آتشی شد بر دل و جانم گرفت

آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی‌آن‌که بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه...

#فروغ_فرخزاد
#پست_جدید #خاصترین #تکست_خاص #عاشقانه #دلنشین #تکست_ناب #عشق #تنهایی
دیدگاه ها (۱)

به جـان٬ جـوشم که جـویای ِ تـو بـاشمخـَسی بـر مـوج ِ دریای ِ...

آخرین روزهای اسفند استاز سر شاخ این برهنه چنارمرغکی با ترنمی...

تو رفته‌ایو بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه،مهم ترین بحرا...

زير باران بيا قدم بزنيمحرف نشنيده اي به هم بزنيمنو بگوييم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط