پارت ۲۷
پارت ۲۷
آبنبات با طمع لبات
ویو کوک
نباید تو اتاق زندونی میکردم به بادیگارد گفتم بره و دارو هاشو بگیره
رفتم کنارش و با موهاش بازیمیکردم و نوازشش میکردم یک جوری باید دلشو به دست بیارم خیلی اذیتش کردم بلند شدم و کارا رو هماهنگ کردم و رفتم و زیر زمین
کوک: هانگ میتونی بری ولی به یک شرط
هانگ: من بدون ا/ت جایی نمیرم
کوک: ببین خیلی ا/ت رو اذیت کردم میخوام جبران کنم و هماهنگ کردم و میخوام تو هم کمکم کنی تا دلشو به دست بیارم
هانگ:باشه ولی نباید صدمه ببینه
کوک: باشه آزادش کنین
هانگ و ول کردن و گذاشتم هانگ بره پیشه ا/ ت و منتظر بودیم به هوش بیاد
ویو ا/ت
با نوازش دست یکی رو موهام چشمامو باز کردم که قیافه هانگ بالا سرم و دیدم لبخندی زدم خیلیخوشحالم کنارمه
ا/ت: هانگ
هانگ : جونمم
ا/ت: خوبی؟ کوک بهت صدمه نزد؟
هانگ: من خوبم تو خوبی؟ درد داری؟
ا/ت:آخ کمی شکمم درد میکنه
هانگ: چیزینیست خوب میشی
و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و رفت به سقف نگاه کردم اون یارو کی بود؟
یهو کوک اومد داخل بهش نگاه هم نکردم
کوک: پرنسسم بیبی منو نگاهکن
با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم
کوک: تعریف کن که چیشد
ا/ت: تو اتاق بودم که یهو شیشه ی پنجره شکست
کوک: پس صدای شکستن شیشه بخاطر همینه
ا/ت:اوهوم بعد یهو ۴ مرد که کامله کامل سیاه پوشیده بودن و ماسک خیلی ترسناکی رو صورتشون بود اومدن سمتم و میخواستن منو ببرن یکی از خرده شیشه ها رو برداشتم و زدم تو بازوش که عصبی شد و همون خورده شیشه رو ازم گرفت و فرو کرد تو شکمم و پرتم کرد روی زمین با ما زد تو شکمم و همشون رفتن
کوک:ببخشید همش تقصیر منه
ا/ت:اشکالی نداره
۱ هفته بعد*
آبنبات با طمع لبات
ویو کوک
نباید تو اتاق زندونی میکردم به بادیگارد گفتم بره و دارو هاشو بگیره
رفتم کنارش و با موهاش بازیمیکردم و نوازشش میکردم یک جوری باید دلشو به دست بیارم خیلی اذیتش کردم بلند شدم و کارا رو هماهنگ کردم و رفتم و زیر زمین
کوک: هانگ میتونی بری ولی به یک شرط
هانگ: من بدون ا/ت جایی نمیرم
کوک: ببین خیلی ا/ت رو اذیت کردم میخوام جبران کنم و هماهنگ کردم و میخوام تو هم کمکم کنی تا دلشو به دست بیارم
هانگ:باشه ولی نباید صدمه ببینه
کوک: باشه آزادش کنین
هانگ و ول کردن و گذاشتم هانگ بره پیشه ا/ ت و منتظر بودیم به هوش بیاد
ویو ا/ت
با نوازش دست یکی رو موهام چشمامو باز کردم که قیافه هانگ بالا سرم و دیدم لبخندی زدم خیلیخوشحالم کنارمه
ا/ت: هانگ
هانگ : جونمم
ا/ت: خوبی؟ کوک بهت صدمه نزد؟
هانگ: من خوبم تو خوبی؟ درد داری؟
ا/ت:آخ کمی شکمم درد میکنه
هانگ: چیزینیست خوب میشی
و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و رفت به سقف نگاه کردم اون یارو کی بود؟
یهو کوک اومد داخل بهش نگاه هم نکردم
کوک: پرنسسم بیبی منو نگاهکن
با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم
کوک: تعریف کن که چیشد
ا/ت: تو اتاق بودم که یهو شیشه ی پنجره شکست
کوک: پس صدای شکستن شیشه بخاطر همینه
ا/ت:اوهوم بعد یهو ۴ مرد که کامله کامل سیاه پوشیده بودن و ماسک خیلی ترسناکی رو صورتشون بود اومدن سمتم و میخواستن منو ببرن یکی از خرده شیشه ها رو برداشتم و زدم تو بازوش که عصبی شد و همون خورده شیشه رو ازم گرفت و فرو کرد تو شکمم و پرتم کرد روی زمین با ما زد تو شکمم و همشون رفتن
کوک:ببخشید همش تقصیر منه
ا/ت:اشکالی نداره
۱ هفته بعد*
- ۱۸.۳k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط