Chapter Seven, Part ⁶

Chapter Seven, Part ⁶
نگاهش چرخید سمت صدا و نگاه متفاوت مشاور شین رو دید و چینی تو ناحیه بالاییه صورتش شکل گرفت.
.
.
بعد از شنیدن اخبار با نهایت سرعت خودش رو به خونه ی اصلی رسوند و با واکنش سریع خدمه در ها به روش باز شد و وارد شد.
با وارد شدنش با فرمانده کانگ و ملکه مادر چشم تو چشم شد و رفته رفته وقتی پاهاش به رو به رو حرکت میکردن جسم بی حال عالیجناب رو میدید که در بستر افتاده بود. زانو زد کنار پدرش و به احوالات مشخصش نگاه کرد.

طبیب مخصوص دربار شروع به توضیح دادن موقعیت کرد. ‌

... عالیجناب وضعیت پایداری ندارن. مثل اینکه بیماری ای که در نسل های قبل داشتیم حالا رسیده به ایشون. وضعیتشون قبل از این بهتر بود ولی از امروز درست از لحظه ای که بیهوش شدن ۲ ساعتی گذشته و توی این ۲ ساعت مدام علائم بیماری سخت در حال تلاش برای ضعیف کردن عالیجناب بودن.
° حالا باید چیکار کنیم؟ چه کاری پیشنهاد میدید؟
... ایشون باید تحت نظر پزشکان و افراد نزدیک باشن چون وضعیتشون ناپایداره.
_ وضعیت که قابل مشاهده اس بگو چه درمانی براش داری!
... س-سرورم متاسفانه این بیماری بارها آزمایش شده اما نتونستیم درمانی براش پیدا کنیم... مثل درد لاعلاج میمونه... ولی ما باز هم اینبار تلاش خواهیم کرد شما نگران نباشید. به پرستارا میگم ایشون رو داخل اتاقشون ببرن و همچنین چند تا پرستار برای مراقبت از ایشون بالای سرشون میزارم.

ارباب جوان تلاش کرد عصبانیتش رو تو همین سطح پایین نگه داره. طبیب سر چرخوند به سمت ملکه مادر.

... ازتون خواهشی دارم، هر از چند گاهی با اینکه پرستار ها هستن ولی خودتون هم به امپراطور سر بزنید و در حالت بیهوشی باهاش صحبت کنید. اگر به من اجازه بدید رفع زحمت میکنم

با حرکت سر ملکه طبیب خارج شد و همان طور که ارباب جوان دست پدرش رو گرفته بود و به صورتش نگاه میکرد، ملکه مادر هم در دلش آشوبی برپا شده بود.
.
.
بعد از سر گذروندن ماجراهای امروز مادر و پسر باهم خلوت کرده بودن.

_ نقشه ات جواب نداد مادر
° درباره چی حرف میزنی
_ علاقه به بیرون از قصر بودن، برگذاری جلسات موسیقی خارج از قصر، دور کردن من از ماجراهای داخل قصر. حتی نشد یه بار عملیش کنی. فک کنم امپراطور میخواست من متوجه شم برای همین زودتر تو بستر افتاد

ملکه سر تاسف به پایین انداخت و از اینکه به همین راحتی همچی لو رفته احساس بدی پیدا کرده بود.
.
.
***
نوازنده ها مثل صدایی ضبط شده بی درنگ و توقف به نواختن موسیقی ای یکدست ادامه میدادن. نوازنده ها دلیلی شده بودن برای رقص روح شاهزاده قصر و باد. گئومونگو⁴ زیر دستان ماهر ارباب جوان نواخته میشد. ترکیب صداها با سرود طبیعت، موسیقی ای جاودانه بود که هر روح خفته ای رو بیدار میکرد و هر بیداری رو به خواب میبرد.
با اینکه هدف برگزاری جلسات موسیقی خارج از قصر، پنهان کردن اوضاع امپراطور بود ولی حالا دلیلی دیگر پیدا کرده بود. در آرامش بودن ارباب جوان قصر. بنابراین، این شد بود که امروز اولین جلسه متفاوتشون رو آغاز کرده بودن.
وقتی که باد ناگهان طغیان کرد و باعث شد نوازندگان همگی در سکوت فرو بروند.
ارباب جوان سرش رو بالا گرفت و چشماش رو بست و بخشی از باد رو به ریه هاش برد. زوزه ی نسیم خشن امروز در بین شاخه و برگان درختان در گوشش طنین انداز بود. چشمانش رو همزمان با سوالات و افکار تکراری ای که به ذهنش خطور کردن باز کرد و لبخندش کم کم خشک شد.

_ الآن تقریبا یک هفته شده و امپراطور تغییری نکرده... یعنی چی میشه؟ چی در انتظارمونه؟ چه اتفاقی... خواهد افتاد.... آیا شروعی تازه خواهیم داشت؟...
‌‌
***
+ نفر بعدی، لطفا بیاید داخل

لبخندش درست موقعی که سر بالا آورد رفته رفته محو شد. برعکس داره میاد داخل... چرا.. سر و ته... فک کرد داره اشتباه میبینه چندین بار پلک زد ولی تغییری جز این که هر بار نزدیک تر میشد نکرد تا اینکه ناگهان اومد توی صورتش و سپس با یک پلک نشست رو به روش.

... عا شمن پارک... فکر میکنم دخترم مشکلی براش پیش اومده. شب ها با جیغ وحشتناکی بیدار میشه و بدن درد های نامعلوم داره.

نگاه نگرانش رو از روی چهره ی دختر کوچولو بر نمیداشت. دخترک هم لحظه ای پلک نمیزد و مستقیم توی روحش خیره شده بود. دختری ریزه نقش که میشد از چهره اش معصومیتش رو فهمید ولی حالا انگار چیزی در حال مجبور کردنش به انجام کاری دیگر بود.

+ میگم مراسم رو آماده کنن، لطفا در کنار دخترتون در مراسم حضور پیدا کنید
.
.
دیدگاه ها (۸)

Chapter Seven, Part ⁷موقع ورود مادر و دختر، دختربچه به شکل م...

Chapter Seven, Part ⁵^ هنوز نگفتیا+ چیو^ یک سال؟ میشه ۳۶۵ رو...

Chapter Seven. Part ⁴دستی رو روی پشتش احساس کرد و کم کم صداه...

Chapter Seven, Part ³× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشی...

شاید در دنیایی دیگر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط