عشق یا انتقام
{عشق یا انتقام؟...}
part:8
با حس سوزش و درد چشم هاش و باز کرد...اتفاقات چند ساعت پیش مانند فیلم از جلوی چشمانش گذر کرد...
جونگکوک:لعنت...
به زور از روی تخت بلند شد و بیرون رفت...خواست آب بخوره که صدایی آشنا شنید
تهیونگ:بهوش اومدی
جونگکوک:میبینی که بهوش اومدم...(سرد)
تهیونگ:نکنه بازم دلت تنبیه میخواد؟!
جونگکوک:واسم مهم نیست،میتونی همش من و تنبیه کنی...
تهیونگ آروم به سمتش رفت...از پشت بغلش کرد و به گردنش لیسی زد...
تهیونگ:ولی من نمیخوام تنبیهت کنم
جونگکوک:برو اونور!
تهیونگ:و اگه نرم؟!
جونگکوک:فقط ازم دور شو!
تهیونگ:چطور میتونم ازت فاصله بگیرم؟!...
جونگکوک:نمیدونم...برو پیش نامزدت!
تهیونگ:دیگه نامزدم نیست
مک کوچیکی به گردنش زد و دستاش و به شکم پسر رسوند
جونگکوک:تهیو-یعنی ارباب ولم کن!
تهیونگ مک دیگه ای زد
جونگکوک:ارباب!به لطف شما کمرم میسوزه!برید اون طرف!..
تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت،روبه روش ایستاد و به چشم های معصومش خیره شد...چطور تونسته بود اون پسر و شکنجه کنه؟!...
تهیونگ:شکوفهی هیونگ بزرگ شده...
جونگکوک با چشم های سوالی نگاهش کرد...منظورش چی بود که شکوفه هیونگ بزرگ شده؟!...
جونگکوک:م..منظورتون و متوجه نمیشم!شما از کجا من و میشناسید؟!
تهیونگ:زمانی که از پدرم دستور گرفتم پدر و مادرت و به قتل برسونم...مخالفت کردم!ولی اون گفت...اگه این کار و نکنی...یه بزدلی!برای اینکه خودم و بهش ثابت کنم...مجبور شدم...اونا رو به قتل برسونم...هیچوقت خودم و نبخشیدم!تا اینکه...یکم بزرگتر شدم...پدرم و...به قتل رسوندم!!چون اون دستور داده بود پدر و مادر عزیزترین فرد زندگیم و بکشم...
مکث کرد،به چشم های پسر که حالا قرمز بودن و اشک مانند آبشار از چشم هایش پایین میرختن خیره شد...دیر یا زود باید این و بهش میگفت...
جونگکوک:ت..تو...تو پدر و مادرم...کشتی؟!(داد،گریه)
تهیونگ:جونگکوک...من مجبور بودم!(عصبی)
جونگکوک:تو به خاطر اینکه خودت و به پدرت ثابت کنی...پدر و مادر من و کشتی!!(گریه)
تهیونگ:من...متاسفم...
جونگکوک:متاسف بودن تو مامان و بابام و زنده میکنه؟!(بلند،گریه)
تهیونگ به سمتش رفت و بغلش کرد...
تهیونگ:هیش...آروم باش کوچولو...
خوشگلای عمو ویکتور چطور بود؟شما این و بخونید من برم پارت بعدی و بزارم
part:8
با حس سوزش و درد چشم هاش و باز کرد...اتفاقات چند ساعت پیش مانند فیلم از جلوی چشمانش گذر کرد...
جونگکوک:لعنت...
به زور از روی تخت بلند شد و بیرون رفت...خواست آب بخوره که صدایی آشنا شنید
تهیونگ:بهوش اومدی
جونگکوک:میبینی که بهوش اومدم...(سرد)
تهیونگ:نکنه بازم دلت تنبیه میخواد؟!
جونگکوک:واسم مهم نیست،میتونی همش من و تنبیه کنی...
تهیونگ آروم به سمتش رفت...از پشت بغلش کرد و به گردنش لیسی زد...
تهیونگ:ولی من نمیخوام تنبیهت کنم
جونگکوک:برو اونور!
تهیونگ:و اگه نرم؟!
جونگکوک:فقط ازم دور شو!
تهیونگ:چطور میتونم ازت فاصله بگیرم؟!...
جونگکوک:نمیدونم...برو پیش نامزدت!
تهیونگ:دیگه نامزدم نیست
مک کوچیکی به گردنش زد و دستاش و به شکم پسر رسوند
جونگکوک:تهیو-یعنی ارباب ولم کن!
تهیونگ مک دیگه ای زد
جونگکوک:ارباب!به لطف شما کمرم میسوزه!برید اون طرف!..
تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت،روبه روش ایستاد و به چشم های معصومش خیره شد...چطور تونسته بود اون پسر و شکنجه کنه؟!...
تهیونگ:شکوفهی هیونگ بزرگ شده...
جونگکوک با چشم های سوالی نگاهش کرد...منظورش چی بود که شکوفه هیونگ بزرگ شده؟!...
جونگکوک:م..منظورتون و متوجه نمیشم!شما از کجا من و میشناسید؟!
تهیونگ:زمانی که از پدرم دستور گرفتم پدر و مادرت و به قتل برسونم...مخالفت کردم!ولی اون گفت...اگه این کار و نکنی...یه بزدلی!برای اینکه خودم و بهش ثابت کنم...مجبور شدم...اونا رو به قتل برسونم...هیچوقت خودم و نبخشیدم!تا اینکه...یکم بزرگتر شدم...پدرم و...به قتل رسوندم!!چون اون دستور داده بود پدر و مادر عزیزترین فرد زندگیم و بکشم...
مکث کرد،به چشم های پسر که حالا قرمز بودن و اشک مانند آبشار از چشم هایش پایین میرختن خیره شد...دیر یا زود باید این و بهش میگفت...
جونگکوک:ت..تو...تو پدر و مادرم...کشتی؟!(داد،گریه)
تهیونگ:جونگکوک...من مجبور بودم!(عصبی)
جونگکوک:تو به خاطر اینکه خودت و به پدرت ثابت کنی...پدر و مادر من و کشتی!!(گریه)
تهیونگ:من...متاسفم...
جونگکوک:متاسف بودن تو مامان و بابام و زنده میکنه؟!(بلند،گریه)
تهیونگ به سمتش رفت و بغلش کرد...
تهیونگ:هیش...آروم باش کوچولو...
خوشگلای عمو ویکتور چطور بود؟شما این و بخونید من برم پارت بعدی و بزارم
- ۱۰.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط