با هر سوت قطاری
با هر سوت قطاری
در دلم آشوبی به پا می شود
می گیرد تنم تب و تابی
گویی مسافرم ز راه می رسد
ولی
به هر ایستگاهی سر می زنم نشانی از او نیست
خبر از خیره چشمی به آن صندلی انتظار نیست
شاید در میانه ی راه باشی
و شاید سردرگم راه باشی...
کاش
می دانستم ز کدامین ره می آیی
تا که می گفتم به هر سوزن بانی
ریل بگشا به سوی من
تا قطار خیال مسافرم
توقفی کند دمی در دلم
در دلم آشوبی به پا می شود
می گیرد تنم تب و تابی
گویی مسافرم ز راه می رسد
ولی
به هر ایستگاهی سر می زنم نشانی از او نیست
خبر از خیره چشمی به آن صندلی انتظار نیست
شاید در میانه ی راه باشی
و شاید سردرگم راه باشی...
کاش
می دانستم ز کدامین ره می آیی
تا که می گفتم به هر سوزن بانی
ریل بگشا به سوی من
تا قطار خیال مسافرم
توقفی کند دمی در دلم
- ۲۶۰
- ۲۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط