پارت ۵۷

پارت ۵۷
مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.
نور ضعیف چراغ خیابان روی صورتش افتاد.
آریانا نفسش بند آمد.
ـ امکان نداره...
جونگ‌کوک دستش را گرفت.
ـ کیه؟
آریانا فقط به مرد خیره شده بود.
ـ دو هیون...
تهیونگ با شنیدن اسمش یک قدم عقب رفت.
ـ تو...
دو هیون لبخند زد.
ـ خیلی وقته ندیدمت، تهیونگ.
تهیونگ با خشم گفت:
ـ تو مرده بودی.
ـ همه همین فکر رو می‌کردن.
جین جلو رفت.
ـ تو چرا هنوز زنده‌ای؟
دو هیون نگاهش را به جین دوخت.
ـ چون آدم‌هایی مثل من، به این راحتی نمی‌میرن.
جونگ‌کوک جلو آمد.
ـ تو با آریانا چی کار کردی؟
دو هیون خندید.
ـ هنوز هم همون‌قدر عجولی.
ـ جواب بده!
دو هیون نگاهش را به آریانا برگرداند.
ـ من باهاش کاری نکردم.
آریانا با عصبانیت گفت:
ـ دروغ می‌گی!
ـ واقعاً؟
دو هیون یک قدم جلو آمد.
ـ پس چرا هیچ‌کدومتون نمی‌پرسید اون شب چه کسی شما رو از اتاق بیرون آورد؟
سکوت.
جین آرام گفت:
ـ تو؟
دو هیون لبخند زد.
ـ نه.
تهیونگ با صدای لرزان گفت:
ـ پدر جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک خشکش زد.
ـ چی؟
تهیونگ ادامه داد:
ـ اون شب پدرت ما رو پیدا کرد.
ـ پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفت؟
دو هیون گفت:
ـ چون بعدش مجبور شد ناپدید بشه.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ تو از کجا همه‌چیز رو می‌دونی؟
دو هیون نزدیک‌تر شد.
ـ چون من اونجا بودم.
آریانا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
یک تصویر در ذهنش ظاهر شد.
اتاق سفید...
صدای گریه...
تهیونگ که دستش را گرفته بود...
و مردی که پشت شیشه ایستاده بود.
آریانا با ترس گفت:
ـ تو...
دو هیون نگاهش کرد.
ـ چی یادت اومد؟
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ تو پشت شیشه بودی.
لبخند دو هیون محو شد.
ـ پس حافظه‌ات داره برمی‌گرده.
جونگ‌کوک با نگرانی به آریانا نگاه کرد.
ـ آریانا؟
اما آریانا هنوز به دو هیون خیره بود.
ـ تو اون شب یه چیزی بهم گفتی.
دو هیون ساکت شد.
ـ چی؟
آریانا آرام گفت:
ـ گفتی...
مکث کرد.
ـ «اگه یادت بیاد، جونگ‌کوک رو هم از دست می‌دی.»
جونگ‌کوک با تعجب گفت:
ـ چی؟
دو هیون لبخند زد.
ـ پس بالاخره یادت اومد.
جونگ‌کوک جلو رفت.
ـ تو چرا اسم منو آوردی؟
دو هیون جواب نداد.
تهیونگ ناگهان گفت:
ـ چون اون می‌دونست شما دوتا یه روز دوباره همدیگه رو پیدا می‌کنید.
آریانا با تعجب برگشت.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ به دو هیون نگاه کرد.
ـ چون از همون بچگی...
مکث کرد.
ـ تو و جونگ‌کوک به هم مرتبط بودید.
جونگ‌کوک گفت:
ـ چه ارتباطی؟
دو هیون لبخند زد.
ـ بهتره این قسمت رو از خودش بپرسید.
همه به تهیونگ نگاه کردند.
تهیونگ رنگش پریده بود.
آریانا آرام گفت:
ـ تهیونگ...
ـ چی؟
ـ تو چیزی می‌دونی.
تهیونگ سکوت کرد.
جونگ‌کوک گفت:
ـ حرف بزن.
تهیونگ چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ آریانا و جونگ‌کوک قبل از مدرسه همدیگه رو می‌شناختن.
آریانا خشکش زد.
ـ چی؟
تهیونگ ادامه داد:
ـ شما فقط خاطراتتون رو فراموش نکردید...
مکث کرد.
ـ خودتون رو هم از هم فراموش کردید.
در همان لحظه...
صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
دو هیون عقب رفت.
جونگ‌کوک فریاد زد:
ـ وایسا!
دو هیون لبخند زد.
ـ فعلاً خداحافظ.
و در تاریکی ناپدید شد.
آریانا هنوز مات مانده بود.
ـ یعنی من و جونگ‌کوک...
جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ از فردا...
مکث کرد.
ـ باید گذشته‌تون رو دوباره پیدا کنید.
پایان پارت ۵۷...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸ صدای آژیر پلیس هنوز از دور شنیده می‌شد.آریانا همان‌ج...

پارت ۵۹ ماشین جلوی خانه‌ی پدر جونگ‌کوک متوقف شد.خانه از بیرو...

پارت ۵۶ آریانا هنوز نمی‌توانست باور کند.تهیونگ واقعاً زنده ب...

پارت ۵۵بــــــــوم!صدای انفجار ساختمان را لرزاند.آریانا روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط