P : 23

پارت ۲۴ | مهمان عمارت روسّی

صبح روز بعد، جونگ‌کوک هنوز از کاری که شب گذشته کرده بود احساس حماقت می‌کرد.

به خودش می‌گفت فقط برای خداحافظی رفته بود.

فقط همین.

اما خودش هم می‌دانست اگر قرار بود فقط خداحافظی کند، می‌توانست مثل آدم عادی نامه‌ای بفرستد.

لازم نبود نصف شب زیر بالکن یک دختر بایستد و با سنگ به پنجره‌اش بزند.

وقتی ظهر همان روز دعوت‌نامه‌ی خانواده‌ی روسّی به دستش رسید، اول تصور کرد شوخی است.

پدر سرین از او برای شام دعوت کرده بود؛ به پاس کمک‌هایی که در جریان پرونده کرده بود.

جونگ‌کوک چند لحظه به نامه نگاه کرد.

ـ عالیه...

حالا باید دوباره او را می‌دید.


---

عصر، عمارت روسّی حال‌وهوای متفاوتی داشت.

خدمتکارها مشغول آماده کردن میز شام بودند و چراغ‌های باغ یکی‌یکی روشن می‌شدند.

سرین از صبح چند بار لباس‌هایش را عوض کرده بود.

هر بار هم به خودش می‌گفت:

«این یکی فقط مرتب‌تره.»

اما وقتی جلوی آینه ایستاد و موهای طلایی‌اش را با دقت حالت داد، خودش هم فهمید قضیه کمی فراتر از «مرتب بودن» شده.

به تصویر خودش نگاه کرد.

ـ خب... شام خانوادگیه.

مکث کرد.

ـ فقط شام خانوادگی.

در همان لحظه صدای در آمد.

سرین سریع برگشت.

مادرش پشت در ایستاده بود.

نگاهی به او انداخت و لبخند زد.

ـ خیلی خودت رو آراسته کردی.

سرین فوراً گفت:

ـ این لباس همیشه همین‌قدر خوب بوده.

هه‌را لبخندش را پنهان کرد.

ـ من چیزی نگفتم.

و از اتاق خارج شد.

سرین به آینه برگشت.

ـ اوما واقعاً اعصاب نداره.

اما لبخند کوچکی روی صورتش نشسته بود.


---

جونگ‌کوک هنگام ورود، مثل همیشه آرام و رسمی بود.

پدر سرین با احترام از او استقبال کرد.

ـ فرمانده، خوشحالم که امشب مهمان ما هستید.

ـ لطف دارید. من فقط وظیفه‌ام رو انجام دادم.

چند دقیقه بعد، سرین وارد سالن شد.

جونگ‌کوک که تا آن لحظه مشغول صحبت با پدرش بود، سرش را بلند کرد.

برای یک لحظه حرفش قطع شد.

سرین لباسی ساده اما بسیار شیک پوشیده بود و موهای طلایی‌اش مرتب روی شانه‌هایش افتاده بود.

سرین متوجه نگاهش شد.

اما وانمود کرد چیزی ندیده.

ـ شب بخیر.

جونگ‌کوک بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ شب بخیر.

سرین نشست.

و در دلش فقط یک جمله تکرار می‌شد:

«چرا این‌قدر نگاه می‌کنه؟»


---

شام آرام پیش رفت.

پدر سرین چند بار از جونگ‌کوک تشکر کرد و درباره‌ی ماجراهای پرونده صحبت کردند.

سرین بیشتر ساکت بود.

اما هر بار که دست جونگ‌کوک برای برداشتن لیوان یا بشقاب حرکت می‌کرد، نگاهش ناخودآگاه به او می‌افتاد.

تا اینکه پدرش گفت:

ـ سرین، چرا باغ رو به مهمانمون نشون نمی‌دی؟

سرین تقریباً از جا پرید.

ـ من؟

ـ بله. شما که بهتر از هر کسی باغ رو می‌شناسی.

جونگ‌کوک بلند شد.

ـ اگر مزاحم نیستم...

سرین هم ایستاد.

ـ نه.

مکث کرد.

ـ بیا.

آن دو از سالن خارج شدند.

هوای شب خنک بود.

بوی گل‌های باغ در فضا پیچیده بود و نور چراغ‌ها مسیر سنگ‌فرش را روشن می‌کرد.

چند قدم اول را در سکوت طی کردند.

تا اینکه سرین آرام گفت:

ـ بابت دیشب...

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

ـ چی؟

ـ هیچی.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

ـ فکر کردم می‌خواید بگید دیگه با سنگ به پنجره‌تون نزنم.

سرین خندید.

ـ دقیقاً همین رو می‌خواستم بگم.

ـ پس خیالم راحت شد.

چند قدم دیگر برداشتند.

سرین به گل‌های کنار مسیر اشاره کرد.

ـ این قسمت رو مادرم دوست داره. هر بهار خودش انتخاب می‌کنه چی اینجا کاشته بشه.

جونگ‌کوک به سرین نگاه کرد.

ـ قشنگه.

سرین گفت:

ـ باغ یا گل‌ها؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ هر دو.

سرین فوراً نگاهش را از او گرفت.

و برای اولین بار، هیچ‌کدام چیزی برای گفتن پیدا نکردند.

اما این سکوت...

دیگر مثل سکوت‌های قبلی نبود.
دیدگاه ها (۰)

P : 23

P 24

P : 22

P : 21

P : 4

P : 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط