با هر سوت قطاری

با هر سوت قطاری
در دلم آشوبی به پا می شود
می گیرد تنم تب و تابی
گویی مسافرم ز راه می رسد
ولی
به هر ایستگاهی سر می زنم نشانی از او نیست
خبر از خیره چشمی به آن صندلی انتظار نیست
شاید در میانه ی راه باشی
و شاید سردرگم راه باشی...
کاش
می دانستم ز کدامین ره می آیی
تا که می گفتم به هر سوزن بانی
ریل بگشا به سوی من
تا قطار خیال مسافرم
توقفی کند دمی در دلم
دیدگاه ها (۱)

و آغاز سفر یادم نیستو می اندیشمکدامین دست مراچنین آغشتۀ عشقد...

پر زدی از کنار من‌ امّا ، دست و پای مرا چرا بستی؟در خزانی که...

چشم هایش شروع واقعه بودآسمانــــی درون آنهــــــا، مندر صدای...

چـشـم هـایـش شــروعِ واقـعـه بـود ، آسمـانـی درون آنـهـا مـن...

چشم هایش شروع واقعه بود، آسمانی درون ِ آنها مندر صدایش پرنده...

. .#علیرضا_آذرچشم هایش شروعِ واقعه بود ، آسمانی درون آنها من...

فیزیک کاربردی

این جهان چه داشت جز سنگ قبر هایی که از بی کسی مان زیر باران ...

دل گرفته و در سینه بی تابی میکند، دل دارد می میرد و خبری از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط