پارت سوم

پارت سوم

– «پسرِ مافیا بودن یعنی ریختن شیر روی دفتر دخترها؟»

تهیونگ زد زیر خنده.
ولی جیمین فقط لبخند کجی زد.

– «نه عزیزم. این فقط بخش گرم کردن بود.»


✦✦✦


اون شب، نیلا تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود. موبایلش دستش بود.
یه پیغام ناشناس براش اومده بود:

"تا وقتی تو این مدرسه‌ای، نمی تونی نفس راحت بکشی‌.
– ۷×"



اما اون فقط گوشی رو خاموش کرد، رو به سقف خیره شد و گفت:

"شاید نفسم رو بندازی… اما غرورمو نه، جیمین."


✦✦✦


جیمین، همون لحظه توی ماشینش نشسته بود. تهیونگ ازش پرسید:

– «واقعاً می‌خوای بندازیش بیرون؟»

– «نه.»

– «پس چرا این‌همه انرژی روش می‌ذاری؟»

جیمین، برای چند ثانیه سکوت کرد… بعد خیلی آروم گفت:

– «چون وقتی نگاهم کرد… برای اولین بار حس کردم از من نمی‌ترسه…
و این یعنی یا خیلی شجاعه… یا خیلی خطرناک.»


---

📖

ظهر یک‌شنبه، آفتاب از لابه‌لای شاخه‌های خشک درخت‌ها روی محوطه‌ی سنگ‌فرش‌شده‌ی مدرسه می‌تابید.

نیلا تصمیم گرفته بود به جای برگشتن به خوابگاه، بره کتابخونه. هنوزم بعضی جزوه‌ها رو نداشت، چون بیشترشون روز اول توسط همون "خوش‌آمدگویی" جیمین نابود شده بودن.

کتابخونه‌ی مدرسه مثل یه قصر قدیمی بود؛ با قفسه‌های چوبی بلند و پنجره‌های رنگی که نور رو تکه‌تکه پخش می‌کردن. صدای ورق خوردن کتاب، سکوت رو قشنگ‌تر می‌کرد.

نیلا یه گوشه نشست.
دفترش رو باز کرد.
دستش روی صفحه می‌نوشت، ولی ذهنش گیر کرده بود روی اون نگاه…

"چرا این‌همه با من درگیره؟"

اما هنوز سوال توی ذهنش تموم نشده بود که یه سایه افتاد روی میز.

همون صدای آشنا، آروم و سنگین:

– «داری فرار می‌کنی، یا واقعاً فکر می‌کنی باهوشی؟»

نیلا آروم سرش رو بلند کرد.

– «جیمین.»

– «اسمت یادم نیست. ولی قیافت یادمه.»

– «نیلا.»

– «همونه. دخترِ بی‌حیا.»

نیلا دفترش رو بست.

– «تو هر روز سعی می‌کنی منو بشکنی. ولی من نه شکستنی‌ام، نه فراری. پس اگه نمی‌تونی تحملم کنی، نگاه نکن.»

جیمین آروم خندید. اما اون خنده مثل خنجر بود، نه لبخند.

– «جالبه… تو از کی آموزش دیدی؟ از کجا یاد گرفتی اینجوری با من حرف بزنی؟»

نیلا بلند شد. مستقیم توی چشمش نگاه کرد.

– «از هیچ‌کس. من فقط یاد گرفتم به کسی که فکر می‌کنه دنیا زیر پاشه، زل بزنم و بگم:
نه هنوز نیست.»

اون چند ثانیه… سکوت شد.
حتی کتابدار هم متوجه تنش بینشون شد. جیمین چشم‌هاش باریک شد.
یه چیزی توی نگاهش لرزید.
خشم؟ تحسین؟ هر چی بود، خطرناک بود.


✦✦✦


دو روز بعد – زنگ ورزش

همه تو حیاط بودن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۶)

پارت چهارم دو روز بعد – زنگ ورزشهمه تو حیاط بودن. دخترها لبا...

پارت پنجمجیمین یه لحظه مکث کرد.– «تو چرا نمی‌ترسی ازم؟ من آد...

پارت دوم نیلا، بدون لرزش، جواب داد:– «دانش‌آموز جدید. نیلا ش...

چند پارتی درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دومپارت اول بارون نم...

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه

ازدواج قرار دادی ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط