رمان قهوه تلخ
رمان قهوه تلخ
پارت ۹
چویا دستم رو ول کرد و رفت روی مبل نشست و از عصبانیت نفس عمیق میکشید. رفتم کنارش نشستم و آروم کمرش رو ماساژ دادم تا آروم بشه
چویا: میشه بغلت کنم؟
با اینکه وحشت داشتم ولی قبول کردم. چویا هم آروم بغلم کرد بعد از چند ثانیه ترسم ریخت. بغل چویا خیلی فرق داشت و خیلی گرم بود (شاید اینجا براتون سوال باشه که چرا دازای از بغل میترسید و یعنی چی بغل چویا فرق داشت . همه چیز توی پارت های بعد معلوم میشه🍓)
ویو چویا
چند دقیقه ای توی بغل دازای بودم و وقتی آروم شدم از بغلش اومدم بیرون.
چویا: ممنون، آروم تر شدن
دازای: اگه نیاز داشتی خودت رو خالی کنی ، بهم بگو
چویا: مشکلی نیست بگم؟
دازای: نه بگو
چویا: خب راستش پدرم رییس یک شرکت داروسازی هست ولی این شرکت یه پوشش برای کارای کثیفش هست. این کارا هم مثل قاچاق مواد هست . چیزی که بده اینکه توی پلیس هم نفوذی داره و نمیشه راحت دستگیرش کرد. حالا از من میخواد که وارثش بشم و بعدا بجاش این کار خلاف رو مدیریت کنم ولی من دلم نمیخواد. مادرم هم که یک هرزه هست و هر بار با یکی هست. هر روز برام سخت بود و پدر و مادرم هی بهم فشار میارن.
دوباره رفتم توی بغل گرم دازای بدون هیچ حرف و قضاوتی فقط گوش داد و الان با بغلش دوباره آرومم کرد.
چویا: خوشحالم که باهات دوست شدم. از وقتی باهات آشنا شدم این روزا برام یخورده بهتر شدن.
دازای:منم سختی هایی دارم میکشم ولی دوستی با تو این روزا رو برام آسون تر میکنه
چویا: میموای درموردش حرف بزنی ؟
دازای: فعلا نه ولی یه روزی همه چیز رو بهت میگم
چویا: باشه
پارت ۹
چویا دستم رو ول کرد و رفت روی مبل نشست و از عصبانیت نفس عمیق میکشید. رفتم کنارش نشستم و آروم کمرش رو ماساژ دادم تا آروم بشه
چویا: میشه بغلت کنم؟
با اینکه وحشت داشتم ولی قبول کردم. چویا هم آروم بغلم کرد بعد از چند ثانیه ترسم ریخت. بغل چویا خیلی فرق داشت و خیلی گرم بود (شاید اینجا براتون سوال باشه که چرا دازای از بغل میترسید و یعنی چی بغل چویا فرق داشت . همه چیز توی پارت های بعد معلوم میشه🍓)
ویو چویا
چند دقیقه ای توی بغل دازای بودم و وقتی آروم شدم از بغلش اومدم بیرون.
چویا: ممنون، آروم تر شدن
دازای: اگه نیاز داشتی خودت رو خالی کنی ، بهم بگو
چویا: مشکلی نیست بگم؟
دازای: نه بگو
چویا: خب راستش پدرم رییس یک شرکت داروسازی هست ولی این شرکت یه پوشش برای کارای کثیفش هست. این کارا هم مثل قاچاق مواد هست . چیزی که بده اینکه توی پلیس هم نفوذی داره و نمیشه راحت دستگیرش کرد. حالا از من میخواد که وارثش بشم و بعدا بجاش این کار خلاف رو مدیریت کنم ولی من دلم نمیخواد. مادرم هم که یک هرزه هست و هر بار با یکی هست. هر روز برام سخت بود و پدر و مادرم هی بهم فشار میارن.
دوباره رفتم توی بغل گرم دازای بدون هیچ حرف و قضاوتی فقط گوش داد و الان با بغلش دوباره آرومم کرد.
چویا: خوشحالم که باهات دوست شدم. از وقتی باهات آشنا شدم این روزا برام یخورده بهتر شدن.
دازای:منم سختی هایی دارم میکشم ولی دوستی با تو این روزا رو برام آسون تر میکنه
چویا: میموای درموردش حرف بزنی ؟
دازای: فعلا نه ولی یه روزی همه چیز رو بهت میگم
چویا: باشه
- ۵.۳k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط