیدم که داره میاد سمتم بعد اون دیگه هیچیو ندیدم هیچو حس نمیکردم .
بازم یکم دیه
وقتی بیدار شدم یک دختر زیبا رو دیدم
دختر : سوکی ، میخام یک بار دیگه بهت فرصت بدم تا زندگی کنی ولی این بار ازت خواهش میکنم شاد باش
سوکی : چی؟ خواهش میکنم بهم توضیح بده
دختر : من تورو به یه دنیا دیگه میفرستم تا یه بار دیگه زندگی کنی اوه ... دیگه وقت نداریم خدافظ
سوکی : خدافظ
دختر : ۳_۲_۱
وقتی چشمامو باز کردم اول فقط نور دیدم و بعد صورتی مهربان و زیبا اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده ولی باید از این فرصت استفاده کنم .
۱۵ سال بعد
از اون اتفاق ۱۵ سال میگذره خب پدر مادر مهربونی دارم مثل قبل ولی خب این دنیا پر از قدرت های عجیبه نه؟اوه داره دیر میشه باید برم مدرسه
پرش زمانی به مدرسه
سایوکی: فردا من میرم یو ای ان و شما بدبختا میرین یه مدرسه بد تر از اینجا بلاخره آزاد میشممممم
بچه ها کلاس : چی واقعا میخای بری یو ای آن خوش به حالت
معلم : ......
بقیه پارت بعدددد باییی 🌚🎀
p1
از دید سوکی :
براون مثل همیشه میبارید .
مادرت : سوکی چان لطفا برو یه نودل پیاز و... رو بخر
شاید اگر وقت دیگه ای بود ، هرگز قبول نمیکردم ولی خب این دفعه رو میرم .
سوکی : باشه
حاظر شدمو رفتم سوپر و چیزایی که مامانم رو میخاست گرفتم
شاید اگر من هرگز به دنیا نميومدم بابا داداش و مامان هرگز آنقدر نگران نبودن
یکم دیگه
داشتم از خیابون رد میشدم که یهو نور سفیدی رو دیدم که داره میاد سمتم بعد اون دیگه هیچیو ندیدم هیچو حس نمیکردم .
بازم یکم دیه
وقتی بیدار شدم یک دختر زیبا رو دیدم
دختر : سوکی ، میخام یک بار دیگه بهت فرصت بدم تا زندگی کنی ولی این بار ازت خواهش میکنم شاد باش
سوکی : چی؟ خواهش میکنم بهم توضیح بده
دختر : من تورو به یه دنیا دیگه میفرستم تا یه بار دیگه زندگی کنی اوه ... دیگه وقت نداریم خدافظ
سوکی : خدافظ
دختر : ۳_۲_۱
وقتی چشمامو باز کردم اول فقط نور دیدم و بعد صورتی مهربان و زیبا اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده ولی باید از این فرصت استفاده کنم .
۱۵ سال بعد
از اون اتفاق ۱۵ سال میگذره خب پدر مادر مهربونی دارم مثل قبل ولی خب این دنیا پر از قدرت های عجیبه نه؟اوه داره دیر میشه باید برم مدرسه
پرش زمانی به مدرسه
سایوکی: فردا من میرم یو ای ان و شما بدبختا میرین یه مدرسه بد تر از اینجا بلاخره آزاد میشممممم
بچه ها کلاس : چی واقعا میخای بری یو ای آن خوش به حالت
معلم : ......
بقیه پارت بعدددد باییی 🌚🎀
- ۱۰۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط