Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part10
0
0
0
---

هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود که بویِ قهوه‌یِ تلخ و اوزونِ بارون‌زده‌یِ دیشب، با بویِ کتاب‌هایِ قدیمی و وایتکسِ کلاس‌ها قاطی شد. صدایِ پچ‌پچِ دانشجوها، که انگار هنوز از خوابِ خوشِ دیشب بیدار نشده بودن، تو راهروهایِ دانشگاه می‌پیچید. مانلی، با همون کوله‌یِ مشکی‌اش که انگار بخشی از وجودش بود، داشت به سمتِ کلاسِ ادبیاتِ مدرن می‌رفت. هنوز حسِ اون لیوانِ تویِ مهمونی، با تلخیِ عجیبش، تو ذهنش بود، ولی سعی می‌کرد زیاد بهش فکر نکنه. شاید اون تلخی، فقط یه حسِ زودگذرِ بعد از مهمونی بود.

همین که خواست واردِ کلاس بشه، یه سایه‌یِ آشنا کنارش ظاهر شد. جونگکوک بود، با همون لبخندِ مرموز و چشمایِ براق که انگار صبحِ زود به دنیا اومده بودن. یه شاخه گلِ رزِ قرمزِ تیره تو دستش بود، که معلوم نبود از کجا پیداش کرده بود. «صبحِ بخیر، مانلیِ من.» صداش، مثلِ همیشه، بم و یه کم کش‌دار بود. «اینم برایِ تو. انگار دیروز خیلی بهت چسبید، نه؟» با شیطنتِ خاصی، شاخه گل رو به سمتِ مانلی گرفت. «البته، این تازه اولِشه. کلی چیزایِ دیگه هم برات دارم.»

مانلی، بدونِ اینکه حتی یه نگاهِ دقیق به گل بندازه، یه لبخندِ خیلی خیلی کوچیک زد. «مرسی، جونگکوک. ولی من الان باید برم سرِ کلاس.» صداش، خونسرد بود، ولی نه اونقدر که بی‌ادبانه به نظر بیاد. سعی کرد از کنارش رد بشه، ولی جونگکوک، با یه حرکتِ سریع، جلوش رو گرفت.

«وایسا ببینم، وایسا ببینم!» انگشتِ اشارش رو به آرومی به لبِ مانلی نزدیک کرد، ولی قبل از اینکه تماسِ واقعی برقرار بشه، دستش رو عقب کشید. «انگار امروز حسِ خوبی نداری. نکنه دیشب بد گذشت؟» چشم‌هاش برق می‌زد، انگار که منتظرِ یه اعترافِ کوچیک بود. «ولی اشکال نداره. من هستم که حالت رو خوب کنم. مثلاً، بعدِ کلاس، یه قهوه‌یِ داغ، با طعمِ شکلاتِ تلخ، چی می‌گی؟ یا شایدم یه بستنیِ شکلاتیِ دوتایی؟»

مانلی، با یه نفسِ عمیق، سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه. «نه، ممنون. ترجیح می‌دم تنها باشم.» سعی کرد از کنارش رد بشه، ولی جونگکوک، با همون لبخندِ پیروزمندانه‌اش، دوباره جلوش رو گرفت.

«اوه، اوه! اینطوری که نمی‌شه. ما کلی حرفِ نگفته داریم، مگه نه؟» دستش رو دورِ کمرِ مانلی حلقه کرد، ولی خیلی یواشکی، طوری که انگار فقط یه شوخیِ دوستانه‌ست. «ببین، اون شب، اون اتفاقِ مهمونی... من می‌دونم که تو هم یه چیزایی رو حس کردی. اون جرقه، اون نگاه‌ها...»

مانلی، بالاخره نتونست جلویِ خودش رو بگیره. با یه حرکتِ سریع، دستِ جونگکوک رو کنار زد و با یه جدیتِ خاصی گفت: «جونگکوک، من الان وقتِ این حرفا رو ندارم. کلاس داره شروع می‌شه. لطفاً.» نگاهش، مستقیم به چشمایِ جونگکوک بود، بدونِ هیچ تردیدی.

چشمهایی که قبلاً پر از شیطنت بود، حالا یه لحظه کمی تعجب رو نشون داد، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد. «باشه، باشه. ولی این رو بدون، مانلی. این بازیِ تازه شروع شده.» و با یه چشمکِ دیگه، رفت تو کلاس.

مانلی، نفسِ عمیقی کشید و واردِ کلاس شد. حس می‌کرد که یه وزنه از رویِ دوشش برداشته شده، ولی در عینِ حال، یه حسِ کوچیکِ کنجکاوی، یه چیزی شبیه به... شاید یه ذره لذتِ پنهان، تو دلش جوونه زد. بازیِ تازه شروع شده بود، و مانلی، هرچند که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشه، ولی گوشه‌یِ ذهنش، منتظرِ حرکتِ بعدیِ جونگکوک بود.

---
این اخرین پارت هدیه اس. شرطا برای پارت بعد
۸۰ لایک
۴۰ کامت
دیدگاه ها (۵۱)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۱---روزِ دانشگاه، که قرار ب...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۲---...سکوتِ سنگینِ کتابخون...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۹000---وای، لحظه‌ی گرفتنِ او...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part8---خب، بالاخره اون لحظه فرا...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۹---**روز قبل:**بعد از اون ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط