جرات نداشتم از فرح ناز خاسنگاری کنم سر سوزنی خودم را لای
جرات نداشتم از فرح ناز خاسنگاری کنم سر سوزنی خودم را لایقش نمیدیدم در مورد هر موضوعی با فرح نار صحبت میکردم ولی در مورد ازدواج نه ...
میترسیدم بگوید نه و اگر می گفت نه نابود میشدم .من تمام اینده ام را با فرح ناز بسته بودم مدیرمالی بودم کارت پایان خدمت داشتم و فقط یک عشق از خدا طلب داشتم ان هم فرح ناز بود به عشق اودرس میخواندم و به دانشگاه می رفتم ولی اعتماد به نفس نداشتم و به هیچ وجه به هیچ وجه خودم را لایق نمیدیدم که بخواهم خاستگاری کنم یا واگر بگوید نه اصرار کنم
از پدرم اصرا بود و از من انکار که فعلا صبر کن
پدرم میگفت از روزی که رفتی دانشگاه مدام از فرح ناز تعریف کردی چه شد ؟ اگر قصد ازدواج داری عجله کن ! اگر فرحناز قبولت ندارد به فکر دیگری باش ...نمیخواهم بگویند محمد چون مادر ندارد مجرد مانده ...
ولی من شهامتش را نداشتم می ترسیدم قبول نکند و همه چیز نابود شود ...تا نگفته بودم امید داشتم
تا اینکه طلسم این سکوت شکست و روزی فرح ناز گفت محمد تو چرا ازدواج نمیکنی ؟ خندیدم و گفتم خانواده اصرار دارن ولی من مخالفم پرسید چرا ؟ گفتم پدرم یشتر به دنبال دختر دایی و دختر خاله هست و من دنبال غریبه که از فامیل نباشد ... گفت به حرف پدرت گوش کن گفتم اگر میخواستم گوش کنم تاحالا ازدواج کرده بودم ...فرح ناز بلند خندید و گفت پس واقعا به دنبال غریبه ای خندیدم وسرم را تکان دادم ....
این فکر تمام ذهنم را گرفت پشیمان شدم که چرا ان لحظه با فرح ناز حقیقت را نگفتم ...چرا موضوع ازدواج را مطرح نکردم .... تصمیم قطعی گرفتم تا با فرح نار صحبت کنم تماس گرفتم قرار گذاشتیم دانشگاه همدیگر را ببینیم
فراموش نمیکنم یک مانتو مشکی پوشیده بود گفت دیشب خریدم دوست داشتم در تنم ببینی
باز هم ترس و اضطراب وجودم را گرفت و نتوانستم حرف دلم را بزنم
هزاربار بختم را لعنت کردم ازین بی مادری.... باور کن
امان از بی مادری ...از پدری که از خودت خجالتی تر است
پدرم با فامیل راحت معاشرت میکرد ولی در مقابل غریبه ها راحت منفعل میشد هنوز چهره اش را در ذهن دارم وقتی فرحناز تماس میگرفت از خجالت قرمز میشد و به سختی سلام و علیک میکرد... واقعا امان از بی کسی مادرم تا زنده بود میگفت
از بی پولی گلایه نکن از بی کسی گلایه کن ...
اگر مادر داشتم خودش میدانست چطور با فرح ناز صحبت کند ... هفته ها و ماه ها اصرار کند ولی من کسی را نداشتم
خواهرم از من ساده تر و خجالتی تر و نابلد تر
به فرحناز گفتم فرح تو واقعا دوست داری من ازدواج کنم ؟
گفت اره باید ازدواج کنی شرایطش را داری
گفتم یعنی اگر خر شدم و خواستم ازدواج کنم تو موافقی که به حرف خانوادم گوش کنم و از فامیل یکی را انتخاب کنم ؟
حدس میزنم فرح ناز متوجه منظورم شد
ان همه لبخند به اخم تبدیل شدو گفت محمد دوست ندارم بین من و تو حرفی از ازدواح و عشق باشه ...
خیلی راحت در کمال سنگ دلی از فردا دیگر حواب سلامم را نداد و تمام ان عشق و محبت و تماس ها برای همیشه تمام شد تاقت نیاوردم باز هم زنگ زدم سلام دادم تلفن را قطع کرد ... و شب بیمارستان به خاطر حمله قلبی بستری شدم دکتر بود اگر جوان نبودی مرده بودی ...هیچ کس ارزش قلبت را ندارد که فدایش کنی ...
پایان
میترسیدم بگوید نه و اگر می گفت نه نابود میشدم .من تمام اینده ام را با فرح ناز بسته بودم مدیرمالی بودم کارت پایان خدمت داشتم و فقط یک عشق از خدا طلب داشتم ان هم فرح ناز بود به عشق اودرس میخواندم و به دانشگاه می رفتم ولی اعتماد به نفس نداشتم و به هیچ وجه به هیچ وجه خودم را لایق نمیدیدم که بخواهم خاستگاری کنم یا واگر بگوید نه اصرار کنم
از پدرم اصرا بود و از من انکار که فعلا صبر کن
پدرم میگفت از روزی که رفتی دانشگاه مدام از فرح ناز تعریف کردی چه شد ؟ اگر قصد ازدواج داری عجله کن ! اگر فرحناز قبولت ندارد به فکر دیگری باش ...نمیخواهم بگویند محمد چون مادر ندارد مجرد مانده ...
ولی من شهامتش را نداشتم می ترسیدم قبول نکند و همه چیز نابود شود ...تا نگفته بودم امید داشتم
تا اینکه طلسم این سکوت شکست و روزی فرح ناز گفت محمد تو چرا ازدواج نمیکنی ؟ خندیدم و گفتم خانواده اصرار دارن ولی من مخالفم پرسید چرا ؟ گفتم پدرم یشتر به دنبال دختر دایی و دختر خاله هست و من دنبال غریبه که از فامیل نباشد ... گفت به حرف پدرت گوش کن گفتم اگر میخواستم گوش کنم تاحالا ازدواج کرده بودم ...فرح ناز بلند خندید و گفت پس واقعا به دنبال غریبه ای خندیدم وسرم را تکان دادم ....
این فکر تمام ذهنم را گرفت پشیمان شدم که چرا ان لحظه با فرح ناز حقیقت را نگفتم ...چرا موضوع ازدواج را مطرح نکردم .... تصمیم قطعی گرفتم تا با فرح نار صحبت کنم تماس گرفتم قرار گذاشتیم دانشگاه همدیگر را ببینیم
فراموش نمیکنم یک مانتو مشکی پوشیده بود گفت دیشب خریدم دوست داشتم در تنم ببینی
باز هم ترس و اضطراب وجودم را گرفت و نتوانستم حرف دلم را بزنم
هزاربار بختم را لعنت کردم ازین بی مادری.... باور کن
امان از بی مادری ...از پدری که از خودت خجالتی تر است
پدرم با فامیل راحت معاشرت میکرد ولی در مقابل غریبه ها راحت منفعل میشد هنوز چهره اش را در ذهن دارم وقتی فرحناز تماس میگرفت از خجالت قرمز میشد و به سختی سلام و علیک میکرد... واقعا امان از بی کسی مادرم تا زنده بود میگفت
از بی پولی گلایه نکن از بی کسی گلایه کن ...
اگر مادر داشتم خودش میدانست چطور با فرح ناز صحبت کند ... هفته ها و ماه ها اصرار کند ولی من کسی را نداشتم
خواهرم از من ساده تر و خجالتی تر و نابلد تر
به فرحناز گفتم فرح تو واقعا دوست داری من ازدواج کنم ؟
گفت اره باید ازدواج کنی شرایطش را داری
گفتم یعنی اگر خر شدم و خواستم ازدواج کنم تو موافقی که به حرف خانوادم گوش کنم و از فامیل یکی را انتخاب کنم ؟
حدس میزنم فرح ناز متوجه منظورم شد
ان همه لبخند به اخم تبدیل شدو گفت محمد دوست ندارم بین من و تو حرفی از ازدواح و عشق باشه ...
خیلی راحت در کمال سنگ دلی از فردا دیگر حواب سلامم را نداد و تمام ان عشق و محبت و تماس ها برای همیشه تمام شد تاقت نیاوردم باز هم زنگ زدم سلام دادم تلفن را قطع کرد ... و شب بیمارستان به خاطر حمله قلبی بستری شدم دکتر بود اگر جوان نبودی مرده بودی ...هیچ کس ارزش قلبت را ندارد که فدایش کنی ...
پایان
- ۹۰۰
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط